هـــمـــه فـــن حـــريف



Wednesday, June 22, 2005
  ماجراجوئي،


حتما در ماه هاي گذشته داستان سفرهاي ماجراجويانه من را زياد خوانده ايد. بيشتر اين سفرها به لطف آشنايي من با حميد بريري از طريق پير بوده است.
نام حميد بريري براي شركت كنندگان در مسابقات رالي 4Weel Drive نامي آشناست اما شايد خيلي ها او را به عنوان كسي كه با علاقه اي باورنكردني به طبيعت رد پاهايي در ايران به جا گذاشته نشناسند.
امروز از او اجازه گرفتم تا برنامه اين هفته اش را به علاوه شماره تماس در همه فن حريف بگذارم.
البته از اين پس سعي مي كنم يك هفته تا ده روز پيش برنامه هر سفرش را در اين صفحه اعلام نمايم.


لازم مي دانم توضيح كوتاهي در مورد برنامه اين هفته بدهم. سد لار يكي از نقاط بسيار زيبا و ديدني اطراف تهران است. مخزن آب پشت اين سد كه در كوهپايه دماوند واقع شده است، تامين كننده بخشي از آب شرب تهران به شمار مي رود. حوضه دور درياچه محيط طبيعي بسيار زيبايي است و خود درياچه مكان بسيار معروفي براي صيد ماهي، اما ظاهرا به دليل مسائل زيست محيطي اين روزها مجوز اقامت در محل صادر نمي شود. چشمه ديوآسياب را خودم نديده ام اما ظاهرا نكات جالبي در آن است (برگشتيم حتما توضيح خواهم داد). بطور كلي سه راه اصلي براي رسيدن به سد لار وجود دارد، رفتن از پلور(با اتومبيل)، از طريق رودهن(با اتومبيل) و رسيدن به آن از دشت لار كه برنامه دو سه روزه پياده روي است.
حال اطلاعات دقيق تر و رسمي تر:


منطقه حفاظت شده لار دیو آسیاب


جمعه 3 تیر 1384

مدیر برنامه: حمید بریری


حرکت ساعت 7 صبح از خیابان بیهقی (ضلع جنوبی فروشگاه شهروند نبش شانزدهم)

بازدید از لار دیوآسیاب و چشمه جوشان دیوآسیاب

بازگشت به تهران

چند نکته:

- کفش راحت راهپیمائی و البته دوربین دوچشمی فراموش نشود.

- کوشش می کنیم هر جا را پاکیزه تر از قبل ترک کنیم پس یکی دو کیسه زباله (البته خالی) همراه بیاورید.
- گشت مایه 11000 تومان -


خیابان هنگام، بعد از سی متری دوم، شماره 389، کد پستی 16889 تلفن 6917-349-0912



"گشت مايه = هزينه تور"

 
 
| | Email



Monday, June 13, 2005
  شهر بزرگ ما،


ديشب، با وجود اينکه، ساعت ها در خيابان هاي شهر و مکان هاي عمومي بودم، نه صداي انفجار شنيدم نه خبر آن را.
امروز صبح با سر زدن به سايت هاي اينترنتي خبري متوجه وقوع انفجار در شهر هاي کشور شدم.
جدا بازي کثيفي است که به منظور رسيدن به اهداف سياسي يا اعتقادي، ملي يا هر دليل ديگر به اين شيوه ايجاد وحشت و قتل نمود.
در خبر هاي ياهو که مي خواندم، در کنار اخبار انفجار هاي ايران (از خبرگزاري هاي معروف)، خبر تظاهرات دست جمعي تعداد زيادي از نوديست (لختي) هاي اسپانيايي ها هم بود. که اينبار با دوچرخه به خيابان آمده بودند و نمايش خنده داري را با کلاه هاي ايمني دوچرخه سواري و کفش هاي ورزشي اما بدون بقيه پوشيدني ها به اجرا در آوردند.
مهم نيست که آنها را قبول داشته باشيد يا نه، کارشان را اخلاقي بدانيد يا نه، مهم اين است که در جائي از دنيا گرايش مردم آن است که به جاي استفاده از خشونت به عنوان ابزاري براي رسيدن به هدف، روش هاي آرام تر و متمدنانه تر را انتخاب کنند.
داريوش آشوري در کتاب فرهنگ سياسي، ترور را اينچنين تعريف نموده است:

" در لغت به معناي «وحشت» و «وحشت افكندن» است و در سياست به عمل حكومت يا گروه هايي اطلاق مي شود كه براي حفظ قدرت و يا مبارزه با دولت يا اعمال خاص ايجاد وحشت مي كنند.
تروريزم، روش حكومت هايي است كه با حبس، شكنجه، اعدام و ساير اعمال مخالفان را سركوب مي كنند و به رعب مي افكنند و يا روش دسته هاي انقلابي يا ارتجاعي يي است كه براي سرافكندن يا مرعوب كردن دولت به آدمكشي، آدم دزدي، و خراب كاري دست مي زنند. آنارشيست هاي انقلابي و نيز بعضي دسته هاي انقلابي در روسيه تزاري از تروريزم استفاده مي كردند. از اين جهت است كه ترور را به معناي قتل سياسي نيز به كار مي برند و كساني را كه به قتل سياسي دست مي زنند، «تروريست» مي خوانند.
فاصله ي از مه 1793 تا ژوئيه ي 1794 را در دوره انقلاب كبير فرانسه دوره ي «حكومت وحشت(ترور)» مي خوانند، زيرا در اين دوره هزاران نفر با گيوتين اعدام شدند، در ايران، به خصوص از مشروطيت به اين سو، چندين دسته ي تروريست پيدا شده اند، كه معروف ترين و آخرين شان ،فداييان اسلام بودند كه چند تن از نخست وزيران و مردان سياسي را ترور كردند."

البته توجه داشته باشيد كه نسخه كتاب "فرهنگ سياسي" داريوش آشوري كه من در دست دارم چاپ يازدم سال 1357 است.


امروزه ترور، به جزئي از مسائل روزانه زندگي مدرن بشر تبديل گشته است. به نظر مي رسد، امکانات ارتباطي مدرن، دهکده جهاني و تمام ابزارهايي که نوع بشر، فرهنگ ها و تمدن هاي آن را به هم نزديک تر نموده، در کنار تمام مزايا و فايده هايي که براي ما داشته (همچون دموکراسي، آزادي، اقتصاد جهاني ...) باعث گسترش فرهنگ هاي خشونت طلب نيز گشته است.
من خود را جز کساني مي دانم که به جنگ تميز اعتقاد دارم. ما مي توانيم در جهتي حرکت کنيم که در نبرد ها نيز تنها رزمندگان را مورد هدف قرار دهيم، يا حتي به دنبال روش هايي باشيم که بدون کشتن جنگجويان بر آنها قلبه کنيم، چه رسد به آنکه با ابزار رعب و وحشت، و کشتن بي گناهان، در پي رسيدن به اهداف مان باشيم.
صبح که خبر را مي خواندم، به ياد مقاله چند ماه پيش روزنامه "الشرق الاوسط" افتادم که نوشته بود، در دنياي امروز واضح است که تمام مسلمانان تروريست نيستند، اما تمام تروريست ها مسلمان هستند.
قبل از اينکه، به فکر پاسخ گفتن يا مقابله با اين نظر بر بياييد، بهتر است به عمق مفهوم آن توجه کنيد. مسلمانان در دنياي امروز، مظلوم ترين و يا تنها قوم مظلوم در دنيا نيستند، اما متاسفانه به منظور دست يابي به اهداف شان، از روش هاي خشونت بار استفاده مي کنند.
اينکه ممكن است، چند نفر يا گروه تروريستي ديگر در دنيا وجود داشته باشد، در اصل موضوع صحبت من تاثيري ندارد، نکته مهم، پرداختن به آن است که ريشه هاي چنين رفتارهايي در جامعه ما کدام ها هستند؟
پدر ها و مادر هاي ما، تا چه اندازه از روش هاي سخت گيرانه در تربيت فرزندان استفاده مي کنند؟
آيا قتل هاي ناموسي و غيرتي شدن و اين جور رفتارهاي خشونت بار که به طور عادي در جوامع ما جريان دارد، نمي توانند در تشديد رفتار خشونت بار در جامعه تاثيرگذار باشد؟
دولت ها، معلمان مدرسه، نيروهاي مسئول نظم و امنيت، بزرگان فاميل همه و همه تا چه اندازه براي رسيدن به مقصود از ابزار خشونت استفاده مي کنند؟
آيا حجم بالاي خشونتي که روزانه در زندگي ما جريان دارد، نقشي در تشديد اعمال تروريستي ندارد؟
به نظر شما راه حل ها کدام ها هستند؟
آيا مي توان در کوتاه مدت، يا دراز مدت جلوي چنين فرهنگي را گرفت؟
وظايف ما به عنوان افراد جامعه (پدران، مادران و مسئولان) چيست؟
شما در زندگي روزمره خود تا چه ميزان از اين ابزار استفاده مي کنيد؟

اينها و خيلي سئولات ديگر، مدت ها است که مغر من را مشغول خود ساخته اند، بياييد براي آنها راه حلي بيابيم.
از شما خواهش مي کنم، اين متن را براي دوستان خود بفرستيد، خودتان هم به راه حل هاي ممکن فکر کنيد و از طريق کامنت روي اين متن، آنها را براي ديگران مطرح نماييد.

 
 
| | Email



Saturday, June 11, 2005
  Caravane،


اين نام آهنگ بسيار زيبايي از Raphael Horcheاست كه كليپ اون رو، كانال هاي موزيك فرانسوي روزي چند بار پخش مي كنند.



Est-ce que j'en ai les larmes aux yeux
Que nos mains ne tiennent plus ensemble
Moi aussi je tremble un peu
Est-ce que je ne vais plus attendre

Jusqu'ici je n'ai aucun droit
Est-ce que nous sommes proches de la nuit
Est-ce que ce monde a le vertige
Est-ce qu'on sera un jour puni

Est-ce que je rampe comme un enfant
Est-ce que je n'ai plus de chemise
C'est le Bon Dieu qui nous fait
C'est le Bon Dieu qui nous brise

Est-ce que rien ne peut arriver
Puisqu'il faut qu'il y ait une justice
Je suis né dans cette caravane
Et nous partons allez viens
Allez viens

Tu lu tu, tu lu tu...

Et parce que ma peau est la seule que j'ai
Que bientôt mes os seront dans le vent
Je suis né dans cette caravane
Et nous partons allez viens
Allez viens

Tu lu tu, tu lu tu...
Allez viens
Tu lu tu, tu lu tu...



براي اينكه ايده اي از معني اون به دست بياوريم ترجمه انگليسي اون رو (به وسيله ماشين ترجمه شده) در اينجا قرار ميدم. اگر فرانسوي بلديد در ترجمه درست اش به من كمك كتيد.



Do I have the tears with the eyes of them
That our hands do not hold together any more
Me also I tremble a little
Won't I any more wait

Up to now I do not have any right
Are we close to the night
Does this world have the giddiness
Will one be one day punished

Do I crawl like a child
Don't I have any more a shirt
It is Good God who makes us
It is Good God who breaks us

Can nothing arrive
Since it is necessary that there is a justice
I was born in this caravan
And we leave go come
Go come

You read you, you read you...

And because my skin is the only one that I have
That soon my bones will be in the wind
I was born in this caravan
And we leave go come
Go come

You read you, you read you...
Go come
You read you, you read you...

 
 
| | Email



Friday, June 10, 2005
  هفته پيش،


هفته پيش در اين موقع من به اتفاق جمعي از دوستان، در قلب طبيعت جا خوش كرده بوديم.
با استفاده از 2 روز تعطيلي شنبه و يك شنبه، به ديدن "خوش ييلاق" (منطقه اي كوهپايه اي در شمال شاهرود) رفتيم. خوش ييلاق شهر بسيار كوچكي است در مسير جاده شاهرود گرگان، و ما به آنجا نرفتيم.
روز پنج شنبه صبح، (حدود هاي ساعت 6) از تهران به سمت شاهرود به راه افتاديم، اعضاي گروه بچه هاي تيم رالي فور ويل بودند.
در منطقه خوش ييلاق، محدوده بسيار وسيعي به نام "به چشمه" وجود دارد كه از طرف سازمان حفاظت محيط زيست پناه گاه حيات وحش ناميده شده است. اين منطقه قلمروي حيانات بسياري همچون، آهو، كل، ميش، پلندگ و يوز است. همچنين گور، گوزن و هوبره نيز گاهي در آنجا ديده مي شوند. شب را (بر خلاف انتظار) در مهمانسراي تر و تميز محيط زيست (روي تخت چوبي و كنار شومينه) گذرانديم. پس از تاريك شدن هوا به همراه يكي از مامورين حفاظت محيط زيست، به دورن دره هاي اطراف رفته و به دنبال حيوان هاي وحشي، روي تپه ها، نور افكن انداختيم، كه به جز يك مورد (يك جانور جونده) چيز ديگري نيافتيم.
البته با نور افكن ها و برق اتومبيل هم مشكل، زياد داشتيم كه بماند.
روي يكي از اين تپه ها كه ايستاده بوديم، تنهايي، باد تند و سرد كوهستان، ابرهاي سهم گين قدرت طبيعت را به رخمان مي كشيدند. منظره عجيب و تحقير كننده اي بود كه كوچكي و گاه ناتواني نوع بشر را در برابر قدرت هاي طبيعت، لحظه اي به يادم آورد. و اينكه ما بدون ابزار، در آن شرايط هيچ نبوديم و با ابزار، حاكم مطلق بر تمام جانوران، طوري كه براي شان پناه گاه نيز فراهم نموده بوديم.
حال و هواي آنجا من را به ياد خاطرات زندگي در سيرجان مي انداخت، مخصوصا، شكل تپه ها و نقش هايي كه ابرها در آسمان به خود مي گرفتند.




آن روز ها را به ياد آوردم كه مرد هاي بزرگ زار زار گريه مي كردند كه حال چه اتفاقي خواهد افتاد، و من مثل ديوانه ها از زيبايي هاي طبيعت لذت مي بردم و آنها را عصباني تر مي كردم. (خيلي از گنده لات هاي خيابان ها رو كه جمع كنيد و جاهاي دور بفرستيد همانطور زار زار گريه خواهند نمود).
تمام بعد از ظهر و شب باران آمد، اما صبح روز بعد كه از خواب بيدار شديم انگار سال ها بود كه باران نيامده بود. باز به ديدن دره ها رفتيم، و آنها را يكي پس از ديگري در مي نورديديم. روي كوه ها و تپه ها؛ كل و ميش زياد ديديم؛ من به همه قول دادم اگر پلنگ ببينيم به همه نهار بدهم كه نديديم.
آقاي .. كه شكاربان منطقه و مامور سازمان حفاظت محيط زيست در آنجا بود مي گفت در سه سالي كه در آن منطقه بوده آهو نديده است. (بر مبناي سرشماري هاي حفاظت محيط زيست در كل منطقه حدود 14 آهو زندگي مي كنند و اين در حالي است كه به گفته يكي از كارمندان سابق اين سازمان قبل از انقلاب اين تعداد صد ها برابر بيشتر بوده و در تنها در يكي از دره ها 500 آهو يكجا ديده شده اند).
به هر حال، ما آهو ديديم و در گزارش هاي سازمان نيز ثبت شد. بسيار زيبا و با وقار بود. زماني كه اتومبيل مان به او نزديك مي شد، در حال شرا در بوته ها بود سرعت مان را كه زياد كرديم با جهش هاي بسيار زيبايي فرار كرد، فاصله ما با او بسيار كم بود طوري كه با چشم غير مسلح به خوبي و با جزئيات ديده مي شد اما ثانيه اي نگذشت كه در دشت نا پديد شد.
هم زمان با ما، گروهي از دانشجويان دختر دانشگاه يزد نيز به منطقه آمده بودند (حدود سي نفر، و ما لقب سيتا را به آنها داده بوديم). وقتي ما در مهمانسرا نبوديم آنها آمده بودند و جالب اينكه تمام قاشق هاي يكبار مصرف و برخي از وسائل همسفران مان را نيز دزديده بودند.
صبح روز شنبه به سمت جنگل ابَر حركت كرديم.

جنگل ابَر،
بر سر راه جنگل ابَر دهكده اي نيز به همين نام وجود دارد و جالب اينكه حتي محلي ها نيز نام دهكده و جنگل را ابر مي گفتند، اما تابلو هاي راهنماي جاده همگي با گذاشتن فتحه روي "ب" نشان مي دادند كه نام درست "ابَر" است.




قبل از اينكه داستان جنگل ابَر را بگويم بايد در مورد بنا هاي باستاني منطقه نيز چند كلمه اي بنويسم. روز پنج شنبه در بين راه به شهر بسطام و مقبره بايزيد بسطامي سري زديم. مقبره خوب نگهداري مي شد و زوار زيادي نيز مشغول عبادت بودند.






مدل آجر چيني مقبره جالب توجه بود (من اين مدل را نديده بودم و يا به آن دقت نكرده بودم)، اما نبايد از نظر دور داشت كه بسياري از باز سازي ها غير حرفه انجام شده و از ارزش معماري بنا كاسته است. جاي اين نوع ساعت ديواري نيز در بناي مقبره نا مناسب به نظر مي رسد.




در مسير جنگل ابَر نيز، از خراقان و مقبره آن ديدن كرديم كه واقعا جاي تاسف داشت، آن چيزي كه از كل بنا ديده مي شد، نوساز بود و تماما با مصالح و الگوي هاي معماري هاي شهري كم ارزش. بنا داراي پاركينگ بسيار بزرگ (در نزديكي كل بنا) بود طوري كه بيشتر به كافي شاپ، يا رستوران سنتي شبيه شده بود تا يك مقبره. جاي تاسف بيشتر داشت، كه بازديد كنندگان اين بنا ده ها برابر بيشتر از مقبره بايزيد بودند.

ياد داشت هاي آن روز(اين ياد داشت ها را در جنگل ابَر نوشته بودم)،
روز سوم سفر را با عدسي آغاز كرديم، پس از بازديد از كلاته خيج، سري به خراقان و مقبره نه چندان تاريخي آن زديم. برخي همسفران مان، از زنان دست فروش كلاته، دستمال هاي دستبافي خريداري كردند كه با پارچه هاي فلروسنت بافته شده بودند. در مقبره خراقان كه به نظر مي رسيد، چند سالي بيش از تاسيس اش نگذشته باشد، (از مصالح و معماري آن چنين بر مي آمد)، پر بود از خانم ها و آقايان با كلاس (صدايي يكي از زوار را شنيدم كه به ديگري مي گفته Layout اِ گاردن نشون خيلي باحاله).
بعد از همه اين ماجرا ها به سوي جنگل زيبا و رويايي ابَر حركت كرديم.
جنگل تنك در ميان علفزار ها سر برآورده و جريان مداومي از ابر و مه، كه بازديد كنندگان را در برابر تابش داغ و سوزنده آفتاب نگاه مي دارد و هواي خنك و مرطوب، همراه با صداي بلبلان و ديگر پرندگان خوش آواز، در كنار سكوت، آرامش و زيبايي، همگي يكجا برفراز كوه ساران و در ميان جنگل فراهم بودند. نسيم ملايمي كه به صورت مداوم جريان داشت و بوي عود كه در تمام جنگل پراكنده بود و حركت ابرها كه در ميان درختان جنگل، خرامان جريان داشت، همه با هم هوش از آدم مي ربودند. تصميم گرفتيم كه در اين بهشت كوچك اطراق كنيم. ما كه از زندگي شهري تنها، اتومبيل هاي فور ويل درايو با خود داشتيم، خود نشاني از دست اندازي بشر به قبل زيبايي هاي طبيعت بوديم، هر چند تلاش مان آن بوده و است تا به قول پير (كه جايش خيلي خالي بود) همه جا را پاكيزه تر از قبل ترك نماييم.

شب را در جنگل نمانيدم و به قصد گرگان به سمت شمال راهي شديم. مناظر يكي پس از ديگري خودنمايي مي كردند و سفري به ياد ماندني را در ذهن مان حك مي نمودند. شب را در نزديكي گرگان و در دهكده اي ييلاقي (درون جنگل) گذرانديم. بسيار مرطوب بود اما خنكي هوا آزار دهندگي رطوب را كم كرده بود.
ساعت شش و سي دقيقه بعد از ظهر خانه بودم، همان تهران شلوغ هميشگي.


 
 
| | Email
 

 دربــاره همه فن حريف
نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...


 بقيه همه فن حريفها
 نوشته هاى قديمى
همه فن حريف با RSS


 بــا تـشـكــــــر از

Powered by Blogger