هـــمـــه فـــن حـــريف



Sunday, July 31, 2005
  جداي از آشوب هاي مان،



Free Image Hosting at www.ImageShack.us


دو بارديد كننده بيكيني پوش در حال تماشاي نقاشي هاي به نمايش در آمده در موزه لئوپولد در شهر وين هستند. در روز جمعه 29 ژوئيه 2005، ده ها مشتري آثار هنري در حالي به تماشاي كارهاي به نمايش در آمده در موزه آمدند كه تنها لباس زير به تن داشتند يا حتي آن را نيز نپوشيده بودند. اين كار در پاسخ به درخواستي بود براي ايجاد روحيه "حقيقت عريان" در نمايشگاهي از آثار هنري اروتيك قرن نوزدهم ميلادي.

 
 
| | Email



Friday, July 29, 2005
  هنر،


اين مطلب رو در پاسخ به كامنت هاي مهدي و X مي نويسم.
افلاطون عقده داشت كه بايد به پسران (در يونان باستان تنها مردان بودند كه تحصيل مي كردند) ورزش و موسيقي آموخته شود. ورزش به اين دليل كه قوي بار بيايند و بتوانند از شهر (آتن) محافظت كنند و موسيقي به اين دليل كه روحيه اي لطيف داشته باشند و با يكديگر در نيافتند.
در اروپاي بعد از قرون وسطي و با آغاز رنسانس، اخلاق نجيب زادگي در اين قاره گسترش مي يافت. نجيب زادگان كه معمولا از ميان زمين داران و اشراف جامعه بودند بايد خصوصياتي داشتند كه آنان را از ديگر مردم جدا مي نمود. جداي از مردانگي و رزمجويي، بايد سواد داشتند و علاوه بر آن و مهم تر از آن، بايد از هنر و ادبيات سررشته داشتند. البته پر واضح بود، كه همه نمي توانستند در همه اين زمينه ها به درجه استادي برسند يا از خود چيزي خلق نمايند، اما بايد آنقدر سردر مي آوردند كه بتوانند معني يك اثر هنري يا ادبي را درك كنند. به عبارت ديگر، لااقل بايد آنقدر با هنر و ادبيات آشنا مي بودند كه بتوانند از آن لذت ببرند.
همان بود كه كليسا براي عقب نيافتادن از زمانه، رو به هنر آورد و بسياري از هنرمندان بزرگ اروپايي در كليسا ها پروش يافتند.
در زمان صنعتي شدن، آموزش و پرورش در اروپا همگاني شد، اما دو چيز را در تمام مدارس اروپا هنوز درس مي دهند و همه دانش آموزان مي آموزند، هنر و ورزش. دو پايه اي كه افلاطون 2500 سال پيش نهاد.
اينكه سليقه هاي مختلف در جامعه وجود دارد، در آن شكي نيست. اما شناخت هنر و ادبيات جامعه را از نظر فكري تغذيه مي كند و جامعه اي كه در آن فكر نباشد نه پيشرفت مي كند و نه حتي درجا مي زند.
سليقه هم مانند ديگر خصوصيات فرهنگي، امري اكتسابي است. اگر سليقه افراد رشد نيابد هيچگاه پيشرفت در كار نخواهد بود. داستان هايي كه در بچگي مي خوانديد را هنوز هم مي خوانيد. نه چون سليقه شما رشد كرده است.
اينكه در جامعه ما، علاقه به هنر و ادبيات در كمترين سطح ممكن است. اينكه در تهران دوازده ميليون نفر تنها تعدادي سالن اجراي تئاتر، موسيقي و سينما وجود دارد و مشكلي ايجاد نمي شود، حتي همين سالن ها هم خيلي از شب ها خالي مي مانند. نشان از سليقه مردم نيست كه مثلا به فوتبال علاقه دارند. بلكه نشان از كج سليقگي فرهنگي است كه درست آموزش نديده، و نمي داند كه چگونه لذت ببرد.
اينكه در مدارس ما زنگ هاي هنر و ورزش از بي ارزش ترين زنگ هاي آموزشي هستند كه معمولا دو در هم مي شوند، نشان از سليقه ملي ما نيست، بلكه نشانه آن است كه آموزگاران ما خود بيشتر به آموزش نياز دارند.
اينكه مدير فروش يك شركت، مثل بقيه مديران مملكت هيچ از هنر و ادبيات نمي داند (شايد بجر شعر هاي هزار ساله) خود يكي از مشكلات بزرگ فرهنگي ماست نه نشانه اي از سليقه هاي مختلف.

در آخر دوست دارم بخشي از يكي از سخنراني هاي كارل پوپر فيلسوف بزرگ قرن بيستم را كه در مورد آزادي بيان كرده بود در اينجا بياورم:

ما از اتريشي ها، سوئيسي هاو فرانسوي هاي ساكن آلپ كه از دوران هاي ما قبل تاريخ در اين منطقه زندگي مي كرده اند، كمتر چيزي مي دانيم. اما به واقع بايد اين مسئله را مورد توجه قرار دهيم كه چطور شد مردمي كه به زراعت و دامداري اشتغال داشتند به دره هاي وحشي و ارتفاعات غير قابل عبور آلپ كوچ كردند. يعني به جايي كه در بهترين حالت مي توانستند يك زندگي بخورنمير و پر از مخاطره را آغاز كنند. محتمل ترين پاسخ مي تواند اين باشد كه اين مردم زندگي نامعلوم در يك محيط وحشي را به انقياد توسط همسايگان قدرمتند ترجيح دادند. آنها به رغم وجود نا امني و خطر، آزادي را انتخاب كردند. من اغلب خود را با اين فكر مشغول مي كنم كه سنت سوئيسي و تيرولي آزادي، به ويژه به دوران ساكنان ما قبل تاريخ سوئيس، باز مي گردد.
در هر حال، اين يك حقيقت جالب و تكان دهنده است كه بريتانيا و سوئيس – كه از قديمي ترين دموكراسي هاي اروپاي معاصر هستند – امروزه نيز در عشق به آزادي و آمادگي در راه دفاع از آن مشابه يكديگرند.
هرچند از بسياري جهات ديگر، به ويژه در خاستگاه سياسي شان، اين دو دموكراسي از اساس با يكديگر تفاوت دارند. دموكراسي بريتانيا، پيدايي خود را به وجود يك حس غرور و استقلال در ميان قشر ممتاز نجباي آن و مداراي مذهبي (به مثابه پيامد تعارضات بزرگ مذهبي و سياسي مرتبط با انقلاب پيوريتني) مديون است. دموكراسي سوئيس اما نه برآمده از حس غرور، استقلال خواهي و فردگرائي قشر ممتاز نجبا، بلكه حاصل غرور و فردگرائي و استقلال خواهي كشاورزان كوه نشين آن بود.
اين آغازها و سنت هاي كاملا متفاوت به تشكيل نهادهاي سنتي كاملا ديگرگون و نظام هاي سنتي كاملا متفاوتي از ارزش ها منجر شده است. فكر مي كنم آنچه كه يك سوئيسي يا تيرولي از زندگي انتظار يا اميد دارد، از آنچه كه يك بريتانيايي از زندگي انتظار يا اميد دارد به طور كلي بسيار متفاوت است. تفاوت در نظام ارزشي احتمالا و بعضا مبتني بر تفاوت در نظام آموزشي است. اما خيلي جالب است كه اختلاف در نظام آموزشي خود ريشه در آن تعارضات تاريخي و اجتماعي دارد كه به آنها اشاره كردم. در انگلستان، آموزش تا همين قرن حاضر يك امتياز ويژه نجبا و زمينداران – زمين سالاران – بود و نه براي شهرنشينان و مردم آزاد ساكن شهرها. خانواده هاي بزرگي كه در اين زمين ها زندگي مي كردند از اين امتياز برخوردار بودند. اين خانواده ها حاملان فرهنگ بودند. همچنين، پژوهشگران و دانشمندان (آماتورهاي متنفذ و اصيل) و اعضاي مشاغل بالاتر – سياستمداران، روحانيون، قضات و افسران ارتش – از ميان اين خانواده ها برمي خاستند. آموزش و فرهنگ چيزهايي نبودند كه به طور موروثي منتقل شوند، بلكه خود شخص مي بايست به آن دست پيدا كند. آموزش و فرهنگ نمادي از موقعيت اجتماعي موروثي نبود بلكه وسيله و نمادي براي پيشرفت اجتماعي و رهايي نفس از طريق معرفت به شمار مي رفت. اين مسئله همچنين بيانگر آن است كه چرا مبارزه پيروزمندانه عليه فقر در انگلستان به نوعي ادامه ي مبارزات مذهبي در سطحي متفاوت بود – مبارزه اي كه در آن توسل اشراف و مردم شهرها به وجدان مذهبي نقش تعيين كننده اي ايفا كرد. و اين در حالي بود كه مبارزه با فقز در سوئيس و اتريش ملهم از ايده ي رهايي نفس از طريق معرفت و ديدگاه سترگ پستالوتسي درباره ي آموزش بود.
به رغم همه اين تفاوت ها، هم انگليسي ها و هم سوئيسي ها مي دانند كه ارزش هايي وجود دارد كه بايد به هر قيمت از آنها دفاع كنند و عمده ترين آنها استقلال شخصي و آزادي فردي است. و هر دو نيز ياد گرفته اند كه براي رسيدن به آزادي بايد مبارزه و ايستادگي كنند، حتي اگر امكان موفقيت كم باشد. در 1940، زماني كه انگلستان به تنهايي براي آزادي مبارزه مي كرد؛ چرچيل به انگليسي ها وعده پيروزي نداد: «من چيزي بيشتر از اشك و خون به شما وعده نمي دهم.» اين كلمات جرئت ادامه ي جنگ را به انگليسي ها بخشيد.
در سوئيس نيز فقط عزم سنتي براي مبارزه بود – حتي در برابر يك ارتش به وضوح نيرومندتر سلسله ي هاپسوبرگ ها و بعد ها رايش سوم – كه سوئيسي ها را قادر ساخت تا آزادي خود را در طول جنگ جهاني دوم حفظ كنند.


اين سخنان را از پوپر ذكر كردم، به اين دليل كه بگويم آموزش تا چه اندازه مهم است. اينكه ما به تاريخ، به كتاب، به هنر و به ادبيات علاقه نداريم و در بهترين حالت لااقل تشنه آن نيستيم. اينكه به دانستن علاقه نداريم. اينكه به اخبار علاقه نداريم. اينكه نشر كتاب در كشور ما تا اين حد بدبخت است. و خيلي اين هاي ديگر، نشانه سليقه متفاوت ما نيست. نشانه عقب ماندگي فرهنگي شديد ماست. نشانه آن است كه ما نمي خواهيم و بلد نيستيم چگونه از گذشته هايمان درس بگيريم. نشانه آن است كه به افكار جديد، چون ممكن است مارا تغيير دهند علاقه نداريم و به آنها اجازه بروز نمي دهيم. نشانه آن است كه ما از فكر كردن مي ترسيم و جلوي فكر كردن ديگران را هم مي گيريم.
بنابراين مطالب، عدم آشنايي با مهم ترين مراكز معدود فرهنگي را در كشور نه نشانه سليقه هاي متفاوت بلكه نشانه فقر فرهنگي مي دانم.

متن سخنراني كارل پوپر از كتاب "زندگي سراسر حل مسئله است" ترجمه شهريار خواجيان آورده شده است.

 
 
| | Email



Wednesday, July 27, 2005
  فوتبال،


چند سال پيش، زماني كه تيم ملي فوتبال ايران توانست با غلبه بر تيم فوتبال استراليا به بازي هاي جام جهاني فوتبال راه يابد، رضا دوربين فيلم برداري خود را به دوش گرفت و روانه خيابان ها شد. نتيجه اش، فيلم مستندي بود به نام "آيا كيارستيمي را مي شناسيد؟" جالب بود كه در مسير او از ميدان راه آهن تا ميدان دربند، كمتر كسي نام عباس كيارستمي را شنيده بود!
از آنجا كه هنر نزد ايرانيان است و بس، امروز داشتم نايت شات هايي رو كه از موزه هنر هاي معاصر و فضاي دور و بر آن گرفته بودم به همكاران در شركت نشان مي دادم. هيچ كدام نمي دانستند عكس ها از كجا گرفته شده. عده زيادي فكر مي كردند كه عكس ها از تالار وحدت است. لازم به گفتن نيست كه پيمان، مدير فروش ما، نمي داست تالار وحدت كجاست و آدرس تئاتر شهر را نيز از منشي شركت گرفته بود.

 
 
| | Email



Tuesday, July 26, 2005
  ارتباط نزديك،


تا حالا از مارمولك يا سوسك ترسيديد؟؟؟ ممكنه آدم شجاعي باشيد و اون جانور هاي بيچاره رو ترسونده يا كشته باشيد، يا در حالت بينابيني هر دو ترسيده و فرار كرده باشيد.
تا حالا به دليل مشكلات مسبب اين نوع برخورد ها فكر كرديد؟
اگر براي مثال، امكان آن وجود داشت كه با زبان خوش به آقا يا خانم مارمولك (يا سوسك) بگوييد كه لطفا اتاق خواب، يا حتي خانه شما را ترك كنند، و ايشان نيز در كمال ادب، و با عذر خواهي اين كار را انجام مي دادند، باز هم نيازي به برخورد هاي خشونت بار وجود داشت؟؟

هميشه به ياد داشته باشيد كه گفتگو، مباحثه و سياست راه هاي پرهيز از خشونت هستند.

 
 
| | Email



Monday, July 25, 2005
  مجلس شبيه، در ذكر مصائب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين،


چند دقيقه اي است كه از ديدن دوباره تئاتر بهرام بيضائي باز مي گردم. قبل از هر چيز يك نكته در مورد تئاتر شهر، كه اگر خواستيد براي ديدن تئاتر به آنجا برويد، بد ترين صندلي (از لحاظ تسلط به صحنه) شماره 1،1 است. و هرچه از اين شماره دورتر مي رويد جاي بهتري يافته ايد (اين تجربه من از سال ها نشستن بر صندلي هاي اين سالن است).
استقبال مردم روز به روز بيشتر و بيشتر مي شود، طوري كه براي پله ها و كف زمين (حتي ايستاده هم) به فروش مي رسد و باز عده اي دست خالي به خانه باز مي گردند.
قبل از شروع اجرا، آقايي كه پشت سر من نشسته بود با تعجب گفت: مثل ميدان فوتبال شده. در دل گفتم كاش عقل ما از ميدان فوتبال بيشتر بود و به او گفتم، البته اينجا بسيار با ارزش تر است.
بازي هنرپيشگان هنوز هم زيبا و ديدني بود، ديالوگ ها كه با دقت و هوشمندي زياد تهيه شده اند، از وزن بالاي كلام برخوردار هستند، طوري كه در ادبيات دراماتيك ما چندان معمول نيست. هفته قبل مصاحبه بهرام بيضائي را با راديوي بي بي سي شنيده بودم، و پيش زمينه ديدار قبلي از تئاتر را نيز داشتم. همه اينها به درك بهتر جزئيات كلامي و اجرائي كمك مي كردند.
اگر قصد ديدن اين تئاتر را داريد، توصيه مي كنم كمتر از دوبار نرويد، با خود خوراكي همراه نبريد، دستگاه تلفن همراه خود را حتما خواموش نماييد، به مدت دو ساعت و نيم ساكت باشيد و فقط گوش كنيد بعد اگر از مضون آن چيزي فهميديد براي ديگران تعريف نماييد، بنويسيد و منتشر كنيد.

 
 
| | Email



Thursday, July 21, 2005
  راديوي ديجيتال،


يكي از وسائل مورد علاقه من در زندگي راديوي ديجيتال است. مدتي است كه در ايران هم راديوي ديجيتال به صورت آزمايشي راه اندازي شده است (نمي دانم كه چه چيزهايي قرار است از آن پخش شود). به هر حال اميدوار نيستم كه مديران آن، آدم هايي خلاق تر،هنر دوست تر، و با فرهنگ تر از مديران راديو هاي فعلي مان باشند يا اينكه تهيه كنندگان و مجرياني با سواد تر داشته باشد، اما گذشته از همه اين مسائل اختراع جالب توجهي است و در نوع خود مي تواند انقلابي رسانه اي باشد، زيرا در يك پهناي باند بسيار محدود تعداد زيادي كانال راديويي قابل پخش خواهد بود، آن هم با كيفيت بسيار بالا و بسيار ارزان.
خاصيت ديگر راديوي ديجيتال آن است پخش آن از طريق اينترنت و ماهواره ديجيتال هم ممكن است. در واقع، همين الان هم تعداد زيادي راديوي ديجيتالي از طريق اينترنت و ماهواره قابل دسترسي هستند.
از راديو هاي اينترنتي مورد علاقه من، Classic FM و Virgin Radio و Launch Cast(راديوي موسيقي Yahoo) است. اين آخري كه در عمل تنها يك نرم افزار كامپيوتري است، برپايه اطلاعاتي كه از شما در مورد خواننده ها، سبك هاي موسيقي، ترانه ها، و آلبوم هاي مورد علاقه تان بدست مي آورد، موسيقي هاي باب طبع تان را پخش مي نمايد.
اگر روي امكان شنيدن اين برنامه هاي راديويي در از طريق راديوي اتومبيل، يا در خانه مهيا گردد، با اطمينان مي توان گفت كه دهكده جهاني مان كوچك تر شده است. روزي كه در هر شهر و بياباني بتوان به برنامه هاي راديويي كه شايد از هزاران كيلومتر آن طرف تر، اما مورد علاقه ما تهيه مي شوند، با كيفيت عالي گوش فرا داد.

 
 
| | Email



Wednesday, July 20, 2005
  روزنگار دفتري، اندر آداب معاشرت،


جمله "براي ديگران همان را بخواه كه براي خود مي خواهي" را به خيلي ها نسبت مي دهند، اما به هر حال يكي از نشانه هاي رفتار پسنديده در فرهنگ هاي مختلف تا به امروز بوده و هست. اما واقعايت زندگي مسائلي به مراتب پيچيده تر از اين را در پيش روي انسان مي آورد، تا جايي كه انتخاب رفتار صحيح، يا به عبارت ديگر تصميم گيري در لحظه را بسيار دشوار مي كند. در اين مواقع است كه ما به شخصيت دروني خود رجوع كرده جواب سوال ها را از آنجا بيرون مي كشيم. به اين ترتيب، نحوه واكنش نشان داده افراد مختلف به يك مسئله واحد مي تواند بسيار متفاوت باشد.
در طي ساليان سعي من اين بوده كه رفتار خودم و ديگران رو در غالب هايي گروه بندي كنم. اين كار به من كمك مي كرد تا در مواقع خاص سريع تر و سنجيده تر تصميم گيري كنم و در شرايط مختلف بتوانم تا حدي عكس العمل اطرافيان را پيش بيني كنم. فكر هاي پليد رو از كلتون بيرون بريزيد منظور من كارهاي شيطاني و اين حرف ها نيست بلكه هدف من زندگي اجتماعي بهتر و ايجاد ارتباط با ديگران است.
يكي از معروف ترين دوكترين هاي من اين بوده (و هنوز هم هست)، "با ديگران همان گونه رفتار كن كه با تو رفتار مي كنند". در نگاه اول بسيار قابل ايراد گرفتن است، اما اگر دقيق تر شويد انعطاف پذيري زيادي در اين راه معاشرت كردن را خواهيد يافت، نكته آن است كه مردم كمتر مي توانند نسبت به رفتاري خود با ديگران مي كنند گله مند باشند. اين روش به معني تلافي كردن، يا لجبازي كردن نيست و اصلا معني آن را هم نمي دهد، بلكه برعكس هماهنگي و انطباق با محيط را تشويق مي كند. براي مثال، اگر با كساني زندگي مي كنيد كه خيلي وقت شناس و دقيق هستند اگر جز آن باشيد قطعا دچار مشكل خواهيد شد، با اين گونه افراد بايد سر وقت باشيد. اما اگر به جاي ديگري منتقل شويد كه مردمي وقت نشناس و بي نظم هستند، دقيق بودن شما، باعث ناراحتي خودتان و واكنش از طرف آنان خواهد بود، سعي نكنيد رفتار خود را به آنان تحميل نماييد.

نوع ديگر معاشرت كردن، رفتاري درست عكس مدل بالاست. يعني شما، يك روند خاص را درست فرض مي كنيد و هميشه از آن پيروي خواهيد كرد. اگر اين چنين رفتار مي كنيد يا اهل معاشرت هاي زياد و ارتباط برقرار كردن نيستيد، يا هميشه با ديگران در خال جدال خواهيد بود.

يكي دو سالي است كه راه حل چهارمي را هم كشف كرده ام. نام آن را "رفتار خردمندانه" گذاشته ام. اگر هدف شما از معاشرت با مردم آن است كه در قلب شان جا داشته باشيد، اگر سياست مدار يا مدير هستيد، يا به هر شكل ديگر، رابطه اي ضابطه مند با گروهي داريد و مي خواهيد در كار خود پيشرفت كنيد اين روش توصيه مي شود. در اين نوع رابطه اصول از پيش تعيين شده اخلاقي (و به طور كلي هيچ اصلي) وجود ندارد. تنها عقل است كه حكم مي كند. مهم نيست كه شما از كسي، چيزي يا كاري خوش تان بيايد يا نيايد، رفتار يا گفتار او، شما را خوشحال كند يا ناراحت، اين خرد فردي شما است كه تصميم مي گيرد كه در لحظه چه عكس العملي از خود نشان دهيد.
رسيدن به اين نقطه كار ساده اي نيست و در نهايت تعداد زيادي نيستند كه مي توانند چنين رفتار نمايند. اما اگر موفق شديد كه بجاي احساسات، خرد را حاكم بر رفتار خود نماييد، مي توانيد با تعيين هدف، رفتار خود را طوري تنظيم كنيد تا شما را به رسيدن به هدفتان كمك كند.

 
 
| | Email



Tuesday, July 19, 2005
  ADSL،


زمان هايي هست كه آدم دوست داره به خواب بره و زندگي رو تجربه نكنه، اون موقعيه كه ميگه خدايا من رو مرگ بده. اما وقت هايي هم هست كه آرزو مي كرديد كه به خوابيدن احتياجي نداشتيد و روز ها هم چهل و هشت ساعته بودند، اين موفعيه كه ADSL گرفته باشيد ولي فقط بعد از ظهر ها كه از سر كار مياين خونه بتونيد ازش استفاده كنيد.

فكر كنم تبليغ مناسبي براي سرويس هاي ADSL بود!!!!!!!!!!!!

 
 
| | Email



Saturday, July 16, 2005
  بدون شرح، Free Image Hosting at www.ImageShack.us  
 
| | Email



Thursday, July 14, 2005
  بهرام بيضائي،


مژگان كامنتي گذاشته بود كه معناي نوشته ديروز رو در مورد تئاتر بهرام بيضائي متوجه نشده بود. شايد چون او در ايران نيست، شايد چون تئاتر را نديده است. يك بار ديگر آن را خواندم و به نظرم آمد، اگر كسي تئاتر را نديده باشد شايد شرح مرا نيز در نيابد (هر چند لينكي داده ام به شرح بي بي سي در مورد آن).
به هر حال، تئاتر قصه اي بود از تاريكي،
تاريكي زندگي در تهران،
داستاني نبود از مظلوميت و مظلوميت خواهي،
و قصه اي نبود از مرگ و كشتن،
داستاني بود از زندگي ديگر انديشان در اين شهر دوازده ميليوني،
آنجايي كه شايد فقط چند نفر دگر مي انديشند،
داستاني بود از تحديد، و تجاوز،
از مردم كوچه و خيابان كه به جانت تجاوز مي كنند،
از فرهنگي كه در آن تجاوزگرانش هم فقيرند و هم غني
زنت را به تو نمي بينند،
و آثارت را و حتي جانت را
پليس و شبگرد هم از همان شهرند
تو بر آنها بيگانه اي و آنها بر تو
بگذار غريق غرق شود
دست اش را نگير، تا تو باشي كه خاطره او را زنده نگه داري
مردان سياه پوش در خيال يا واقعيت
فرقي ندارد زندگي ات را تباه نكن
نگو، ننويس
جانت را غنيمت شمر
و عمري سپري كن
از ما باش، يا لااقل با ما به از اين باش

 
 
| | Email



Wednesday, July 13, 2005
  گل مريم،


امروز، موقع رفتن به دفتر، دو شاخه گل مريم خريدم. فکر مي کنم علاقه به گل مريم رو از مادر به ارث برده باشم و هميشه من را به ياد او مي اندازد.
گل ها را روي ميزم گذاشتم و بوي مريم ها فضاي دفتر را پر کردند.
نگاه کردن به اين گل هاي ساده و آرام افکار قديمي را به ذهنم سرازير مي نمايند. گل ها همه در حال مرگند. زيبايي بي وصف شان در فنا پذيري شان است و همان است که ما را وا مي دارد لحظه را قنيمت بشماريم و از بو کردن و نگاه کردن شان دريغ نکنيم. مدت ها پيش وفتي شبنم در بستر مرگ در بيمارستان خوابيده بود بوسه اي بر لبان اش زدم و همين فکر لحظه اي از ذهنم گذشت. دختري زجر مي کشيد، زندگي اش زيبا بود، او در حال پژمردن بود از نگاه کردنش سير نمي شدم و ...

 
 
| | Email



Tuesday, July 12, 2005
  من هميشه از تاريكي مي ترسم،


اين پرده اي است در پرده
يادنامه اي
پيشكش به آن روان هايي
كه هر يكي چيزي
از رنج خود
به اين دو كس وام داده اند
نام كوچك نويد؛ خانوادگي ماكان
نام كوچك رخشيد، خانوادگي فرزين
همگام؛ همسر و همال
اگر نگويم يكي!
اين نغمه اي است بي هنگام
از مرگ زندگي
و زندگي مرگ
از آن كه ياد شد
و اين – كه نگهبان ياد او!

تاريك ترين و با شكوه ترين تئاتري كه در زندگي ديدم. پر از سياهي و تاريكي. با نغمه هايي نه غم آلود كه ترسناك و مرگ آگين. گفتگو از تفاوت ها (آن گونه كه دكتر روانشناس گفت به تفاوت ها بيش تر علاقه دارد) چون تفاوت ها در اين جامعه محكوم به نابوديند.
مرا به ياد تئاتر ديگري به نام عشق آباد انداخت با مضموني مشابه و روايتي از دنياي ديگر و به ياد فيلم معروف The Wall كه بعد ها آلن پاركر گفته بود به نظرش يك ساعت و نيم با بيننده خود دعوا مي كرده. اما اين يكي دعوا نبود كه شكوائيه اي بود هنرمندانه و نااميدوار.
سراسر تئاتر را فرار از چنگال مرگي بد و گريز ناژپذير فرا گرفته بود حتي ديوارهاي سالن و كراوات دكتر روان پزشك را كه در مطب زده بود.
تماشاگران را خفه خواني فرا گرفته بود كه سنگيني خاطرات سال هاي دور و نزديك را بر افكارشان كشانده بود. هر گوشه تئاتر خبري را و واقعه اي را و نامي را در ذهن يادآور مي شد، نام هايي چون اكبر گنجي، زهرا كاظمي، فروهر ها، فريده زبرجد و شوهرش فرج سركوهي و از سوي ديگر، سعيد امامي، قاضي مرتضوي و ...
تماشاگران را از ديدن تئاتر هراس ورداشته بود و سوالي كه چه جراتي دارد اين بهرام بيضائي و تيمش و تا چند روز ديگر شايد دوام بياورد اين تئاتر در صحنه تئاتر شهر تهران.
آخر داستان نگفته پيدا بود، اجراي عالي و ديالوگ هاي سنگين و طولاني تئاتر بدون استراحت بر سر بيننده فرود مي آمدند.
در پايان همه بهت زده بازيگران را تشويق نمودند و هنوز نمي دانستند كه چه برسرشان آمده است.
از تئاتر شهر كه بيرون مي آمديم، تهران را تاريكي شب فرا گرفته بود، و پسر بچه آكاردئون زن گدا، رو به خارج شوندگان برزمين زانو زده بود و ترانه عاشقانه اي را از فريدون فرخزاد مي خواند.
نام تئاتر: مجلس شبيه؛ در ذكر مصايب استاد نويد ماكان و همسرش مهندس رخشيد فرزين

لينك ها:


موقعيت تراژيک روشنفکران ايرانی به روايت بهرام بيضايی

 
 
| | Email



Thursday, July 07, 2005
  دروازه بهشت،


قبل از نماز صبح وضو گرفت، اشك شادي چشمانش را فرا گرفته بودند و تمام شب را تا صبح نخوابيده بود. وضويش كامل ترين وضوئي بود كه تا امروز گرفته بود. آخرين بار بود كه با خداي خود روي اين كره خاكي راز و نياز مي كرد. ساعاتي بيش به آزادي او از اين قفس باقي نبود. احساس زنداني اي را داشت كه براي آزاديش لحظه شماري مي كرد. به معشوقش مي رسيد، نه آنكه ديشب يا شب قبل از آن، با او خوابيده بود!
معشوق واقعي كه تمام عمر آرزوي وصال اش را داشت.
نماز را طولاني و با دقت خواند. اين لحظات فناپذير بودند. دلش صبحانه نمي خواست. او به زمين و زميني ها نيازي نداشت.
دروازه هاي بهشت را پيش رويش گشوده مي ديد. تميز ترين لباس خود را پوشيد. همان شلوار ساده و پيراهني كه روي آن مي انداخت. آرام بود.
آرامشي كه مانند آن را تا امروز در وجود خود تجربه نكرده بود. گذر از دروازه بهشت، شايد خودخواهي بود اما دوستان اش در اين كره تنها مي مانند، همان ها كه برنامه، لوازم و هزينه هاي سفر را برايش تهيه كرده بودند. راه پرخطري كه كم كم به پايان اش نزديك مي شد، او موفق شده بود.
نابودي چند انسان خاكي براي رهيايي مردي بزرگ، بهاي زيادي نبود. از اين آدم هايي كه بايد همه شان را نابود كرد.
امروز چند نفري به گورستان مي رفتند.
بهشت روي زمين نيست، راه بهشت از گورستان مي گذرد. خداوند اين را خواسته است. اوست كه قهرش را فراري نيست.
قبر هاي بيشتر بايد كنده شود تا مردان بزرگ تري پاي به بهشت جاويدان بگذارند. بچه ها و زن هاي كثيف، همان ها كه اگر بزرگ شوند دنيا را به آشوب مي كشند، همه را بايد كشت. دلش براي اين لجن ها مي سوخت. كم تر بمانند تا كمتر گناه كنند. روزي از او ممنون مي شدند، زماني كه شعله هاي آتش جهنم بر آنها نازل مي شد، فرياد مي زدند كه كاش ما را زود تر كشته بودي، اي كاش نمي گذاشتي به اين روز بيافتيم. مرگ نابودي نيست رهايي است، چرا ما را از لحظه تولد آزاد نكرديد؟؟ و آن روز دير بود. او بايد وظيفه اش را به درستي انجام مي داد.
در دلش دلهره اي دارد، آيا مقبول درگاه واقع خواهد شد؟؟؟ آيا از من مي پذيرند؟
آيا كم نيست؟ آيا نبايد مي مانندم و بيشتر زجر ماندن در اين دنياي آلوده را تحمل مي كردم؟
كاري را انجام نشده باقي نگذاشته ام؟
فرصت نشد از مادر خداحافظي كنم. او مرا خواهد بخشيد.
برادران .. از او مراقبت خواهند نمود. نبايد نگران باشم.
او مرا خواهد بخشيد، خودش مرا بزرگ كرده و او مي خواست كه روزي خوشبخت شوم.
بيش از اين ممكن است؟؟؟
بهشتي تضمين شده!!!!

 
 
| | Email



  Hello،


فكر نكنيد كه مي خوام در مورد ترانه Hello بنويسم (چون خيلي ازش بدم مياد). مدتي است كه Google نرم افزاري را به عنوان Hello معرفي نموده كه وبلاگ نويسان را قادر مي سازد، عكس هاي خود را مجاني در وبلاگشان به نمايش بگذارند. اما گاهي كار مي كنه و گاهي نه (يا شايد با بعضي از ISP ها كار مي كنه و با بعضي نه) به هر حال در دو روز گذشته سعي كرده ام عكسي را كه گرفتم تو همه فن حريف بذارم كه موفق نشدم.

 
 
| | Email



Tuesday, July 05, 2005
  بازديد از منطقه تاريخي تخت سليمان و كوه بلقيس،


جمعه 17 الي يكشنبه 19 تير 1384

مدير برنامه: حميد بريري

حركت ساعت 7 صبح جمعه 17 تير از خيابان بيهقي (ضلع جنوبي فروشگاه شهروند نبش شانزدهم)

بازديد از منطقه تخت سليمان و كوه بلقيس

غذا: به عهده خودتان

بازگشت به تهران در روز يكشنبه 19 تير

چند نكته:

_كفش راحت راهپيمايي و البته دوربين دو چشمي فراموش نشود.

_كيسه خواب و چادر به همراه داشته باشيد.

_كوشش مي كنيم هر جا را پاكيزه تر از قبل ترك كنيم پس يكي دو كيسه زباله (البته خالي) همراه بياوريد.

_گشت مايه 35000 تومان

_در صورت عدم هماهنگی قبلی از سوار کردن شما در محل قرار معضوریم.

خيابان هنگام بعد از سي متري دوم شماره 389 كد پستي 16889 تلفن 2_3496917

 
 
| | Email



Monday, July 04, 2005
  لار، انتخابات و بقيه ماجراها،


نوشتن دست كمي از ورزش كردن ندارد. هركدام را كه مدتي كنار بگذاريد در انجامشان تنبل خواهيد شد. ورزش نكردن باعث برآمدگي شكم شده و ننوشتن انقباض فكر را سبب خواهد شد.
به هر حال، در هفته گذشته (خارج از اوقات كاري) دسترسي به اينترنت نداشتم و اتفاقات زيادي افتاد.
پيش از هر چيز داستان لار رفتن:

از آنجايي كه خيلي از كساني كه دوست داشتند در اين برنامه شركت كنند موفق به انجامش نشدند، در كل گروهي 10 نفره شديم كه با سه خودروي دودفرنسيال ساعت 7 صبح از محل قرار به سمت لار حركت كرديم. اينكه چه كساني با ما بودند بماند، اما اجتماع جالبي از كساني كه نمي شناختم بودند. برخلاف نظر خيلي ها كه از نظرشان، مهم ترين نكته سفر، هم سفران است، از نظر من كمترين درجه اهميت را دارد.
به نظرم، يا افرادي هستند كه نمي شناسم شان كه خوب آشنايان جديد مي يابم، و يا از قبل هم ديگر را مي شناسيم كه اين يكي نه خوب است و نه بد.
به هر حال، از رودهن به سمت لار رفتيم. جاده كوهستاني بسيار زيبا را پشت سر گذاشتيم (با اينكه مي دانستم از كنار برف ها رد خواهيم شد اما باور نمي كردم). حدود ساعت 11 صبح به پست كنترل اداره حفاظت محيط زيست رسيديم.
همانطور كه قبلا هم گفته بودم، به دليل رفتار بيشتر بازديد كنندگان در تخريب محيط و شكار و صيد بي رويه اداره حفاظت محيط زيست اجازه اقامت شبانه را به بازديد كنندگان نمي دهد كه جاي بسي تاسف دارد.

هيجان انگيز ترين قسمت هاي سفر، عبور از عرض رودخانه لار بود، زماني كه سطح آب تا دستگيره هاي در اتومبيل ها هم مي رسيد. به هر حال بدون مشكل خاص از رودخانه گذشتيم و به حريم درياچه نزديك تر مي شديم.
اگر اهل گشت و گذار در كوه هاي البرز هستيد گل زرد زياد ديده ايد، در اين سفر بود كه نام ديگر گل زرد را ياد گرفتم، و آن "مرگ ماهي" است. اين نام را احتمالا ماهي گيران بر اين گل زيبا نهاده اند.

"خواننده عزيز از شما خواهش مي كنم صحت و سقم اين مطلب را آزمايش ننماييد"

ظاهرا اگر گل هاي زرد رنگ گل زرد را خورد كرده در رودخانه بريزيد، باعث مسموم شدن ماهي ها شده و چند صد متر دورتر مي توانيد ماهي هاي مرده را جمع كنيد.

كمپ انگليسي ها، و امريكايي ها به زيبايي پاورجا بودند. (منطقه لار تفرج گاه كارمندان سفارت انگليس (و بعدا امريكا) بود (قبل از احداث سد)، و آنها محل هايي را براي اقامت و تفريح در كنار درياچه بنا نموده بودند.

زمان زيادي را كنار درياچه تلف نكرديم، هدف ما چشمه ديوآسياب بود.

چشمه ديو آسياب (در واقع دوچشمه با فاصله حدود 500 متر از يكديگر) چشمه هايي آهكي و اسرارآميز هستند. در محل هر دو چشمه، بوي گوگرد به مشام مي رسد(اما خيلي آزار دهنده نيست). غار كوچكي در محل چشمه نخست (در راه رفتن از سد) وجود دارد كه پناهگاه (و قتل گاه) پروندگاني چون كبك و گنجشك است. آنجا جسد پرندگاني را ميبينيد كه به غار پناه آورده و از بوي گوگرد خفه شده اند. اگر بوي بد غار را تحمل كرده و سرتان را به دورن آن ببريد، صداي غل غل كردن آب چشمه به غرش حيوانات وحشي شباهت دارد. شايد نام چشمه نيز مربوط به همين سر و صدا ها باشد.
چشمه دوم جالب تر است. مكان چشمه سي، چهل متري بالا تر از سطح رودخانه و در دامنه كوه واقع است. رسوبات آهكي آب چشمه (كه كاملا سفيد است) راه آن را سد كرده و آب راه جديدي يافته و باز راهش سد شده و اين داستان ميليون ها سال ادامه داشته تا به امروز كه جامي آهكي دور ورودي چشمه را گرفته و آب چشمه در استخري به عرض چند متر جمع شده و از طريق راه آبي كه خود ميان جام آهكي ساخته به زير جام و كنار رسيده پس از عبور از چمن زار هاي پر رويي كه در اين محيط آهكي رشد مي كنند (و سرخس ها و پونه ها و ...) به روزخانه مي ريزد. عبور آب آهكي گياهان را به مانند اسكلت ها خشك و سفيد نموده است.
آب رودخانه بعد از ديوآسياب سفيد شده و همان رودخانه اي است كه شايد به نام سفيد آب بشناسيدش.
شايد تصور كنيد كه آب اين چشمه ها، كه از پاي دماوند مي جوشند و بوي گوگرد مي دهند داغ باشد، اما در واقع به همان سردي آب پشت سد هستند.
شنا كردن در استخر خصوصي طبيعي ديوآسياب لذت خاص خود را داشت.
بعد از عكاسي از منطقه، و عكاسي از غروب زيباي درياچه و خوردن انواع خوردني ها و آشاميدني ها، حدود هاي ساعت 20:30 شروع به بازگشت كرديم. شب شده بود كه از رودخانه عبور كرديم (تنها با رهبري حميد بريري و همراهي دوستانش در تاريكي مي توانيد از رودخانه عميق و با آب سرد و تند عبور كنيد.
ساعت 22:50 دقيقه به محل راي گيري رسيديم و راي داديم (كه خود داستاني ديگر است). ساعت 00:30 هم ميدان آرژانتين بوديم.

رئيس جمهور،
تنها فردا صبح اش بود كه اخبار انتخاباتي را همه با ناباوري شنيديم. به قول يكي از روزنامه ها اصلاحات از دموكراسي شكست خورده بود.
به جز شك اوليه ناشي از عدم انتظار در مورد انتخاب شدن آقاي احمدي نژاد، به هيچ وجه ناراحت نشدم.

سياست،
چند هفته پيش مطلبي را در مورد شركت در انتخابات، SMS و اين داستان ها نوشته بودم كه جداي از كامنت هاي درون وبلاگ جنجال هاي بيروني هم به راه انداخت. سوء تفاهم ها ايجاد نمود و دلتنگي ها.
و من به هيچ كدام جواب ندادم.
يكي از دلائل ننوشتن ام هم در اين مدت همان بود.

خواننده عزيز شما چه بخواهيد و چه نه، به دليل فارسي زبان بودن خود پيش داوري هايي داريد كه باعث مي شود بجاي دفت در مفاهيم كلمات، توجه خود را به مسائل جانبي پشت و روي پرده جمع نماييد و قبل از خواندن متن در مورد آن نظر داشته باشيد.
اين به آن معني نيست كه غير فارسي زبانان چنين نيستند، بلكه تضمين مي كند كه عنوان يك فارسي زبان چنين قضاوت كنيد.
اگر از نسل ما باشيد، اين پيشداوري ها در شما كمتر شده است، اما به خود مطمئن نباشيد.

و اما اصل مطلب.
يكي از جملات احمقانه اي كه زياد مي گوييم و مي شنويم اين است كه سياسيت پدر و مادر (يا مادر و خواهر) ندارد.

اگر به حال و آينده خود فكر مي كنيد(جداي از اين كه در كدام نقطه جهان زندگي مي كنيد) اين جمله را دور بياندازيد و با آن مبارزه كنيد.
تنها كاربرد اين جمله، مسئوليت ناپذيري، بي تفاوتي، حماقت و عقب افتادگي است.
سياست پدر و مادر دارد، نجيب است و منطقي. بازي است متمدنانه براي كسب قدرت و نگاهداشت آن.
بدون آن، نمي توان متمدن بود، نمي توان پيشرفت كرد، نمي توان وحشي نبود و خشونت نكرد.
سياست مدار، كسي است كه بازي سياست را انجام مي دهد.
همه نمي توانند سياست مدار شوند، و همه سياست مدار ها نيز به مردم فكر نمي كنند. سياست مدار ها نمي توانند بهترين هاي مردم باشند و قرار هم نيست باشند. سياست مدار ها بايد سياست مدار باشند.
اينكه حكومتي رفتار مردم سالارانه از خود نشان دهد، بستگي به سياست مدارانش ندارد، هرچند كه آنان مي توانند در پيشبرد يا پس رفت اين امر نقش داشته باشند. اين سيستم، اين مردم، و اين فرهنگ عمومي جامعه است كه سياست مداران را پاسخگو بار مياورد.
اگر به دنبال توسعه سياسي هستيد، هيچ گاه سيستم سياسي و حكومتي خود را با هيچ جاي ديگر در دنبيا مقاسيه نكنيد. اما سعي نماييد كه از آنها درس بگيريد.
سياست مدران كساني هستند كه ما براي اداره كشور به آنها نياز داريم، اگر سيستم حكومتي ما دموكراتيك (مردم سالار باشد) آنها نيز براي ماندن در قدرت به حمايت ما نياز دارند. در اين نوع سيستم ها، اگر فرد يا حزب سياسي از مردم راي نياورد مجبور خواهد بود كه خود، برنامه ها و روش هايش را طوري اصلاح نمايد كه در انتخابات بعدي موفق به كسب آراء مردم شود.
كسي كه سنگ مردم را به سينه مي زند، الزاما مورد علاقه و تاييد مردم واقع نمي شود.
به اين ترتيب، اگر فرد يا حزبي در يك دوره از انتخابات، به هر دليل شكست خورد اما تا دوره بعد، هيچ تغييري در رفتار، و برنامه هايش پديد نيامد، در دموكراتيك بودنش ترديد كنيد، و بر عكس اگر حزب يا گروهي، در يك دوره انتخاباتي شكست خورد و خود را طوري اصلاح نمود كه در دوره بعد مورد توجه آراء عمومي قرار گرفت، اين را يك نكته مثبت در موردش بدانيد.

هيچ نظام دموكراتيكي كامل نيست. براي سنجش هر نظام حكومتي آن را با گذشته اش مقايسه كنيد.
ما در ايران هيچ گاه دموكراسي نداشته ايم، و در صد سال گذشته آرزوي آزادي خواهان ايجاد چنين نظامي در كشور بوده است و هنوز هم در همين راه قدم بر مي دارند.
با اين حساب، قدر دست آورد هاي دموكراتيك را بدانيد و با آنها به مبارزه بر بخيزيد.
به نظر من راه درست اصلاح نظام است، اما شخصا، توصيه اي در مورد گروه هاي موسوم به اصلاح طلب ( چه درون نظام و چه بيرون آن) ندارم.


متن بالا را عمدا به صورت پيامبر گونه و دستوري نوشتم، تا خواننده را تحريك نموده و وادار به واكنش نمايد. منتظر شنيدم نظرات تان هستم، اما لطفا خصوصي نفرستيد.

 
 
| | Email
 

 دربــاره همه فن حريف
نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...


 بقيه همه فن حريفها
 نوشته هاى قديمى
همه فن حريف با RSS


 بــا تـشـكــــــر از

Powered by Blogger