هـــمـــه فـــن حـــريف



Saturday, August 27, 2005
  ساخت گذرگاه معلق زیر شیشه ای در گراند کانیون,


یک شرکت وابسته به قبیله سرخ پوستان امریکا, برنامه ساخت گذرگاهی با کف شیشه ای را در لبه یکی از پرتگاه های گراند کانیون در دست دارد. این گذرگاه، که به شکل نعل اسب طراحی شده است، تا حدود 70 متر در فضای اطراف دره پیش خواهد رفت.
این طرح, که پیش بینی شده تا ژانویه, به بهره برداری برسد, بخشی از برنامه وسیع تر 40 میلیون دلاری قبیله هالاپای, به منظور تبدیل 1000 جریب از زمین های گراند کانیون به مرکز توریستی است که البته شامل دهکده های باستانی و شهر های وسترن هم می شود.
گذرگاه، که کف و دور آن از شیشه ساخته خواهد شد، به کمک تیر های فولادی حمایت شده و گنجایش 120 نفر را دارد. این گذرگاه, تحمل وزن 72 میلیون پوند (نزدیک 40 تن) وزن را دارا است. بازدید کنندگانی که از این گذرگاه عبور می کنند، در ارتفاع 4000 پایی از سطح زمین، در هوا راه پیمایی خواند نمود که قطعا تجربه ای جدید برای بازدید کنندگان گراند کانیون به شمار خواهد رفت.
هزینه بلیط برای این گردش عجیب 25 دلار در نظر گرفته شده است.

 
 
| | Email



Saturday, August 20, 2005
  كنسرتي متفاوت،


امروز بهزاد نعلبندي لطف كردند و اطلاعات نسبتا كاملي رو از كنسرت شون براي من فرستادند تا در وبلاگم قرار دهم. ضمنا مهدي هم كه ظاهرا پارسال برنامه اونها رو ديده مطلبي در مورد همين كنسرت نوشته كه اينجا مي تونيد بخونيد.

با شیوه ای متفاوت اجرا میشود:
کنسرت گروه " وصل صوفيان " در تالار وحدت

کنسرت گروه " وصل صوفيان " با شيوه ای متفاوت و بديع از 3 تا 5 شهريور در تالار وحدت اجرا می شود.
اين کنسرت که ترکيبی از موسيفی عرفانی و کلاسيک است به سرپرستی و آهنگسازی " ابراهيم اثباتی " اجرا خواهد شد.
کنسرت گروه وصل صوفيان با استفاده از عناصری همچون نور، حرکت، ويدئو آرت و رايحه های بويايي اجرا می شود.
اجرای اين کنسرت با آواز " مصطفی محمودی " و همخوانی حوروش خليلي، ريچارد عيسی پور و ... همراه است و در مجموع 8 خواننده، 12 نوازنده و 40 دف نواز در آن به اجرای برنامه مشترک می پردازند.
گفتنی است اجرای کنسرت مذکور ساعت 21 روزهای پنج شنبه تا شنبه (3 تا 5 شهريور) بوده و پيش فروش بليط های آن از امروز در گيشه تالار وحدت ( تلفن 7-66705101) و دفتر گروه (44210028) آغاز می شود و بهای سالن همکف تالار وحدت با بالکن ها متفاوت است.

 
 
| | Email



Friday, August 19, 2005
  فرانسوي،


پس از پايان دوران رقابت هاي شديد و نبرد هاي بزرگ بين دول بريتانيا و فرانسه، شوخي هاي بين دو طرف باقي است. شايد معروف ترين آنها اين باشد كه آچاري كه در ايران هم به نام آچار فرانسه شناخته مي شود، ظاهرا از نظر مكانيكي اشكالات بسيار زياد دارد، و ناميدن آن به نام آچار فرانسه هم از همين شوخي بر مي آيد و ظاهرا در فرانسه مردم به اين نوع آچار، آچار انگليسي مي گويند.
اما از قديم مي گويند تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها. اگر به گوش كردن اخبار از منابع متنوع علاقمند باشيد حتما مي دانيد كه سال ها (نزديك ينجاه سال) بعد از راه افتادن بخش فارسي راديوي بي بي سي، و راديوي آلمان، و نزديك به بيست سال بعد از راه اندازي بخش فارسي صداي امريكا، فرانسوي ها به ياد راه اندازي برنامه به زبان فارسي افتادند. اشتباه بزرگ شان در آن زمان، اين بود كه برخلاف ديگر راديو هاي بين المللي كه برنامه هاي خود را با زمان پخش يكديگر (مثلا برنامه هاي صداي امريكا دقيقا پس از پايان برنامه هاي بخش فارسي بي بي سي شروع مي شد) تنظيم مي نمودند. برنامه هاي فارسي راديو فرانسه دقيقا هم زمان بود با پر شنونده ترين برنامه هاي بخش فارسي بي بي سي.
از 6-7 سال پيش كه اينترنت به خانه ها راه پيدا كرد. راديو هاي فارسي زبان هم به فكر راه اندازي وب سايت هاي خود افتادند. امروزه كامل ترين وب سايت خبري فارسي زبان، وب سايت بخش فارسي بي بي سي است.
بخش فارسي راديوي فرانسه هم از عقب نمانده و وب سايت خود را راه اندازي كرده است. (اينجا را كليك كنيد). اما صفحه آن را كه باز مي كنيد تنها با يك متن فارسي روبرو مي شويد كه اعلام مي كند كه راديوي فرانسه به چند زبان دنيا برنامه پخش مي كند. از طرف ديگر لينك هايي هم در سمت راست صفحه وجود دارند كه براي گوش دادن به برنامه هاي راديو از طريق اينترنت هستند. امروز (جمعه) براي گوش دادن به اخبار روي يكي از اين لينك ها (كه با Windows Media player كار مي كرد) كليك كردم، نتيجه جالب توجه بود. گوينده اخبار اعلام كرد، "امروز دوشنبه بيست و چهارم مرداد ماه هزار و سيصد و هشتاد و چهار است".

كله،
مي دونيد تنها تركي كه از كلش استفاده مي كنه كيه؟
جواب : "علي دائي"

عشق بازي،
تركه داشته با دوست دخترش عشق بازي مي كرده. دختره ميگه عزيزم حرف هاي كثيف بزن. تركه هم حول مي شه ميگه "ريدم تو دهنت"!!!!!!!!


فيلم،
ديروز هم دو تا فيلم تازه ديدم. Dreamers و Scarface. ديدن هردو تاشون رو توصيه مي كنم اما Dreamers رو بيشتر. يادمه كه پارسال مسعود بهنود نقد جالبي بر اين فيلم نوشته بود. خدتون ضحمت پيدا كردن و خوندنش رو بكشيد.

اسرائيل،
ديروز خبرهايي از تلويزيون هاي دنيا پخش مي شد كه تلويزيون خودمون خيلي توجهي به آن نشان نمي داد. خبرها مربوط به خروج شهرك نشينان يهودي از خانه هايشان در دو شهرك نوار غزه يعني، نودكليم و كفار.. بود. تند رو هاي مذهبي كه به دستور دولت براي خروج داوطلبانه، و بعد از آن التيماتوم هاي دولت توجه نكرده بودند با دخالت ارتش و پليس از خانه ها و كنيسه ها خارج مي شدند. رفتار ارتش و پليس جالب و آموزنده بود. نيرو هاي ويژه، ماه ها براي اين كار تعليم ديده بودند و هدف شان آن بود كه بدون خشونت و درگيري تمام شهرك نشينان را خارج كنند. تندرو هايي كه بازو به بازو خود را به هم گره زده بودند در كنيسه ها تجمع كرده بودند. نيرو ها امنيتي دستور داشتند كه به هيچ چيز مقدسي توهين نكنند و مردم را هم با آرامش خارج نمايند. آنها يكي يكي، اعتراض كنندگان را از هم جدا كردند و با حوصله تمام تا شب همه را خارج نمودند. جالب تر آنكه نيرو هاي امنيتي، بين كساني كه به آنها فحش مي دادند آب توزيع مي كردند. خبرنگاران از تمام شبكه هاي خبري دنيا و روزنامه هاي معتبر آزاد بودند كه عكس و فيلم تهيه كنند و براي رعايت شئونات مذهبي، پليس هاي زن، خانم ها و پليس هاي مرد آقايان را بيرون مي آوردند، طوري كه دست نا محرم به نا محرم نخورد. (تا ديروز نمي دانستم كه يهوديان هم نامحرم بازي دارند).
دو نكته آموزنده در لحظه تاريخي ديروز ديدم. اول اينكه فلسطينيان بالاخره توانستند زمين هاي خود را (حد اقل تا امروز بخش مهمي از آن را) پس بگيرند. و ما كه هميشه سنگ آنها را به سينه مي زنيم در شادي شان شريك نبوديم، و به روي مان هم نياورديم. دوم اينكه، نيروهاي امنيتي مي توانند بدون توهين و خشونت هم نظم را ايجاد كنند. به هر حال، جرم آن اسرائيلي ها كه بر خلاف راي دولت و اكثريت ملت خود در شهرك ها باقي مانده بودند جرم شان سنگين تر از خيلي از اعتراض كنندگان در كشور ما بود اما با آنها محترمانه برخورد شد.

 
 
| | Email



Thursday, August 18, 2005
  فيلم سرطان و ديگر چيزها،


در دو، سه هفته گذشته كلي فيلم ديدم كه مختصر توضيحي در مورد هركدام مي دهم.

Open Water،
يكي از بهترين ها، فيلمي بود به نام Open Water. داستان زن و شوهري است كه براي تعطيلات به جزائر هاوايي سفر مي كنند و قصدشان از اين سفر غواصي است. زماني كه به همراه گروهي از ديگر دوست داران غواصي و با يك تور به وسط اقيانوس رفته اند، اشتباهي جا گذاشته مي شوند و وقتي از آب بيرون مي آيند خود را وسط اقيانوس تنها مي يابند. فيلم قصه يك روز تنهايي اين زوج در دنياي ناشناخته اقيانوس است.
داستان فيلم، به آرامي و با هيجان پيش مي رود، پرداخت فيلم بيشتر شبيه فيلم هاي مستند است، موزيك نقش مهمي در آن ندارد و البته گفتن اين نكته هم جالب است كه فيلم برداري كاملا در محيط اقيانوس انجام شده است. شب تعطيل را براي ديدن فيلم توصيه نمي كنم.

خيلي دور خيلي نزديك،
اين يكي را در سينما ديدم، فيلم بيان ناقصي است از شك و ترديد در وجود خدا، به دليل محدوديت هاي موجود فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و ... توان بيان بي طرفانه ندارد. به همين دلائل، كارگردان مجبور شده عوامل فيلم را به صورتي كاملا كليشه اي و حتي غير واقعي طوري كنار هم بگذارد كه نتيجه مورد نظرش را ارائه كند. در زمان تماشاي فيلم در سينما، لحظه اي سكوت و هيجان حاكم نبود، به جاي آن زمزمه و گاه صداي بلند تماشاچيان به گوش مي رسيد كه ايرادات فني داستان را گوش زد مي شدند (مانند زماني كه صداي موبايل به خوبي نمي رفت و قهرمان داستان هم از SMS استفاده نمي كرد). دليل اين همه جايزه گرفتن اين فيلم را نمي دانم اما از ديدن آن لذت نبردم. آخر اينكه، خيلي سال پيش از تلويزيون جمهوري اسلامي، فيلم ژاپني با داستاني به همين شكل پخش شد، شباهت هاي بين اين دو، چنان زياد بود كه تاثير گرفتن كارگردان از فيلم ژاپني را به ذهن راه مي داد.

Casualties of War،
فيلم نسبتا قديمي كه بالاخره موفق به ديدن اش شدم. داستان سربازان امريكايي در جنگ ويتنام است و بدرفتاري هاي آنها با مردم محلي و جناياتي كه چند نفر از آنها به دليل اش محاكمه شدند. شان پن، هنرپيشه امريكايي كه موقع انتخابات رياست جمهوري گذشته به ايران سفر كرد در اين فيلم بازي مي كند. داستان فيلم انسان را به ياد زندان ابوغريت در بغداد مي اندازد.

The Birth،
فيلم جديدي از نيكول كيدمن. داستان فيلم در مورد تناسخ است. قصه اي كه مشابه آن بارها و بارها ساخته شده است. بجز بازي نيكول كيدمن، نكته برجسته اي در آن نديدم. روند فيلم تا حدودي خسته كننده به نظرم آمد.

The Empire of the Sun،
داستان زندگي پسر بچه انگليسي از خانواده تاجران اشرافي انگليسي، مقيم شنگ هاي، زمان جنگ جهاني دوم است. زماني كه ژاپني ها شنگ هاي را به تصرف خود در آورده اند و انگليسي ها را اردو گاه هاي كار اجبراي فرستادند. داستان، داستان جنگ است و تحمل، تاثيرات اش بر روحيه كودكاني كه در آن زمان رشد يافته اند.

و اما سرطان و درمان آن،
به طور كلي، سه روش اساسي براي درمان سرطان وجود دارد. عمل جراحي (خارج نمودن غده سرطاني از بدن)، شيمي درماني، و راديو تراپي. تا امروز عمل جراحي موفق ترين راه معالجه غده هاي سرطاني بوده است. اما در موارد بسيار زيادي امكان خارج كردن كامل غده از بدن وجود ندارد. در اين مواقع، پزشكان مجبور به استفاده از ديگر روش ها هستند.
بين دو روش آخر، شيمي درماني موثر تر و قوي تر است، (هرچند كه در برخي مواقع استفاده از راديو تراپي بهتر جواب مي دهد و اين با تشخيص پزشك معالج است).
سلول هاي بدن از طريق دوتا شدن رشد مي كنند. به اين معني كه سلول به اندازه خاصي كه رشد كرد، به دو قسمت تقسيم شده و از يك سلول دو سلول جديد ساخته مي شود. رشد سلول ها، و همين طور كنترل كيفيت آنها توسط ژن هاي خاصي راه نمايي مي شوند. يعني اين ژن ها، در زمان هاي خاص، مانع رشد يا تكثير سلول ها مي شوند، از طرف ديگر اگر سلول تجزيه شده كاملا خصوصيات سلول مادر را نداشته باشد، اين ژن ها باعث مرگ سلول هاي توليد شده خواهند شد. زماني كه روند تكثير سلول ها به دليل مشكلات ژنتيكي، دچار تحول هاي مخرب شود، سلول ها رشد غيرعادي پيدا كرده، و بد تر از آن، ديگر به وظائف خود عمل نمي كنند. اين سلول ها را سلول هاي سرطاني مي نامند.
دارو هاي شيمي درماني حاضر، با فعال نمودن ژن هاي كنترل كننده در تمام بدن، مانع رشد تمام سلول هاي بدن مي شوند. يعني، هر وقت سلولي بخواهد دو تا شود، هر دو سلول حاصل شده، كشته خواهند شد. از آنجايي كه سلول هاي سرطاني رشد بيشتري نسبت به سلول هاي معمولي بدن دارد قرار بر اين است كه آنها سريع تر نابود شوند. تمام عوارض جانبي دارو هاي شيمي درماني هم ناشي از همين خاصيت آنها است. دليل ريزش مو، كم شدن تعداد پلاكت ها و گلبول هاي قرمز و سفيد در خون، زرد شدن رنگ پوست و ... همه به دليل نابود شدن سلول هاي درحال رشد در بدن است.
حال مواقعي وجود دارد كه خود ژن هاي كنترل كننده آسيب ديده اند، (نوع سرطان شبنم از اين گونه بود). در اين مواقع دارو هاي شيمي درماني تمام سلول هاي در حال رشد بدن را نابود مي كنند بجز سلول هاي سرطاني، و به اصطلاح گفته مي شود كه شيمي درماني نتيجه نداده است.
در چند سال اخير، دانشمندان به دنبال راه هاي ديگر نابودي سلول هاي سرطاني بوده اند. اين دانشمندان از پيش مي دانستند كه سلول هاي سرطاني سيگنال هاي خاصي در بدن متنشر مي كنند و شايد بتوان با كمك اين سيگنال ها آنها را رديابي نمود. يكي از راه حل هاي مورد توجه، آن است كه به وسيله اي سيستم دفاعي بدن را عليه سلول هاي سرطاني شوراند.
توجه داشته باشيد كه، چون سلول هاي سرطاني تمام علائم طبيعي سلول هاي عادي بدن موجود زنده را دارند (در واقع همان ها هستند) سيستم دفاعي بدن، متوجه چيز غيرعادي نشده و واكنشي نستب به آنها نشان نمي دهد. راه حل هاي ديگري هم در نظر گرفته شده است، مانند دارو هايي كه اين سيگنال ها را خود رديابي مي كنند و به نابودي سلول هاي سرطاني مي پردارند.
يكي دو اصطلاح ديگر در مورد سرطان، غده هاي اوليه (Primary) و ثانويه (Secondary) است. زماني كه در بدن بيمار غده سرطاني ديده مي شود اين غده را Primary مي نامند. ممكن است پس از عمل جراحي غده در همان محل دوباره ظهور كند، در اين حالت غده اوليه تكرار شده است. اما زماني ممكن است پيش بيايد كه غده در جاي ديگر از بدن يا در بافتي ديگر در مجاورت غده اوليه ظاهر شود. اين غده را Secondary مي نامند و در اين حالت سرطان Metastases شده است. بيماري كه سرطان اش به اين مرجله رسيده باشد ممكن است سال ها عمر كند اما از نظر درمان هاي رايج راه حلي براي درمان او وجود ندارد. البته پزشكان به وسيله عمل هاي جراحي، شيمي درماني و راديو تراپي سعي خواهند كرد كه جلوي پيشرفت سرطان را بگيرند و طبيعتا تا زماني كه اندام هاي حياتي بدن به كارشان ادامه مي دهند اميد به زندگي وجود دارد.

اما راه حل هاي جديد، سعي در مداواي اين مسائل دارند. يكي از داروي هاي بسيار اميد بخش در اين زمينه داروئي به نام Omnitarg است. Omnitarg نام تجاري دارو است. اين دارو كه از نسل جديد تر دارو هاي شيمي درماني به شمار مي رود، از يك طرف داراي عوارض جانبي كمتر است و از طرف ديگر، تاثير اميدوار كننده تري بر غده هاي سرطاني (حتي بسيار پيشرفته و حتي Metastasis) داشته است. تا امروز گام دوم از آزمايش ها روي اين دارو انجام شده و در سه زمينه، سرطان پروستات، سرطان سينه (گسترده) و سرطان تخمدان نتايج بسيار رضايت بخشي بدست آمده است. از آنجا كه آزمايش ها روي اين دارو هنوز به مراحل نهايي خود نرسيده، به صورت تجاري در اختيار بيماران قرار ندارد اما ظاهرا در مراكز درماني در امريكا و بريتانيا از اين دارو به صورت محدود و آزمايش استفاده مي شود. پايين آدرس، گزارش تازه اي از آخرين نتايج بدست آمده از آزمايش ها آورده شده است.

لينك ها:

Data From Omnitarg Clinical Program Presented at American Society of Clinical Oncology Meeting

نقد فيلم خيلی دور، خيلی نزديک، ساخته رضا ميرکريمی

 
 
| | Email



Saturday, August 13, 2005
  Yes Minister،


از امشب، هر شنبه شب، ساعت 22، سريال Yes Minister از شبكه دو صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش مي شود. با وجود ترجمه و دوبله ضعيف، اما سريال لذت بخش و ديدني است. موضوع سريال، (كه از مجموعه هاي كمدي كلاسيك بي بي سي است) دفتر يكي از وزيران دولت بريتانيا، و به شوخي گرفتن آن است. ظاهرا نگاه تهيه كنندگان برنامه هاي تلويزيون، اين بوده كه برنامه اي براي مسخره كردن (يا به اصطلاح خودشان برملا كردن بازي هاي پشت پرده دولت هاي غربي) نشان دهند، غافل از آنكه، تنها احساسي كه تماشاي چنين برنامه هايي به بيننده مي دهد، حجم آزادي، بردباري، و تساهل در سرزميني است كه چنين برنامه هايي در تلويزيون دولت اش ساخته مي شود، بدون آنكه به امنيت ملي، وقار ملي و هيچ چيز ملي، ميهني يا اعتقاديشان توهين شود، تضعيف شود يا خدشه وارد شود.
هر شنبه اين سريال را تماشا كنيد و بعد از لذت بردن از محتوي آن، به اين موضوع بيانديشيد كه اگر قرار بود مشابه اش را در صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران و در مورد وزراي كابينه و ديگر عاليجنابان مي ساختند چگونه مي شد!!!!!!

 
 
| | Email



Thursday, August 11, 2005
  Your Beautiful,


ترانه You're Beautiful، از James Blunt، چند هفته است كه صندلي شماره يك پرفروش ترين آهنگ هاي پاپ بريتانيا رو اشغال كرده است. در مورد James Blunt، اينكه 27 ساله است، پدرش افسر ارتش بريتانيا بوده و او هم تا مدتي پيش در استتخدام ارتش بوده و در يوگوسلاوي سابق به عنوان سرباز پاسدار صلح خدمت مي كرده. در آن مدت، گيتارش را به تانك مي بسته و شب ها به نوازندگي و ترانه سرايي مي پرداخته، مدتي است كه از ارتش جدا شده و به طور حرفه اي به خوانندگي روي آورده است. اين ترانه از James Blunt مربوط به آلبومي به همين نام از اوست.


You're Beautiful,


My life is brilliant.
My love is pure.
I saw an angel.
Of that I'm sure.
She smiled at me on the subway.
She was with another man.
But I won't lose no sleep on that,
'Cause I've got a plan.

You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
I saw your face in a crowded place,
And I don't know what to do,
'Cause I'll never be with you.

Yeah, she caught my eye,
As we walked on by.
She could see from my face that I was,
Fucking high,
And I don't think that I'll see her again,
But we shared a moment that will last till the end.

You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
I saw your face in a crowded place,
And I don't know what to do,
'Cause I'll never be with you.
You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
There must be an angel with a smile on her face,
When she thought up that I should be with you.
But it's time to face the truth,
I will never be with you.



تو زيبائي،


زندگي ام زيباست
عشق من خالص است
فرشته اي را ديدم
يقين دارم كه فرشته اي را ديدم
او در مترو به من لبخند زد
او با مرد ديگري بود.
از آن روز خوابي را بدون او نديده ام،
زيرا نقشه هايي در سر دارم.

تو زيبايي، تو زيبايي
تو زيبا هستي، و اين حقيقت است.
چهره ات را در شلوغي ديدم،
و نمي دانم كه چه كاري ازم ساخته است،
زيرا هيچ گاه با تو نخواهم بود.

همان طور كه از كنار هم مي گذشتيم،
چشم اش در چشم ام افتاد،
او به راحتي در چهره ام مي خواند كه من،
كف كرده ام،
فكر نمي كنم كه ديگر بار او را ببينم،
اما لحظه اي را با هم گذرانديم كه تا ابد باقي خواهد ماند.

تو زيبايي، تو زيبايي.
تو زيبا هستي و اين حقيقت است
چهره ات را در شلوغي ديدم،
و نمي دانم چه كاري ازم ساخته است،
توزيبايي، تو زيبايي،
تو زيبا هستي، و اين حقيقت است.
حتما فرشته اي با لبخندي برلب اش آنجا بود،
و در آن لحظه فكر كرده بود كه من كسي هستم كه بايد با تو باشم.
اما بايد واقعيت را بپذيرم،
من هيچگاه با تو نخواهم بود.

 
 
| | Email



Tuesday, August 09, 2005
  بالاخره يكي واكنش نشون داد،



نظر داشتن،
يكي از نكات جالب توجه براي من اينه كه روزانه سي چهل نفر آدم از اين صفحه بازديد مي كنند و دو سه هزار نفر هم از وبلاگ مهدي، اما اين آدم ها هيچ نظري ندارند. بعني نمي توانند هيچ اظهار نظري كنند. البته اينكه موافقم، خيلي مزخرف بود. حالم را به هم زدين و امثال اينها را نمي توان اظهار نظر دونست. و اينكه تعدادي از خوانندگان وفادار اين وبلاگ خود را موظف به واكنش نشون دادن مي دونند (مثل مژگان عزيز) و ..
امروز بعد از ظهر با مهدي سر همين موضوع صحبت مي كرديم و اينكه اينقدر ما خودمان را به جان هم انداختيم و كسي واكنشي نشان نداد. يعني كسي در بين خوانندگان نظري نداشت كه قابل ارائه براي ديگران بداند، و در مورد موضوعي كه در مورد شخصيت خود او مطرح شده بود.

باز هم مژگان،
مژگان نكاتي رو اشاره كرده بود كه بسيار ارزش بحث منطقي رو دارند. اول اينكه داستان دانشجويان ايراني رشته هنر در هلند كه نتوانسته بوند چيزي بي معني خلق كنند. مژگان عزيز، اين از مزيت هاي اين افراد نبوده بلكه نشان ضعف شديدشان در خلق آثار جديد است. اينكه شما چنان نو آوري داشته باشيد كه بدون هدف و منظور خاص، باز هم توان خلق اثر داشته باشيد هدف آن امتحان از دانشجويان بوده كه متاسفانه به گفته تو دانشجويان ايراني از پس آن بر نيامدند. (اين شايد خود نشان از همان ضعف هاي آموزشي و فرهنگي باشد)، در اينجا بايد اشاره كنم كه در خود ايران نيز با چنين ضعف هاي ساختاري روبرو هستيم. زماني كه از گرافيستي خواسته مي شود كه طرحي نو دراندازد تنها انگشت شماري در كل كشور يافت مي شوند كه مي توانند اثري نو ايجاد كنند. من روزانه با اين نقطه ضعف در شايد بهترين هاي ايران روبرو هستم.
در مورد كتاب اوضاع بد تر از آن است كه فكر مي كني، نخست اينكه حافظ و خيام و سعدي و مولوي مربوط يه صد ها يا هزاران سال پيش هستند، چند نويسنده مطرح داريم كه آثاري چنان توليد كنند. در صورتي كه باشند و آثارشان هم ترجمه شده باشد باز هم نشان ضعفي بزرگ تر است، اينكه اروپاييان نا شناس ترين نويسنده هاي ما را هم كشف كرده باشند و ما شناخته شده ترين آثارشان را نيز ندانيم.
چند اثر هلندي به فارسي ترجمه شده مي شناسي؟ اينكه يك آقاي هلندي اشعار هزار ساله ايراني را به سه زبان برگردانده باشد نشان رشد فرهنگ و سواد در كشور ماست يا در هلند؟
آيا نويسنده ايراني را مي شناسي كه اشعار هلندي را به فارسي، عربي و تركي ترجمه كرده باشد؟
تو كه در هلند زندگي مي كني حتما مي داني كه زبان هلندي يكي از سخت ترين زبان هاي دنياست (تاجايي كه انگليسي ها وقتي مي خواهند از سختي بسيار چيزي صحبت كنند مي گويند فلان چيز دوبار هلندي است (double Dutch)). مردم هلند به راحتي به زبان هاي انگليسي، فرانسوي و آلماني صحبت مي كنند، در جايي مي خواندم كه شما مي توانيد سال ها در هلند زندگي كنيد بدون آنكه هلندي بياموزيد (كه البته نمونه اين را هم مي شناسم).
به هر حال، اين مردم آثار فرهنگي و هنري ديگر ملل را به راحتي مياموزند و ديگران بسيار كم از آنها مي دانند. من اين را نشانه فرهنگ و آموزش خوب مي دانم. و برعكس، آنكه در فلان كشور هم شعر هاي ما را مي خوانند بيشتر از آنكه نشانه رشد فرهنگ مان بدانم نشانه اي از رشد آن فرهنگ تشنه آموختن مي بينم.

يك نكته مهم در اين بحث هم پرهيز از تعصب است.
فرض كنيد كه من هر روز از بزرگي و عظمت تمدن ايراني سخن بگويم، چه چيز به خودم و به شما اضافه كرده ام. چه سودي از اين خود پسندي عايد ما مي شود. آيا خارجي ها را اينقدر دست كم گرفته ايد كه اوضاع فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي ما را ناديده بگيرند و به تعريف هايمان گوش كنند. فرض كنيد كه گوش كنند باز چه سودي به دست مي آوريم؟ آيا با حلوا حلوا كردن دهن مان شيرين مي شود؟

برعكس، اگر من، شما يا هر كس ديگري سعي كند با تفكر دقيق، نقاط ضعف فرهنگ و تمدن مان را بيرون بكشد و آنها را به بحث بگذارد و در حالت خوب آن موفق شود راه حلي مناسب براي رفع اين مشكلات پيدا كند و شجاعت بيان اين مشكلات و راه حل ها را داشته باشد، آيا خدمتي به اين فرهنگ و تمدن نكرده است؟ حتي فرض كنيد كه اين متن ها به زبان هاي ديگر هم ترجمه شوند، آيا فكر كرده ايد انگليسي ها و امريكايي ها چشم و گوش بسته مانده اند تا در وبلاگ ها و روزنامه هاي فارسي زبان مشكلات كشور مطرح شوند؟ تازه فرض كنيم چنين هم باشد، آيا دانستن مشكلات ديگران سودي دارد؟ فرض كنيد شما از مشكلات بي جواب مردم در بريتانيا با خبر شويد، آيا مي توانيد به آنها ضربه اي بزنيد؟
يا خودتان سودي عايدتان مي شود؟ برعكس اگر نقاط قوت، دلائل پيشرفت و شكوفايي فرهنگي، علمي و افتصادي آنها را بدانيد، آيا نمي توانيد از تجربيات آنها درس بگيريد؟
آيا بهتر نيست كه همه خوبي هاي ديگران و همه بدي هاي خودمان را ببينيم، طوري كه خوبي هاي آنها دست مايه پيشرفت ما گردد، و به آن راضي نباشيم و بيشتر بخواهيم؟
آيا فكر مي كنيد جاده پيشرفت پاياني دارد كه در آخرش ديگر چيزي براي ياد گرفتن و اصلاح كردن نيست؟ و حتما خيال مي كنيد كه ما در همان نقطه قرار داريم و فكر مي كنيد كه با شكستن آينه مي توان از با خبر شدن ديگران از عقب ماندگي هاي مان جلوگيري كرد؟
آيا اين رفتار را نشان مهم تري از عقب افتادگي فرهنگي مان نمي دانيد؟ آيا عدم تمايل به ياد گرفتن، فكر كردن و بحث كردن را مشكل اساسي فرهنگي نمي دانيد؟
در زندگي روزانه تان تا چه ميزان به اين مسائل فكر مي كنيد، چه راه حل هايي يافته ايد؟ تا چه حد سعي در ترويج آنها كرده ايد؟ آيا به عملي بودن شان هم فكر كرده ايد؟ نيازي به مطرح كردن، و به اجرا گذاشتن شان نمي بينيد؟ در اين راه كوشش مي كنيد؟ اگر خودتان به نتايج دقيق نرسيده ايد، به دنبال راه حل ها در چه منابعي گشته ايد؟ فكر نمي كنيد كه آيا مردم ديگر كشورهاي جهان هم ممكن است مسائل مشابه ما داشته باشند؟
تا چه حد از احوالات آنها با خبريد؟
چقدر به مردم بقيه دنيا علاقه داريد؟ آيا زندگي با آنها را تجربه كرده ايد؟ فكر نمي كنيد كه ممكن است مردمي در جهان زندگي كنند كه چيزي براي آموختن به ما داشته باشند؟ آيا از آنها آموخته ايد؟
چقدر آماده ايد زندگي تان را متناسب با تفكرات تان تغيير بدهيد؟ آيا روش زندگي ما بهترين روش در دنيا است؟ ما نياز به ارتباط داشتن با بقيه نداريم؟
در هيچ جا از آنها عقب نيستيم؟ آيا ديگراني نيستند كه در فرهنگ، روابط اجتماعي، انسانيت و اين چيز ها از ما بهتر باشند؟
علم و دانش غربي ها از كجا آمده است؟ آيا فقط استعمار و ظلم و ستم است كه ما را عقب نگه داشته است؟ كشور امريكا خيلي بعد از وجود انواع حكومت هاي مستبد، بدبختي و بيچارگي در ايران بنيان گذاشته شده است؟ چرا ديگران هميشه در حق ما ظلم مي كنند؟
اگر لازم بدانيد هنوز هم مي توانم پرسش هايي را مطرح كنم كه يا براي شان پاسخي داده نشده است، يا اينكه از كليشه هاي هميشگي و تكراري استفاده شده.

بياييد براي يك لحظه هم كه شده، تصور كنيد كه ما بهترين نيستيم. به اين فكر كنيد كه ما يكي از كشور هاي عقب افتاده جهان سوم، در جايي از دنيا هستيم كه خيلي از مردم دنيا دوست ندارند پاي شان را در آن بگذارند.
ما در منطقه اي از جهان زندگي مي كنيم كه خيلي از متمدن ترين مردم دنيا آن منطقه را خطرناك توصيف مي كنند، بياييد اين جملات را براي لحظه اي هم كه شده جدي گوش كنيد. همه مردم دنيا بد نيستند. شايد امكان آن وجود داشته باشد كه ما رفتار هايي كرده باشيم كه در دنيا پسنديده شناخته نمي شوند. بياييد لحظه اي به مظلوميت خود فكر نكنيم، به جاي آن به منافع خود، به شخصيت خود، به پيشرفت خود، اقتصاد، علم و فرهنگ خود فكر كنيم. منظور من پيچيدن هيچ نسخه اي نيست، ضمنا من جاسوس هيچ سازمان جاسوسي دنيا نيستم، يهودي و صهيونيست و طرف دار هيچ گروه يا حزب و هيچ جا، كس و چيزي هم نيستم. به عنوان يك ايراني براي لحظه اي از شما خواهش مي كنم به مغزتان اجازه دهيد كه طور ديگري بيانديشد، حتي اگر بعد از آن لحظه سر جاي اولش برگردد.
اينكه در روز دوم خرداد، 70 درصد مردم ايران به طرز غير قابل پيشبيني به شخص خاصي راي مي دهند اصلا نشانه خوبي نبود و نيست، اين نشان مي دهد كه 70 درصد اين مردم يك طور فكر مي كردند. نشان همدلي نيست، بلكه نشان دهنده اين است كه گزينش هاي فكري زيادي در جامعه ما نيست.
گرايش هاي فكري در اين جامعه شكل نمي گيرند كه مردم در ميان آنها دسته دسته و گروه گروه شوند. به همين دليل است كه صد سال بعد از مشورطه در اين كشور احزاب شكل نمي گيرند؟ بياييد فكر كردن را گسترش دهيم. مهم اين نيست كه افكار ما درست باشد يا حتما نتيجه درست بدهد مهم خود فكر كردن است.
و مهم تر از آن اينكه بپذيريم كه ديگران ممكن است نظريات و افكاري مخالف ما داشته باشند، در حالي كه با ما دشمن نيستند و لازم نيست آنها را بكشيم.

خواننده عزيز، به احتمال بسيار زياد شما بيش از 18 سال سن داريد. به اين معني است كه دوران آموزش شما سپري شده است، فكر كردن، چگونه فكر كردن و آزاد فكر كردن را يا تا كنون آموخته ايد و شايد ديگر نتوانيد بياموزيد، اما شايد امكان آن وجود داشته باشد كه به فكر ديگران احترام بگذاريد، با آن آشنا شويد و سعي كنيد كه بدون تعصب انديشيدن را بياموزيد. اگر در اين كار موفق نشديد، سعي كنيد كه حداقل امكان آن را براي فرزندان خود و نسل هاي بعد فراهم نماييد.

 
 
| | Email



Sunday, August 07, 2005
  اينبار ذائقه،


اين متن ادامه بحث من با مهدي در مورد ذائقه، سليقه، هنر و آموزش و رابطه آنها با فقر فرهنگي است. سابقه بحث را مي توانيد از طريق track back ها يا "رخت آويز هاي ديگران" در وبلاگ هايمان دنبال نماييد.

با انتخاب اسامي موافقم. اما چند نكته. اول اينكه قبول ندارم كه آزادي تنها مشكل در نشر هنر و فرهنگ در جامعه است. بلكه فقر فرهنگي رو دليل بسته بودن جامعه مي دونم. در واقع نه تنها معتقد هستم كه با آزادي دادن به تمام ذائقه ها و سليقه ها در اين جامعه باعث رشد فرهنگي خواهيم شد، بلكه شايد خطر هاي بسيار زيادي هم در كمين چنان آزادي باشند. البته با پدرسالاري حكومتي هم مخالف هستم چون دلائل ديگري بر فقر فرهنگي به حساب خواهد اومد.
اگر مقداري از انتزاعي گويي فاصله بگيريم مي تونم تلويزيون ها و راديو هاي كاملا آزاد ايراني مقيم لوس آنجلس رو به علاوه هنرمندان مقيم آن ديار مثال بزنم كه جز مايه شرم سازي چيزي نيستند. در آزاد ترين كشور دنيا و در مهد رسانه ها، جايي كه كوچك ترين سانسوري (حداقل روي كار آنها) وجود ندارد، جايي كه با وجود تعداد بي شمار فرهيختگان و تحصيل كردگان ايراني مي توان با كيفيت ترين برنامه هاي فرهنگي و هنر را با كمترين هزينه ها ساخت (همان گونه كه بخش فارسي راديوي بي بي سي اين كار را انجام مي دهد) چنين برنامه هاي بي محتوي اي ساخته مي شود. دليل مهم آن اين نيست كه هنرمندان خودشان را مي گيرند، دليل آن است كه نه هنرمندان هنر مي داند و نه بيننده.
شايد براي هنر تعاريف بسيار وجود داشته باشد و البته در اين بحث هدف تعريف هنر نيست، اما شايد مهم ترين خاصيت هنر نو بودن آن است. نو آوري، پيشتازي گاهي تا حد جنون. احساس قوي نسبت به جهان پيرامون، بيان احساس و امثال اينها همه از خصوصيات هنر هستند. بنابراين از هنرمند انتظار يافتن سليقه هاي مردم و پاسخگويي به آن نمي رود. مردم هستند كه بايد هنر و هنرمند مورد علاقه خود را ميان خيل آثار ارائه شده بيابند و از آنها بياموزند و تاثير بگيرند. اما اين خود وابسته است به وجود هنرمند و جريان هاي هنر كه خود به طور اولي وابسته است به فرهنگي كه در آن نوآوري و خلق فضيلتي باشد كه آموخته مي شود.
اگر كودكان خود را خلاق و هنرمند بار نياوريم اين چرخه شكل نمي گيرد.
باز برگشتيم به اصل آموزش. آيا شما همان كتاب هاي دوران كودكي تان را مي خوانيد؟ يا سليقه شما رشد يافته و چيزهاي والاتري را جستجو مي كنيد؟ آيا شعر، موسيقي و نقاشي هاي دوران كودك تان را مرور كرده ايذ؟ قديمي و بچه گانه نشده اند؟ چرا؟ چون شما رشد كرده ايد!
سليقه و ذائقه نيز چنين است، رشد مي كند اما به معلمي نياز است كه راه تعالي آن را بداند يا به شجاع مردان و زناني كه جرات جستجو كردن و يافتن را داشته باشند و به جامعه اي كه آنان را بار بياورد!!
مهدي جان، با تو موافق نيستم كه سليقه ها را مي توان پاسخ گفت، سليقه ها را بايد ايجاد نمود. روز هالووين هم جشن مزخرفي بوده مربوط به هزاران سال پيش كه هنرمندان و نوآوراني آن را امروزي كرده اند، نمونه ديگرش جشن ديوالي در هند است كه بسيار متفاوت از مراسم خسته كننده نوروز و ديد و بازديد است.
واقعيت آن است كه اگر نوآوري و تغيير وجود نداشته باشد تا صد سال ديگر شايد فقط نامي از نوروز باقي بماند همانطور كه خيلي از مراسم سنتي ايراني بوده اند كه حتي تا همين چهل سال پيش در جاهايي از كشور برگذار مي شده اند و ديگر نمي شوند. آن روز هم شايد بگويي اين ذائقه، يا سليقه اي بوده كه پاسخ گفته نشده است، من آن را نيز به حساب فقر فرهنگي مي گذارم.
از شما خواهش مي كنم بعد از خواندن اين مطلب، كامپيوتر خود را خاموش كنيد و سري به ميدان محسني، خيابان جوردن و ... بزنيد، آنجا تهران است؟ ايران است؟ چرا فكر مي كنيد آنجا ايران است؟ پس اروپاست كه نيست، امريكا هم نيست، پس كجاست؟
آنجا هيچ جا نيست، زيبا نيست، فرهنگ ندارد، هويت ندارد، زندگي ندارد، فقط انسان واره هايي با اتومبيل مشغول بوق زدن هستند تا زمان خواب شان فراهم شود، اگر شانس آورده باشند تنها نمي خوابند اگر نه، كه فردا هم روزي براي خود، آن را نيز مثل خيلي چيز هاي ديگر هدر خواهند داد!!!
آنها به هنر، سينما و تئاتر علاقه اي ندارند، دوست ندارند، اميد ندارند، زندگي ندارند، آينده ندارند.
به هيچ وجه منظورم اين نيست كه اين آدم ها چون به هنر علاقه اي ندارند آدم نيستند، هستند اما مي توانيد به من توضيح دهيد كه به چه چيز علاقه دارند؟
چند وقت پيش با پسر يكي از مشهور ترين نويسندگان ايران بحث مي كردم، معتقد بود جوانان به دليل اينكه تفريخ ندارند مجبور به رو آوردن به مواد مخدر مي شوند. اين زماني بود كه از يك سفر هيجان انگيز برمي گشتيم. بعد از مباحثه اي داغ، به اين نتيجه رسيد كه من بچه مثبت هستم.
آيا بچه مثبت بودن خجالت آور است؟ آيا منفي بودن نشان شخصيت است؟ آيا جامعه اي كه در آن بچه مثبت بودن چيز خجالت آوري است سالم است؟
آيا ضد فرهنگ بودن، نشاني از فقر فرهنگي نيست؟ آيا مردمي كه نمي دانند چطور مي توان از زندگي لذت برد نياز به آموزش ندارند؟


 
 
| | Email



Friday, August 05, 2005
  تفاوت سليقه ها،


(اين متن در ادامه بحثي است كه با مهدي در پي نوشته هاي قديمي تر ام در مورد هنر در گرفته است. براي دنبال كردن بحث ها مي توانيد از Track back ها در پايين نوشته آدرس نوشته هاي مرتبط را بيابيد.)

مهدي چيزهايي نوشته بود كه به نظر من طبق معمول بيشتر برانگيزنده بودند. منظورم اين است كه، مهدي گاهي چيزهايي مي نويسه كه خودش هم بهشون اعتقاد نداره اما هدف اش برانگيختن خواننده و به فكر واداشتن اون است.
مهدي جان، وقتي مي نويسي " چرا با روي صحنه رفتن 2 تا تئاتر از دو كارگردان معروف اينچنين صندلي هاي تئاتر شهر پر ميشه؟
چرا با برگزاري كنسرت توسط برخي از اساتيد موسيقي ( از شجريان تا روحاني و افشار و ...) اينچنين سالنهاي موسيقي كشور پر ميشه."
آيا واقعا به اين موضوع اعتقاد داري كه سالن هاي كشور چنان زياد هستند كه پرشدن اونها چند وقت يكبار و اون هم در پي ماجراهاي سياسي و اجتماعي خاصي كه مردم را هيجان زده كرده اند نشان دهنده علاقه مردم به هنر و فرهنگ است؟ به نظر شما، كل سالن هاي نمايش در كشور ايران، روي هم رفته صد هزار صندلي دارند؟
اينجا بايد ياد آوري كنم كه وقتي صحبت از هنر مي كنم به هيچ وجه منظورم نوع يا سبك خاصي از اون نيست. براي مثال، مردم امريكاي مركزي و جنوبي، علاقه عجيبي به موسيقي هاي جاز، سامبا و ري گي، و سبك هاي نشات گرفته از آنها دارند. نوع نقاشي، نمايش و حتي داستان نويسي خاص خود را هم دارند، كه اتفاقا تمام اينها تاثيرات خود را هم بر جهان نهاده اند. شايد در برزيل موسيقي كلاسيك در مقايسه با موسيقي هاي امريكاي جنوبي طرفدار چنداني نداشته باشد اما لااقل به نوع موسيقي خود مي پردازند و آثار و هنرمنداني دارند كه دست كمي از آهنگ سازان بزرگ كلاسيك جهان ندارند.

گفته بودي " چطور ميشه كتاب يه نويسنده (فرض بگيريم زويا پيرزاد) به اين زودي به چاپهاي بالا مي رسه؟"
اين بستگي داره كه چاپ بالا رو چي بدوني؟ آيا پنچ هزار جلد رو چاپ بالا مي دوني؟ آيا مي دوني كه در روسيه (كه مردمش از نظر كتاب خوان بودن در رده هاي چندم جهان قرار دارد) تيراژ كتاب ها بالاي دويست و پنجاه هزار نسخه است. كه اگر اختلاف جمعيت را نيز در نظر بگيريد آمار چاپ كتاب در ايران بايد چيزي بيش از پنجاه هزار نسخه باشد!!!!
شايد گراني قيمت كتاب را دليل بياوريد! جايي مي خواندم كه در كشور هاي اروپايي با قيمت متوسط يك كتاب مي توان بيش از 15 ساندويچ خريد در حالي كه در ايران با قيمت متوسط يك كتاب تنها يك يا دو ساندويچ مي توان خريداري كرد. بنابراين قيمت كتاب در ايران گران نيست.

در مورد آموزش و جو جامعه صحبت كردي، بايد اين نكته را يادآور شوم كه جو جامعه را مردم شكل مي دهند و اينكه مردم چه جوي را در جامعه خود به وجود آورند بستگي به سطح سواد و شعور اجتماعي آنها دارد كه تنها از طريق آموزش قابل دسترسي است. (نگاه كنيد كه تفاوت هاي جامعه امروز ايراني با جامعه ايراني 100 سال پيش).

اينكه آن مدير فروش تا به امروز به تئاتر شهر نرفته بود و اينكه امروز به تئاتر شهر رفت (و مدير فروش هاي مانند او) به هيچ وجه نشان دهنده تفاوت سليقه نيست، گاهي مقتضيات كاري و اجتماعي شما را وادار به انجام كاري مي كند كه شايد چندان هم علاقه اي به انجام اش نداشته باشيد و شايد هم تا آخر عمر اگر مجبور نشويد دوباره آن را انجام ندهيد.
همانطور كه در بالا هم اشاره كردم، تفاوت سليقه تنها مي تواند تفاوت سبك و نوع را به وجود آورد (به اين معني كه شما به سبك خاصي از هنر علاقه بيشتر داشته باشيد و آن را دنبال نماييد كه البته زماني معني دار و واقعي خواهد بود كه شما ديگر سبك هاي هنر را هم بشناسيد و از ميان شان اين يكي را انتخاب نماييد)، مثلا شما به سبك خاصي از تئاتر يا موسيقي علاقمند باشيد. اگر اينچنين بود، مردم در ايران مثلا هر شب به برنامه هاي موسيقي سنتي، يا محلي مي رفتند اما سالن هاي موسيقي كلاسيك پر نمي شد. نه اينكه صد سال يك بار برنامه موسيقي در تهران اجرا شود و دو سه هزار نفري هم به ديدن آن بروند.
در مورد سليقه و توجه به سليقه هاي متفاوت تا حدي با شما موافقم، اما نبايد سليقه را با هيجان هاي زود گذر اشتباه گرفت. اقبال بعضي از كارها نه به دليل قوي بودنشان بلكه به دليل هيجان هاي زودگذر اجتماعي است. مثلا اگر به تمام كارهاي بيضائي اجازه اكران داده شود فكر نمي كنم كه با اقبال گسترده روبرو شوند، اما اين كار آخر به دليل تقارن با برخي رخداد هاي اجتماعي بسيار مورد توجه قرار گرفت.
بار دوم كه به تماشاي تئاتر رفته بودم، خانمي كه بليط روي پله گيرش آمده بود كنار من روي زمين نشسته بود. تئاتر كه شروع شد، با گفتن هر جمله سياسي، ايشان واي واي و اوووه و اين جور صدا ها در مي آورد، كه نتيجه اش يك جنگ لفظي كوتاه بين ما دو تا بود. بعد از مدتي مبايل اش زنگ زد كه حال خاموش كردنش را هم نداشت تا جائي كه حواس يكي از هنرپيشه ها

 
 
| | Email
 

 دربــاره همه فن حريف
نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...


 بقيه همه فن حريفها
 نوشته هاى قديمى
همه فن حريف با RSS


 بــا تـشـكــــــر از

Powered by Blogger