هفته پيش،
هفته پيش در اين موقع من به اتفاق جمعي از دوستان، در قلب طبيعت جا خوش كرده بوديم.
با استفاده از 2 روز تعطيلي شنبه و يك شنبه، به ديدن "خوش ييلاق" (منطقه اي كوهپايه اي در شمال شاهرود) رفتيم. خوش ييلاق شهر بسيار كوچكي است در مسير جاده شاهرود گرگان، و ما به آنجا نرفتيم.
روز پنج شنبه صبح، (حدود هاي ساعت 6) از تهران به سمت شاهرود به راه افتاديم، اعضاي گروه بچه هاي تيم رالي فور ويل بودند.
در منطقه خوش ييلاق، محدوده بسيار وسيعي به نام "به چشمه" وجود دارد كه از طرف سازمان حفاظت محيط زيست پناه گاه حيات وحش ناميده شده است. اين منطقه قلمروي حيانات بسياري همچون، آهو، كل، ميش، پلندگ و يوز است. همچنين گور، گوزن و هوبره نيز گاهي در آنجا ديده مي شوند. شب را (بر خلاف انتظار) در مهمانسراي تر و تميز محيط زيست (روي تخت چوبي و كنار شومينه) گذرانديم. پس از تاريك شدن هوا به همراه يكي از مامورين حفاظت محيط زيست، به دورن دره هاي اطراف رفته و به دنبال حيوان هاي وحشي، روي تپه ها، نور افكن انداختيم، كه به جز يك مورد (يك جانور جونده) چيز ديگري نيافتيم.
البته با نور افكن ها و برق اتومبيل هم مشكل، زياد داشتيم كه بماند.
روي يكي از اين تپه ها كه ايستاده بوديم، تنهايي، باد تند و سرد كوهستان، ابرهاي سهم گين قدرت طبيعت را به رخمان مي كشيدند. منظره عجيب و تحقير كننده اي بود كه كوچكي و گاه ناتواني نوع بشر را در برابر قدرت هاي طبيعت، لحظه اي به يادم آورد. و اينكه ما بدون ابزار، در آن شرايط هيچ نبوديم و با ابزار، حاكم مطلق بر تمام جانوران، طوري كه براي شان پناه گاه نيز فراهم نموده بوديم.
حال و هواي آنجا من را به ياد خاطرات زندگي در سيرجان مي انداخت، مخصوصا، شكل تپه ها و نقش هايي كه ابرها در آسمان به خود مي گرفتند.

آن روز ها را به ياد آوردم كه مرد هاي بزرگ زار زار گريه مي كردند كه حال چه اتفاقي خواهد افتاد، و من مثل ديوانه ها از زيبايي هاي طبيعت لذت مي بردم و آنها را عصباني تر مي كردم. (خيلي از گنده لات هاي خيابان ها رو كه جمع كنيد و جاهاي دور بفرستيد همانطور زار زار گريه خواهند نمود).
تمام بعد از ظهر و شب باران آمد، اما صبح روز بعد كه از خواب بيدار شديم انگار سال ها بود كه باران نيامده بود. باز به ديدن دره ها رفتيم، و آنها را يكي پس از ديگري در مي نورديديم. روي كوه ها و تپه ها؛ كل و ميش زياد ديديم؛ من به همه قول دادم اگر پلنگ ببينيم به همه نهار بدهم كه نديديم.
آقاي .. كه شكاربان منطقه و مامور سازمان حفاظت محيط زيست در آنجا بود مي گفت در سه سالي كه در آن منطقه بوده آهو نديده است. (بر مبناي سرشماري هاي حفاظت محيط زيست در كل منطقه حدود 14 آهو زندگي مي كنند و اين در حالي است كه به گفته يكي از كارمندان سابق اين سازمان قبل از انقلاب اين تعداد صد ها برابر بيشتر بوده و در تنها در يكي از دره ها 500 آهو يكجا ديده شده اند).
به هر حال، ما آهو ديديم و در گزارش هاي سازمان نيز ثبت شد. بسيار زيبا و با وقار بود. زماني كه اتومبيل مان به او نزديك مي شد، در حال شرا در بوته ها بود سرعت مان را كه زياد كرديم با جهش هاي بسيار زيبايي فرار كرد، فاصله ما با او بسيار كم بود طوري كه با چشم غير مسلح به خوبي و با جزئيات ديده مي شد اما ثانيه اي نگذشت كه در دشت نا پديد شد.
هم زمان با ما، گروهي از دانشجويان دختر دانشگاه يزد نيز به منطقه آمده بودند (حدود سي نفر، و ما لقب سيتا را به آنها داده بوديم). وقتي ما در مهمانسرا نبوديم آنها آمده بودند و جالب اينكه تمام قاشق هاي يكبار مصرف و برخي از وسائل همسفران مان را نيز دزديده بودند.
صبح روز شنبه به سمت جنگل ابَر حركت كرديم.
جنگل ابَر،بر سر راه جنگل ابَر دهكده اي نيز به همين نام وجود دارد و جالب اينكه حتي محلي ها نيز نام دهكده و جنگل را ابر مي گفتند، اما تابلو هاي راهنماي جاده همگي با گذاشتن فتحه روي "ب" نشان مي دادند كه نام درست "ابَر" است.

قبل از اينكه داستان جنگل ابَر را بگويم بايد در مورد بنا هاي باستاني منطقه نيز چند كلمه اي بنويسم. روز پنج شنبه در بين راه به شهر بسطام و مقبره بايزيد بسطامي سري زديم. مقبره خوب نگهداري مي شد و زوار زيادي نيز مشغول عبادت بودند.


مدل آجر چيني مقبره جالب توجه بود (من اين مدل را نديده بودم و يا به آن دقت نكرده بودم)، اما نبايد از نظر دور داشت كه بسياري از باز سازي ها غير حرفه انجام شده و از ارزش معماري بنا كاسته است. جاي اين نوع ساعت ديواري نيز در بناي مقبره نا مناسب به نظر مي رسد.

در مسير جنگل ابَر نيز، از خراقان و مقبره آن ديدن كرديم كه واقعا جاي تاسف داشت، آن چيزي كه از كل بنا ديده مي شد، نوساز بود و تماما با مصالح و الگوي هاي معماري هاي شهري كم ارزش. بنا داراي پاركينگ بسيار بزرگ (در نزديكي كل بنا) بود طوري كه بيشتر به كافي شاپ، يا رستوران سنتي شبيه شده بود تا يك مقبره. جاي تاسف بيشتر داشت، كه بازديد كنندگان اين بنا ده ها برابر بيشتر از مقبره بايزيد بودند.
ياد داشت هاي آن روز(اين ياد داشت ها را در جنگل ابَر نوشته بودم)،
روز سوم سفر را با عدسي آغاز كرديم، پس از بازديد از كلاته خيج، سري به خراقان و مقبره نه چندان تاريخي آن زديم. برخي همسفران مان، از زنان دست فروش كلاته، دستمال هاي دستبافي خريداري كردند كه با پارچه هاي فلروسنت بافته شده بودند. در مقبره خراقان كه به نظر مي رسيد، چند سالي بيش از تاسيس اش نگذشته باشد، (از مصالح و معماري آن چنين بر مي آمد)، پر بود از خانم ها و آقايان با كلاس (صدايي يكي از زوار را شنيدم كه به ديگري مي گفته Layout اِ گاردن نشون خيلي باحاله).
بعد از همه اين ماجرا ها به سوي جنگل زيبا و رويايي ابَر حركت كرديم.
جنگل تنك در ميان علفزار ها سر برآورده و جريان مداومي از ابر و مه، كه بازديد كنندگان را در برابر تابش داغ و سوزنده آفتاب نگاه مي دارد و هواي خنك و مرطوب، همراه با صداي بلبلان و ديگر پرندگان خوش آواز، در كنار سكوت، آرامش و زيبايي، همگي يكجا برفراز كوه ساران و در ميان جنگل فراهم بودند. نسيم ملايمي كه به صورت مداوم جريان داشت و بوي عود كه در تمام جنگل پراكنده بود و حركت ابرها كه در ميان درختان جنگل، خرامان جريان داشت، همه با هم هوش از آدم مي ربودند. تصميم گرفتيم كه در اين بهشت كوچك اطراق كنيم. ما كه از زندگي شهري تنها، اتومبيل هاي فور ويل درايو با خود داشتيم، خود نشاني از دست اندازي بشر به قبل زيبايي هاي طبيعت بوديم، هر چند تلاش مان آن بوده و است تا به قول پير (كه جايش خيلي خالي بود) همه جا را پاكيزه تر از قبل ترك نماييم.
شب را در جنگل نمانيدم و به قصد گرگان به سمت شمال راهي شديم. مناظر يكي پس از ديگري خودنمايي مي كردند و سفري به ياد ماندني را در ذهن مان حك مي نمودند. شب را در نزديكي گرگان و در دهكده اي ييلاقي (درون جنگل) گذرانديم. بسيار مرطوب بود اما خنكي هوا آزار دهندگي رطوب را كم كرده بود.
ساعت شش و سي دقيقه بعد از ظهر خانه بودم، همان تهران شلوغ هميشگي.