هـــمـــه فـــن حـــريف



Thursday, March 31, 2005
  تشکر،


نوروز امسال تفاوت هاي زيادي با سال هاي گذشته داشت، يکي از مهم ترين اين تفاوت ها ظاهرا اين بوده که تا اين لحظه از تعطيلات آمار تصادفات رانندگي بين جاده اي در شهرهاي کشور به ميزان 40 درصد کمتر از زمان مشابه در سال گذشته بوده است. بخش عظيم اين تغيير را مديون زحمات بسيار پليس راه و نيروي انتظامي در طول ايام عيد هستيم. هفته اول تعطيلات رو به جنوب سفر کردم و به چشم خود مي ديدم که اين نيروها به صورت شبانه روزي مشغول گشت زني و رسيدگي به مشکلات پيش آمده هستند و از طرف ديگر وجودشان باعث مي شد که ملت خلاف کار از ترس هم که شده بيشتر مواظب رفتار خود باشند.
به هر حال، بايد از زحمات اين نيرو تشکر کنم همينطور از اورژانس و نيرو هاي امداد خودرو که مسافرتي امن را براي من و بسياري ديگر فراهم نمودند.

خوزستان،
اسفند و اول فروردين بهترين فصل براي مسافرت به جنوب مخصوصا به خوزستان است. در اين زمان، تا جايي که چشم کار مي کند سبزي مي بينيد و هواي خوب و مه صبحگاهي و گل هاي شقايق گله هاي گوسفند و بز و زندگي و طبيعت.
روز 30 اسفند اهواز بودم، هوا بسيار مطبوع بود با گرماي ملايم. آب رودخانه همانطور که از قبل انتظار مي رفت بالا بود و جاده هاي ساحلي را در خود فرو برده بود. دوم عيد رفتم آبادان. جاده اهواز آبادان بسيار خوب شده و باند براي رفت و دو باند هم براي برگشت، جاده اي صاف و بدون پيچ و خم. تالاب هاي نزديک آبادان بسيار کم آب و نزديک تر به شهر کاملا خشک بودند، نمي دانم گرماي هوا دليل آن بود يا چيز ديگر. شهر بسيار آباد شده، ده سال پيش آخرين باري بود که آنجا بودم و در اين مدت بسيار تغيير کرده است. مشکل اصلي نبودن تابلو هاي راهنماي خيابان ها است، به طوري که اگر خاطره اي از شهر نداشته باشيد، در همان لحظه ورود گم خواهيد شد. جايي براي فروش نقشه شهر وجود ندارد (نمي دانم که آيا نقشه شهر توليد شده است يا خير). نهار را در هتل کاروانسرا خوردم، بر خلاف ساختمان بسيار شيک و محيط زيباي بيرون، سرويس و غذاي بسيار بدي دارد. هواي داخل هتل نيز به خوبي تهويه نمي شود. نهار بسيار گران تمام شد.
چند روز بعد دوباره و اين بار با گروهي از دوستان به آبادان برگشتم. اينبار خرمشهر رو هم ديديم.

خرمشهر،
خرمشهر جاي ديدني زياد ندارد (يا اگر داشته باشد، به دليل تبليغات ضعيف توريست هاي تازه وارد را به خود جلب نمي کند). با همه اين مسائل اگر به خرمشهر مي رويد، قايق سواري روي کارون را از دست ندهيد، مخصوصا اگر کمي ماجراجو باشيد مي توانيد از قايقران بخواهيد که شما را تا سر رودخانه بهمن شير بالا ببرد.
در قسمت شمال خرمشهر، رودخانه کارون به دو شاخه مي شود، يکي شاخه اصلي که با پيوستن به شط العرب به اروند رود تبديل مي شود و ديگري که شاخه اي کوچک تر است (اما به نظرم از هنوز از سفيد رود بسيار پر آب تر) به نام بهمن شير که با دور زدن جزيره مينو و گذر از کنار آبادان راه خود را به سوي خليج فارس مي پيمايد.

جزيره مينو،
مقصد بعدي ما هم، جزيره مينو بود. جزيره اي پر از درختان نخل زيبا و بلند و زميني بسيار مرطوب. ساخت و ساز ها به اين جزيره هم رسيده اند، و با وجود اينکه در منطقه خطرناک جنگي واقع شده اما زيبايي خاص خود را دارد. اگر به جزيره سفر کرديد حتما به ساحل جزيره و مرز ايران و عراق هم يک سري بزنيد. ما توانستيم يک گله گاو عراقي را آن طرف رودخانه ببينيم. ضمنا فاميل يک سرهنگ نظامي هم اجازه داشتند براي تفريح با قايق هاي ارتشي مرزبانان به گشت زني در اروند رو بروند، ولي ما و بقيه گردشگران نا اميدانه فقط نگاه مي کريدم.

آشغال فروشي،
آشغال فروشي هم در آبادان به راه است. يکي از مهم ترين تفريح هاي مردم ايران سر زدن به بازار هاي جنس هاي قاچاق و ارزان قيمت در شهرهاي مرزي است. نمونه ديگر اين آشغال فروشي ها و پرسه زدن هاي بي خاصيت در آن را در آستارا تجربه کرده بودم. و اينبار هواي گرم جنوب. بعد از گذراندن ساعاتي در اين بازار ها به دنبال جايي براي صرف شام گشتيم. و برخلاف تمام توصيه ها رستوران خوبي را در محله بريم پيدا کرديم که پيتزاي خوشمزه اي داشت، در فضاي باز.
موقع خروج از آبادان بسيار مواظب باشيد. شما به ميدان بسيار بزرگي مي رسيد (نامش را نمي دانم از حدود هاي ميدان آزادي تهران مساحت دارد). در اين ميدان هيچ تابلويي وجود ندارد که مشخص کند هر کدام از مسيرهاي خروجي به چه شهري مي روند. وقتي به درون يکي از اين مسيرها رفتيد تابلوهاي اعلام کننده فاصله تا مقصد هاي بعدي را خواهيد يافت. همين موضوع باعث ايجاد يک تصادف پر ماجرا براي گروه ما شد و سردرگمي بسياري از مسافران شهر.

لالي،
لالي شهر و منطقه کمتر شناخته شده اي در شمال خوزستان است. براي رفتن به اين شهر بايد مسير مسجد سلمان را ادامه داده تا به دو راهي لالي برسيد. در مسير رسيدن به لالي مناظر بي نظيري شامل، کوهستان، برف، سبزي، رودخانه هاي خروشان و طبيعت وحشي به همراه دره هاي بسيار عميق را خواهيد ديد. در يکي از زيبا ترين قسمت هاي مسير، به هم پيوستن روخانه اي پرآب را به کارون خواهيد ديد. جالب اينجاست که ديدني هاي لالي امام زاده هاي اطراف شهر هستند. براي رفتن به لالي بايد چند ساعت رانندگي کنيد و توصيه من آن است که به جاي توجه به راهنمايي هاي افراد محلي در مورد مناطق ديدني، خود به جستجو در محل پرداخته و مکان هاي جالب را پيدا نماييد. تمام جاده هاي دسترسي در اين منطقه قابل اطمينان هستند و فاصله شما از شهرها و روستا ها زياد نيست. بنابراين با خيال راحت مي توانيد به فکر چادر زدن و راه پيمايي در منطقه هم باشيد. طبيعت منطقه بسيار متنوع است و با کمي گشتن مي توانيد مکان مورد علاقه خود براي برپايي کمپ را پيدا نماييد. اگر به اين منطقه سفر مي کنيد، درياچه پشت سد شهيد عباس پور را از دست ندهيد، هرچند که امسال به دليل بالا بودن سطح آن امکان قايق سواري روي آن نبود.

موقع برگشتن به تهران، ساعت 2 بعد از ظهر حرکت کردم، و حدود هاي ساعت 6 به تنگه فني رسيده بودم. اولين بار بود که در اين ساعت از روز و اين فصل از سال از آنجا مي گذشتم، و بسيار زيبا بود. عده اي هم چادر زده بودند و شب را در کمپ هايي که ظاهرا براي مسافران نوروزي آماده شده بودند مي گذراندند.

آخر اينکه، ظاهرا کشتي به نام نگين وجود دارد که چهار ساعته از آبادان به کويت مي رود. کشتي سواري تحت قوانين اسلامي بايد جالب باشد، اما متاسفانه پاسپورت همراه نداشتم که امتحان کنم.

 
 
| | Email



Sunday, March 27, 2005
  دوستان عزيز،


با يک هفته تاخير سال نو مبارک. ده روزي بود که سري به اينترنت نزدم اما تجربه بسيار آموختم و گفتني بسيار است که کم کم مي گويم. قبل از همه اميدوارم سال بسيار خوبي در پيش باشد به همراه کار و تلاش مضاعف.

 
 
| | Email



Thursday, March 10, 2005
  خانه ابدي،


امروز قصد دارم در مورد يکي از نگراني هاي خودم، که هميشه بعد از مردن کساني که مي شناسم شان با من است صحبت کنم.
وقتي عزيزي مريض است، از او مراقبت مي کنيد، نگراني شما مربوط به روح و اوضاع ماوراء الطبيعه او نيست.
شايد به خود فرصت فکر کردن به اين موضوع را هم ندهيد، زيرا در آن صورت، پرسش هاي بدون پاسخي به ذهن تان خواهد رسيد که حتي حوصله فکر کردن به آنها را هم نداريد.

مثلا، بيماري که دچار فراموشي شده، آيا روحش هم فراموش کار مي شود و از اين مدل پرسش ها.

به هر حال مسئله اصلي، نگهداري از جسم است.
چه غذايي بايد بخورد، فشار خون، قند و.. که وقت همه را هم مي گيرد، و البته بدون آن زندگي اش تمام است.

اما پس از مرگ، آن جسد بي جان، همان بيمار سابق تان است.
او مانند ماشيني از کار افتاده و غير قابل تعمير بايد دور ريخته شود، و رو به زوال است و بوي گند راه خواهد انداخت.
پس در چاله اي که خانه آخرش است چالش مي کنيم.
آيا فکر بودن در آن چاله را کرده ايد؟ زماني که سوسک ها و مورچه ها بدن تان را تکه تکه مي کنند و براي زمستان به لانه مي برند، و يا گل و لاي باران هاي بالاي سطح زمين از گوش و دماغ وارد گلو مي شوند، و جسد بي احساس همانجا مانده تا بپوسد؟
هدف من اين نيست که حال ديگران را از خواندن اين نوشته به هم بزنم، بلکه مي خواهم به موضوع ديگري توجه تان بدهم.
همه مي دانيم که صحنه هايي را که در بالا شرح دادم اتفاق خواهند افتاد.
اما نيروي ديگري، در بدن ما است که ما را از اين واقعيت دور مي کند و بدون آن، نه تنها شور شوق زندگي معني ندارد، بلکه نسل جانداران در کره زمين برچيده خواهد شد.
اگر حس زندگي در موجودات وجود نداشت، و مردن شيرين بود، کسي براي بقاي خود نمي جنگيد و همه از بين مي رفتند.
شايد همين حس مشترک باشد که باعث شده در تمام فرهنگ هاي جهان، چه آسماني و چه زميني، به نوعي زندگي بعد از مرگ اعتقاد باشد. و همين باشد که همه جسد مردگان را هرچه زودتر سربه نيست مي کنند تا اثري از ماده در حال انزوال باقي نماند و روياها امکان سفر بيابند و زندگي ادامه يابد.

 
 
| | Email



Saturday, March 05, 2005
  ناراحتي و خانم ژان،


ژان يک خانم هلندي است که به همراه شوهر ايرانيش در استراليا زندگي مي کند، فارسي را خيلي خوب صحبت مي کند و با خط زيبا مي نويسد، ظاهرا تحصيلات زبان عربي را در فرانسه گذرانده است.
ژان و هوشنگ شوهرش از دوست داشتني ترين آدم هاي زنده روي کره زمين هستند.
وقتي دختر بزرگش سيزده ساله بود، از مدرسه به او تلفن مي زنند که دختر، سکته مغزي کرده و فوت شده است. از آن زمان بيشتر از 40 سال مي گذرد اما ژان هنوز هم او را به خاطر دارد.
وقتي شبنم مرد، تنها چند نفر بودند که مي توانستم منطقي با آنها حرف بزنم و منطقي من را آرام کنند، آنها ژان و دختر ديگرش ندا بودند. رفتار خانواده شبنم هنگام مريضيش و بعد از مرگش برايم بسيار عصباني کننده، و مصنوعي بود. کساني که حتي مهماني هاي خود را بخاطر او کنار نمي گذاشتند، آن روز صداي گريه شان به هوا بود، و همان بود که من در هيچ کدام از مراسمش شرکت نکردم. همه اينها را براي ژان تعريف کردم و اونظر ديگري داشت.
ظاهرا وقتي دخترش مرده بود، مثل هر زن اروپايي ديگري، دوست داشته تنها باشه و آرام، يا لااقل، کساني باشند که او را آرام کنند، اما در محيط 40 سال پيش ايران، اوضاع به گونه ديگري بود.
ژان مي گفت، رفتارشان بيشتر شبيه تئاتر بازي کردن بود و در آن زمان او را نيز بسيار عصبي تر مي کرده، اما با گذشت زمان به اين نتيجه رسيده که اين جزء فرهنگ اين ملت است. اين گونه احساس همدردي خود را نشان مي دهند و در واقع دارند مهرباني مي کنند. براي او جالب بود که همچين رفتاري، امروزه براي برخي ديگر از ايرانيان غريب است و آزار دهنده و آن را نشانه تغيير مي دانست.
امروز سيامک زنگ زد، بعد از ماه ها که از او خبري نبود. او بود که من را به ياد اين داستان انداخت.
درسي که هنوز خوب نياموخته ام.
در اين سرزمين نمايش احساسات اهميت دارد. اگر ناراحت هستيد نبايد سعي کنيد ناراحتي را در خود بريزيد بلکه بايد نشان دهيد، در غير اين صورت نظر عموم بر آن خواهد بود که شما احساس نداريد. اگر خوشحال هستيد هم بايد در خيابان بوق بزنيد و اربده بکشيد تا همه بفهمند که خوشحاليد وگر نه خواهند گفت که فلاني همچين هم خوشحال به نظر نمي رسيد.

سيامک نتوانست جلوي خودش را بگيرد و نپرسد که شما ها چرا اينقدر راحت مي گيد مادر بزرگ مرده؟؟؟

به هر حال، در اين صفحه رسما اعلام مي کنم که از مرگ مادربزرگ بسيار ناراحت هستم و اگر باز هم لازم به تاکيد کردن است يک روبان مشکي هم در بالاي صفحه قرار مي دهم که همه بفهمند که من ناراحت هستم از اينکه آخرين مادربزرگم را از دست دادم، و همين طور اعلام مي کنم که از مردن اون يکي مادربزرگ هم به همين اندازه ناراحت شدم و ...

 
 
| | Email



Friday, March 04, 2005
  مادر بزرگ،


مادربزرگ مرد، به همين سادگي.
ما غالبا دوست داريم مردن را امري پيچيده و دور از فهم بشر و رستگاري و آزادي روح از جسم و ... توصيف کنيم. اما همه ميميرند و کم هستند کساني که سادگي آن را درک کنند.
در اين جهان برخلاف آنچه در کتاب هاي ديني درس داده مي شود نظمي وجود ندارد، بلکه بر مبناي آنچه در کتاب هاي فيزيک درس مي دهند، جهان ما، به سوي حداکثر بي نظمي ميل مي کند.
هر بخش منظمي از جهان به سوي نابودي ( و يا بي نظمي بيشتر) در حرکت است. براي ايجاد نظم بايد انرژي صرف کرد(همانطور که براي اجراي قانون بايد هزينه شود) اما بي نظمي مجاني است.
برمبناي همين قوانين ، مردم مي ميرند، جسدشان تجزيه مي شود، همانطور که شبنم، انوش و اون يکي مادر بزرگ و تمام کساني که در زلزله هاي چند سال گذشته و در سونامي و در تصادفات رانندگي و ... مردند.
همانطور که گوسفندان قرباني خونشان در معابر عمومي جاري مي شود و گوشت شان را تقسيم مي کنند بين قوم و خويش تا خوشبخت شوند يا نذرشان برآورده شود.
امروز گربه بيچاره اي را ديدم که يک پايش شکسته بود و لنگان لنگان راه مي رفت، دلم به حالش سوخت، چون نماز بلد نبود که دعا کند و کسي هم برايش دعا نمي کرد. بيمارستان و CCU، بيمه بيکاري و ... هم نداشت و بايد با همان پاي شکسته در زباله هاي جمع نشده شهرمان مي گشت تا شايد تکه استخوان نگنديده اي را بيابد و امروز را هم سپري کند.
مادربزرگ جز بزرگان ايران نبود، و کسي هم او را نمي شناخت. مادر و پدرش بسيار پولدار بودند اما بجز موفقيت بچه هايش مزه ديگري از زندگي را نچشيد. بيشتر از 70 سال در تهران زندگي کرد، اما تا روز آخر فارسي را درست ياد نگرفت. هميشه مي گفت هر کشوري که بچه هايم رفته باشند من هم به آنجا سفر کرده ام.
بچه هايش را در ديوار خانه زنداني نمي کرد و هر وقت به مسافرت يا کوهنوردي مي رفتند دعايش اين بود.
زير سنگ بري و اما سالم برگردي.
و هميشه به من مي گفت بچه هايم همه آدم حسابيند و دوستانشان هم آدم حسابي هستند، تو هم بايد اينطور باشي.
او مثل هر زن ايراني هم عصر خود زندگي کرد و مرد.

 
 
| | Email



Thursday, March 03, 2005
  شهردار پدرسالار،


امروز خاطرات لندن رو براي مهماني شرح مي دادم. گاهي فکر مي کنم، داستان مسافرت رفتن هاي من مثل دمو دادن هاي سرکار تکراري شده اند، اما هربار در مرور کردن خاطرات سفر به نکات جديدي برمي خورم که ارزش فکر کردن دارند.
اينکه چرا ما عقب افتاده ايم و چرا غربيان جلويند و پرسش هاي مشابه اين شايد در ذهن هر ايراني که سفري به غرب کرده است پيش آمده باشد.
عباس ميرزا و اميرکبير و ... در فکر حل مشکل بوده اند تا امروزيان.
گاه به شوخي مي گويم اگر در تهران پاب داشتيم، حتما دموکراسي داشتيم، فرهنگ رانندگي داشتيم، و .. اما پاب نداريم و آنها را هم نداريم.
پس جواب چرا ها را بايد در کجا جست؟
يکي از مواردي که نه تنها فيلسوف هايي مانند کارل پوپر به آن اشاره کرده، بلکه خود ما به تجربه در ايران ديده ايم. دولت پدرسالار است. به تاريخ نگاهي بياندازيد. نام هاي ماندگار در تاريخ حکمراني ما کدام هايند؟ شاه عباس صفوي، اميرکبير، سپهسالار، رضاشاه، کرباسچي؟
نخنديد اگر نام کرباسچي را در کنار حاکمان بزرگ آورده ام. وجه مشترک تمام اين افراد آن بوده که در زمانشان، منطقه تحت نفوذشان، هم از نظر عمران آباداني پيشرفت کرده و هم از نظر گسترش وسائل ارتباطي.

وسيله ارتباطي،
به تعريف من، وسيله ارتباطي ابزاري است براي جابجايي هرچيز. به عبارت ديگر، وسيله اي که امکان انتقال هر چيز مادي يا معنوي را فراهم مي کند.
بر مبناي اين تعريف، جاده، راه آهن، کشتي، هواپيما، کتاب، دانشگاه، تئاتر، بار، ديسکو، کنسرت موسيقي، تلويزبون، راديو، روزنامه، کنفرانس، ماهواره، تلفن و ... همه وسائل ارتباطي هستند.
جالب آنکه، هر آنچه را به عنوان فن آوري مدرن مي شناسيم چيزي جز فن آوري ارتباطي نيست،
مدرنيسم به عنوان تجدد گرائي را مي توان گرايش به جستجوي راه هاي جديد ارتباطي بين افراد بشر تعريف کرد.
جوامع عقب افتاده جوامعي هستند که از ارتباطات ضعيف تري برخوردار هستند.
جالب آنکه عقب افتادگي را ناخودآگاه دور افتادگي هم مي نامند، مثلا اگر شما را براي ماموريت با کابل بفرستند، همه مي گويند يک جاي دورافتاده، اما اگر براي زندگي به سانفرانسيسکو برويد دور افتاده نيست. و درست هم مي گوييد، چون در سانفرانسيسکو به همه دنيا وصل هستيد اما در کابل يا قندهار به هيچ جايي ارتباط نداريد.

زيرساخت هاي اقتصادي،
شايد نه با اين ديدگاهي که اکنون مطرح شد، اما اقتصاد دانان يکي از وظائف دولت ها را ايجاد وسائل ارتباطي مي دانند.
آنها وسائل ارتباطي را زيرساخت هاي اقتصادي مي نامند.
مثلا نقش توسعه خطوط راه ها، قطار و هواپيما در توسعه اقتصادي مناطق تحت پوشش کاملا شناخته شده است.
جالب اينجاست که بر پايه برخي از نظريات، توسعه اقتصادي کشور ها باعث توسعه دموکراسي در آنها نيز مي شود، اما رابطه معکوس وجود ندارد. اگر سعي در گسترش نهادهاي دموکراتيک در کشور داشته باشيد، تضميني براي توسعه اقتصادي در کشور خود نداريد، و بقاي دموکراسي تان نيز معلوم نيست.
شعار، فقر دشمن دموکراسي از همين جا ريشه گرفته است.

آزادي مسئوليت است،
رابطه آزادي و ارتباطات را مي توان در قرن ها پيش در آتن باستان جستجو کرد. يکي از جالب ترين موضوع ها، حمايت نيروي دريايي آتن از حزب دموکرات آن شهر بوده است.

ديپلماسي،
يکي از احمقانه ترين شعار هايي که در کشور ما زياد مطرح مي شود اين است.
سياست مادر و خواهر ندارد.
دوست ندارم بگم خودتان که مي گوييد... اما بيان اين جمله نشان دهنده پايين ترين سطح آگاهي فرد است.
ديپلماسي به معني زبان گفتگو براي رسيدن به هدف، را شايد متمدنانه ترين راه تعامل بين افراد دانست. اينکه بجاي اعمال خشونت مي توان از طريق مذاکره (امتياز دادن و امتياز گرفتن) به نتيجه رسيد، و اينکه ما در ارتباط مان منافع مشترکي داريم که تاکيد بر آنها بيشتر به سودمان است، نياز به درک و آگاهي بسيار دارد.
به همين دليل است که هرچه جوامع بشري متمدنانه تر مي شوند، اعمال خشونت بين آنها کمتر مي شود.
تنها راه رسيدن به هدف، ايجاد ارتباط هرچه بيشتر است که در پي خود، درکي متقابل را بين طرفين ايجاد خواهد کرد.

توليد،
توليد، اعم از توليد فکري يا فيزيکي، نشانه اي از توسعه يافتگي جوامع است.
براي مثال توليد هنري را در نظر بگيريد، در جامعه اي که هنرمندان در ارتباط با يکديگر و ديگر هنرمندان جهان هستند توليد هنري بيشتر خواهد بود يا هنرمنداني که در گوشه زيرزمين هاي خود مخفيانه روزگار مي گذرانند؟

احزاب،
احزاب، گروه هاي اجتماعي هستند که اقشار خاصي از جامعه را براي کسب منافع شان نمايندگي مي کنند. بدون ارتباط زياد بين مردم، امکان جمع شدنشان زير يک پرچم و رفتار در قالب هاي حزبي امکان پذير نخواهد بود.

آموزش،
يکي از مواردي که در مدارس ژاپني به بچه ها آموخته مي شود، کار گروهي است.
اگر آموزش و پرورش يک جامعه، فرزندان آن را به شيوه اي دموکراتيک و مردم گرايانه بار نيارود، مردم آن جامعه رفتار دموکراتيک نشان نخواهند داد.

سوال اساسي،
اکنون در جامعه ما هيچکدام از اين موارد وجود ندارد. تجدد خواهي را اگر به شيوه بالا تعريف کنيم، در کمترين درجه ممکن در اين جامعه مشاهده مي شود.
دليلش هم آن است که هر وسيله ارتباطي جديدي که به وجود مي آيد نه تنها از آن استقبال نمي شود بلکه با آن مقابله هم مي شود تا زماني که به شيوه اي نيم بند ( و آن هم به جبر تاريخ) رواج يابد.
حال در اين جامعه بايد چکار کرد تا تغيير ايجاد شود؟
اصلاحات را از کجا بايد شروع کرد؟
چه کسي مسئوليت اين اصلاحات را به عهده دارد؟
آيا گذر زمان مردم اين کشور را به مردمي پويا بدل خواهد کرد؟

در مورد سوال آخر، جوابم منفي است.

دليل هم تجربه تاريخي است. به جوامع پيشرفته اروپايي نگاه کنيد، کشور هاي اروپاي غربي تقريبا از يک سطح از آزادي و دموکراسي و پيشرفت هاي اجتماعي قرار دارند، اما تفاوت بين سرزمين هايي مانند ايتاليا و اسپانيا با کشورهاي شمالي تري مانند، فرانسه، آلمان، سوئد و بريتانيا بسيار زياد است.
چرا جوامع شمالي تر از هر نظر پيشرفته تر از جنوبي ها هستند؟


 
 
| | Email



Wednesday, March 02, 2005
  دور دنيا در هشتاد ساعت،


چند روز پيش زندگي نامه مختصري در مورد سر ريچارد برانسون را ترجمه کردم. امروز در خبر ها بود که استيو فاست، دوست ريچارد برانسون و کسي که در پرواز با بالون همراه او بود سفر دوردنياي خود را با هواپيماي بدون سوختگيري شروع کرده است.
براي خواندن داستان سفر اينجا را کليک کنيد.

مشخصات کامل پرواز را در سايت ويرجين گلوبال فاير مطالعه کنيد و اگر امروز اين مطلب را مي خوانيد قبل از تمام شدن سفر مسر حرکت آن را مستقيما در اين صفحه ببينيد.

لينک ها:

ياهو دهمين سال فعاليت خود را جشن می گيرد

پای صحبت ابراهيم گلستان

 
 
| | Email
 

 دربــاره همه فن حريف
نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...


 بقيه همه فن حريفها
 نوشته هاى قديمى
همه فن حريف با RSS


 بــا تـشـكــــــر از

Powered by Blogger