هـــمـــه فـــن حـــريف



Monday, February 28, 2005
  قهرمان،


ديشب فيلم Hero رو نگاه کردم. اين روز ها اولين چيزي رو که در فيلم هاي پر هزينه چيني ميتوان ديد عظمت صحنه ها و جلوه هاي ويژه و پرداخت اونهاست که گاهي حيرت انگيز هستند. داستان فيلم داستاني تخيلي و بسيار بي معني و فيلم سرشار از صحنه هاي زرمي غيرممکن است. فيلمنامه به نوع کاملا غير عادي داستان قاتلي را تعريف مي کند که قرار بود امپراتور چين از سلسله کين و بنيان گذار ديوار چين را بکشد و موفق به انجام اين کار نشده و کشته مي شود. قبلا فيلم چيني ديگري در سينما فرهنگ به نمايش در آمد به نام امپراتور و آدم کش که همين داستان را بيان مي کرد و از نظر عظمت فيلم دست کمي از Hero نداشت اما فيلمنامه و داستاني بي نظير و تاثيرگذار داشت. بعد از همه اين گفته ها، بايد گفت که Hero به يکبار ديدن مي ارزد مخصوصا اگر به مينياتورهاي چيني و طبيعت اين کشور علاقمند باشيد کلي صحنه هاي باحال در اين فيلم به نمايش در آمده اند.

اسکار،
امروز هفتاد و هفتمين مراسم اسکار انجام شد، و مارتين اسکورسسي باز هم بدون اسکار به خانه برگشت. تا به حال فکر کرده ايد چرا آکادمي هنر و سينما در امريکا جايزه ساليانه خود در زمينه صنعت فيلم و سينما رو اسکار نام نهاده؟

آدمکش،
کلمه Assassin در زبان انگليسي به معني آدم کش است. فرق اون هم با Murderer اين است که Assassin کسي است که به منظور هدف سياسي فرد ديگري را مي کشد که به اين عمل Assassination گفته مي شود.
اما مي دانيد اصل اين کلمه ريشه در حشاشين خودمان و داستان حسن صبا دارد؟

فکر نمي کنم در مورد زندگي حسن صبا تا کنون فيلمي ساخته شده باشه اما اگر ساخته بشه شايد خيلي مورد توجه قرار بگيره!!! مخصوصا که آخر فيلم قهرمان کشته مي شه و بعضي ها کلي اشک مي ريزند.

آزادي بيان،
چند روز پيش، جرج بوش رئيس جمهور امريکا و دونالد رامزفلد وزير دفاع اين کشور، جايزه تمشک طلائي رو به عنوان بدترين بازيگر نقش اول و دوم مرد به خاطر ظاهر شدن در فيلم فارنهايت 11/9 ساخته مايکل مور ربودند. فکر نمي کنم کشورهاي زيادي در دنيا باشند که تو اونها بتوان با فرد اول مملکت چنين شوخي هايي رو کرد!!!


اين چند روزه خيلي فرصت اينترنت گردي ندارم ولي مي خواستم اينجا از S عزيز و البته تمام کساني که کامنت مي دند تشکر کنم که به ياد من هستند.


 
 
| | Email



Sunday, February 27, 2005
  مزگان،


وقت هايي که مژگان کامنت ميذاره و گله مي کنه که چرا Update نمي کنم تازه مي فهمم که چقدره که چيزي ننوشتم. البته تو اين مدت کلي چيز نوشتم اما تو وبلاگ نذاشتم چون قراره چاپ بشه.
به هر حال چند تا نکته کوچک.
اول اينکه يک وبلاگ جديد به فهرست وبلاگ هاي موجود اضافه شده به نام بيلبيلک بهتره بخونيم و ببينيم چي از آب در مياد.
نکته دوم : ظاهرا آرتور سي کلارک در سال 1995 فيلم مستندي به نام The Colours Of Infinity ساخته که موضوع فيلم مجموعه مندلبرات و هندسه فراکتالي است. از اونجا که پروژه ليسانس من و همينطور موضوع علمي مورد علاقه ام هندسه فراکتالي است، در آينده سر فرصت در مورد اين هندسه جديد توضيح خواهم داد. فقط اينجا براي علاقمندان گروه پينک فلويد و خواننده هاي اون اضافه کنم که موسيقي متن اين فيلم رو ديويد گيلمور ساخته.

 
 
| | Email



Tuesday, February 22, 2005
  برای آزادی دو وبلاگ نویس ایرانی تلاش کنیم،


گروهی از فعالان اينترنتی، از وبلاگهای جهان دعوت کرده‌اند تا برای آزادی دو وبلاگ نويس تلاش کنند که در ايران زندانی شده‌اند.

متن کامل خبر رو اینجا بخونید.

لینک ها:

کميته حمايت از وبلاگ نويسان - فراخوان برای دفاع از زندانيان ايرانی

منشور بين المللی حقوق وبلاگ نويسان

 
 
| | Email



Monday, February 21, 2005
  مردن،


يکي از نکات مهم در زندگي مردم، چگونه مردنه، و يکي از چيزهايي که خيلي ها آرزو مي کنند اينه که راحت بميرند!!
جدا نمي دونم فرق بين راحت مردن و زجر کشيدن و مردم چيه ولي چيزي رو که مطمئن هستم اينه که پيشرفت هاي علم پزشکي مردن رو راحت تر نمي کنه.

جشنواره عاشورا،
تعطيلات چند روز گذشته، روزهاي عزاداري ملي ايراني ها يعني عاشورا بود. در مدت اين چند روز يکي دوبار مجبور شدم از خانه بيرون بروم و مدتي هم در راه بندان هاي ايجاد شده براي عزاداري گير کردم.
نکته خيلي جالب در مورد اين مراسم اينه که عزاداري عاشورا بيشتر از اينکه رنگ و بوي مذهبي داشته باشته مراسم سنتي ايراني به نظر مي رسه که در هر شهر و روستا به شيوه خاص خود برگذار مي شود.
و نکته ديگر، در مورد اجراي اين مراسم در شهر تهران اينکه، هر چه بيشتر، از شکل يک مراسم مذهبي سنتي به يک جشنواره سياه تغيير شکل مي يابد، ساعت 12 شب عاشورا، در محوطه ميدان محسني و خيابان ميرداماد، ازدحام جمعيت و شلوغي خيابان ها با يک روز شلوغ کاري تفاوت زيادي نداشت، اما اشخاص حاضر نه عزادار بودند، نه مذهبي به نظر مي رسيدند و نه حتي خيلي هاشون سياه پوش بوندند.

آمريکايي ساکت،
پنج شنبه شب از شرکت که بيرون مي آمدم، اصلا حوصله خانه رفتن نداشتم، به مهدي زنگ زدم و پيشنهاد سينما دادم که فوري قبول شد و با هم به ديدن فيلم Quite American يا همان آمريکايي ساکت رفتيم. فيلم رو که خيلي وقت پيش در خانه و با کيفيت بد ديده بودم دوباره ديدم و باز هم لذت بردم، اما اينبار با کيفيت بسيار بالا و صداي دالبي.

 
 
| | Email



Friday, February 11, 2005
  باز هم ميانکاله،


اين داستان ميانکاله رفتن ظاهرا تمامي نداره، اما اين يکي گزارش رو از سفر ميانکاله حتما بخونيد چون فکر مي کنم کامل ترين گزارش سفري است که تو عمرم خوندم. براي خوندن گزارش سفر ميانکاله اينجا رو کليد کنيد. ضمنا از همين وبلاگ اين مطلب رو هم حتما بخونيد در مورد سرماي بي سابقه در تهرانه و خيلي جالب نوشته.

 
 
| | Email



Thursday, February 10, 2005
  عکس هاي ميانکاله،


اول از همه بايد ياد آوري کنم که اميرحسين خان عکس هاي فوق العاده خود رو از سفر ميانکاله در اين آدرس قرار داده و ديدن اونها رو به همه طبيعت دوستان توصيه مي کنم.

سرما،

اين روزها تو تهران آدم معني سگ لرز رو خوب مي فهمه. اين هم يک گزارش از سرماي بي سابقه تهران.

زندگي،
يکي از کارهايي رو که مدت ها بود قصد انجامش رو داشتم، ترجمه داستان زندگي سر ريچارد برانسون بود. ريچارد برانسون يکي از آدم هاي جالب توجه در عصر ماست، کسي که هم در تجارت و هم در زندگي خصوصي خود آدم ماجراجوئي است. شرکت هاي ويرجين (ورجين آتلانتيک، ورجين مگاستورز، راديو ورجين و ..) نام هايي آشنا در دنياي امروز ما هستند.
يکي از خبر هاي هيجان انگيز در دنياي سفرهاي فضايي، برنامه هتل فضايي بود، از ديگر ابداعات سر برانسون، برنامه شرکت ورجين آتلانتيک براي خريد هواپيما هاي غول آساي ايرباس 380، و استفاده از فضاهاي اضافي در آن براي راه اندازي، کازينو و سلماني و همچنين تخت خواب دونفره و ... است.
اما ريچارد برانسون کيست؟ و چگونه زندگي مي کند، تمام اينها را در مطلب زير بخوانيد.



 
 
| | Email



  Sir Richard Branson،


سر ريچارد برانسون زندگي حرفه اي خود را به عنوان يک بازرگان شاد، با استعداد خاصي در ارتباط جمعي و تبليغات آغاز نمود.

او در سال 1950 ميلادي به دنيا آمد و تحصيلات خود را در مدرسه Stowe به پايان رساند، اولين تجربه او در تجارت، انتشار مجله 'Student' بود که در سن 16 سالگي انجام داد.

در سن 20 سالگي موضوع يک برنامه مستند تلويزيوني شد.

پس از بنيان گذاري Virgin، به عنوان شرکتي که صفحه هاي موسيقي را با پست براي مشتريان ارسال مي کرد، اولين مغازه خود را در خيابان آکسفورد لندن (يکي از مهم ترين خيابان هاي لندن) راه انداخت.

و در سال 1972 بود که برچسب Virgin بر صفحه هاي موسيقي شکل گرفت.

زماني که موسيقي Punk، مطرح مي شد، Virgin، گروه موسيقي Sec Pistols را به بازار معرفي کرد، و اين در حالي بود که ديگر شرکت هاي توليد کننده صفحه هاي موسيقي حاضر به همکاري با اين گروه ياغي نبودند. اين حرکت Virgin به عنوان کودتايي در صنعت توليد صفحه هاي موسيقي به حساب آمد.

بخت آزمايي،

پس از آن، تعداد بيشماري از ستارگان موسيقي پاپ توسط اين شرکت به بازار موسيقي معرفي شدند که از آن جمله مي توان، Genesis, Peter Gabriel, Simple Minds, و از همه معروف تر Rolling Stones را نام برد. اين موفقيت،Virgin Records را به يک بازيگر اصلي در بازار بين المللي موسيقي تبديل نمود.

از آن پس، Virgin، فعاليت هاي خود را به ديگر زمينه ها از جمله، خطوط هوايي و راه آهن، خطوط تلفن همراه، سرمايه گذاري، خرده فروشي، اينترنت، مشروبات الکلي، هتل ها و مراکز تفريحي گسترش داد، که روي هم رفته حدود 200 شرکت در بيش از 30 کشور جهان را شامل مي شود.
راديو ورجين (Virgin Radio)، به عنوان نخستين ايستگاه راديويي خصوصي بخش کننده موسيقي راک، در سال 1993، در مسيرهاي هوايي راه اندازي شد و سپس در سال 1997 به Chris Evans فروخته شد.

در 1985، سر ريچارد برنامه اي را براي شکستن رکورد مسافرت در عرض اقيانوس اطلس با قايق را، در شهر نيويورک طرح ريزي کرد. اما کمتر از صد مايل مانده به وطن، قايق او با يک تخته چوب شناور در دريا برخورد کرده و غرق شد.

سر ريچارد و ديگر خدمه از دريا بيرون کشيده شدند اما فرار از مرگ در آن شرايط، نام او و شرکتش را ورد زبان ها کرد.

سال بعد، مارگارت تاچر، نخست وزير وقت بريتانيا، سريع ترين عبور انسان از عرض اقيانوس اطلس را به کمک قايق جديدش، به او تبريک گفت، اما ظاهرا اين هم کافي نبود.

چندي بعد، او برنامه ديگري را به اجرا در آورد، و آن، اولين عبور از اقيانوس اطلس به وسيله بالون با هواي داغ بود. اين سفر نيز با چيزي نزديک فاجعه به پايان رسيد.

در پايان سفر، بالون که از کنترل خارج شده بود، در درياي ايرلند سقوط کرد. سر ريچارد و Per Lindstrand خلبان او موفق شدند که از بالون به بيرون بپرند، و يک بار ديگر آنها را از آب بيرون کشيدند.

Showman،
در اواسط دهه 1980، شرکت برنانسون در بازار بورس عرضه شد اما به دليل اينکه روش کار شرکت او، با چيزي که موسسات شهر از يک شرکت سهامي عام، انتظار داشتند بسيار متفاوت بود، مجبور شد تمام شرکت را از سهام داران آن بازخريد کند.

به منظور به دست آوردن پول براي خريد شرکت خودش، مجبور شد در سال 1992، Virgin Records را به يکي ديگر از غول هاي صنعت موسيقي يعني Thorn-EMI بفروشد، که البته قيمت تعيين شده نيز عدد سرسام آور 500 ميليون پوند(چيزي نزديک به يک ميليارد دولار) بود.
در 1994، سر ريچارد مزايده اي را براي راه اندازي لاتاري ملي به راه انداخت با اين شرط که درآمد آن خرج امور خيريه شود اما در آن شکست خورد. او در سال 1999 نيز تلاش دوباره اي بر اين کار نمود که اين يکي نيز با شکست مواجه شد.

در همين حال، شرکت Virgin Bandwagon، را در پي به دست آوردن امتياز مهمي در شبکه راه آهن کشور راه اندازي نمود که خطوط اصلي دروني و سواحل غربي کشور را شامل مي شود.
در سال 1999، ريچارد برانسون ازدواج کرده و پدر دو فرزند، براي خدمت در زمينه بازرگاني، به مقام شواليه ترفيع داده شد.

در سال 2000، Virgin، سري تازه اي از فعاليت هاي تجاري را راه اندازي نمود، که شامل virgin cars، virgin wines، Virgin Student، Virgin Money.com، Virgin Energy و Virgin Travelstore.com مي شود.

سال بعد، شرکت قطار هاي Virgin، اولين قطار سريع السير خود با نام "Pendolino" را در مسير خط اصلي ساحل غربي بريتانيا براي حمل مسافر راه اندازي نمود.
و در آوريل سال 2004، مسافراني که البته هزينه سفرشان را پرداخت کرده بودند، براي اولين بار توانستند با قطار سريع السيري به نام Virgin Super Voyager، که از مسير بين Reading و Manchester عبور مي کرد، مسافرت کنند.

به هر حال، براي اينکه قطارها بتوانند به سرعت هاي پيش بيني شده خود نزديک شوند، مي بايست بخش هاي عظيمي از خطوط راه آهن را ارتقاع بخشيد. به همين دليل، خدمات سريع السير در ماه سپتامبر 2004 کار خود را شروع کردند.

در ماه ژوئن سال گذشته، سر ريچارد رکورد جديدي را در گذر از کانال انگليس (درياي مانش) به ثبت رساند، اينبار به وسيله اتومبيلي که هم در خشکي کار مي کند و هم در دريا، و از اين طريق بيستمين سالگرد راه اندازي خطوط هوايي Virgin Atlantic را جشن گرفت.
او و دوست ماجراجويش Steve Fossett، هواپيمايي را به نمايش در آوردند که براي اولين پرواز تک خلبانه بدون توقف و بدون سوخت گيري دور کره زمين طراحي شده است.

گذر از مرز هاي نهايي،

در سپتامبر سال 2004، سر ريچارد قرارداد 14 ميليون پوندي را براي خريد پنج "Spaceliners" ساخت ايالات متحده به امضا رساند که قرار است در حدود سال 2008، مسافران Virgin را به فضا ببرد.

ترجمه: همه فن حريف
متن اصلي را در اين آدرس بخوانيد.
استفاده از اين مطلب بدون اجازه از همه فن حريف مجاز نيست.


 
 
| | Email



Sunday, February 06, 2005
  چند نکته،


اول اينکه از وقتي من Update (به روز رساني) نمي کنم، رختکن خاطراتي ها هم تنبل شدن. اونها هم خيلي وقته که چيزي ننوشتن، بجز اين آخري که بامداد نوشته. بعد هم اگر در مورد اين دختر پري دريايي گونه چيزي نشنيده ايد خبرش رو اينجا بخونيد خيلي جالبه. قصد داشتم اون رو ترجمه کنم و در همه فن حريف بذارم که وقت نشد. يکي ديگه از مطالبي رو که دوست داشتم در مورد زياد تو همه فن حريف بنويسم اما باز هم چون فرصت ندارم مجبورم لينک بدم در مورد ايستگاه بين المللي فضائيه که ديروز هم به اون اشاره کردم.
سايتش رو اينجا مي تونيد ببينيد و صفحه مربوط به زمان روئيت ايستگاه رو هم در اينجا نگاه کنيد. دقت کنيد که تنها زمان هايي رو بهتون ميده که از نظر نور امکان ديدن وجود داشته باشه. مثلا اگر ايستگاه در ساعت دوازده ظهر از منطقه شما عبور کنه او روز رو توي فهرست نياورده.
ضمنا با پيربانو هم بحثي داشتيم در مورد خانم کاندوليزا رايس. پروفايل مربوط به ايشان را در اينجا مي توانيد مطالعه کنيد، و نظر پير هم درست بود خانم رايس مقام Provost را در دانشگاه استانفورد داشته اند که من هم معني درست آن را نمي دانم ولي در متن ترجمه شده رئيس دانشگاه نوشتم. در فرهنگ لغت ناظم دانشگاه هم آورده شده است.

 
 
| | Email



Thursday, February 03, 2005
  من هستم،


من هستم چون مي نويسم. اين چند روزه خيلي سرم شلوغ شده و فرصتي براي نوشتن پيدا نمي کنم احتمالا تا عيد هم اوضاع بهتر نخواهد شد. به هرحال جداي از سر شلوغي ها، در اين مدت دل مشغولي هاي بسياري هم داشته ام. از مسافرت گرفته تا ديدن فيلم و خواندن مقالات و ... که امروز قصد دارم به برخي از آنها اشاره کنم.

دماوند،
اگر ساکن تهران هستيد و يک روز صبح از پنجره اتاقان به بيرون نگاه مي کرديد و قله دماوند را در جنوب غربي ديديد شاخ در نياوريد، احتمالا شما در بهشهر، نکا يا اطراف آن هستيد.

بله باز هم سفر هاي ماجراجويانه در رکاب پير، و اينبار به ميانکاله،
ميانکاله شبه جزيره اي است که خليج گرگان را از دريايچه خزر جدا مي کند، اين منطقه که مدت ها در دست روس ها بوده (صنايع شيلات) در واقع ميان قلعه نام داشته که با تلفظ روسي ميانکاله خوانده مي شود. ميانکاله، و تالاب هاي اطراف آن، پناهگاه زمستاني گونه هاي متفاوتي از پرندگان مهاجر است. به همين دليل، منطقه حفاظت شده معرفي شده و ورود به آن بدون مجوز از سازمان حفاظت محيط زيست ممنوع است. در اين منطقه شکار حيوانات غيرقانوني است (البته هر روز صداي تير تفنگ ها به هوا بود).

پنج شنبه، سفرمان را با سه اتومبيل شروع کرديم. در اين سفر پير نيز رانندگي مي کرد و ميول مي راند (ميول يک نوع خودرو نظامي بسيار قدرتمند است و پر سر و صدا است.)، اين وسيله نقليه توانايي هاي خود را در خارج از جاده به نمايش مي گذارد اما درون جاده بجز هدر دادن بنزين کاري از او ساخته نيست، براي مثال از تهران تا نکا حدود 120 ليتر بنزين سوزاند و بيشتر از 10 ساعت طول کشيد.

ايستگاه فضايي بين المللي،
بعد از بازنشستگي ايستگاه فضائي مير، کشور هاي فعال در تحقيقات فضايي اقدام به راه اندازي ايستگاه فضايي بين المللي زدند، اين ايستگاه که به صورت ماجولار (پيمانه اي) طراحي شده است، قابليت توسعه دارد و با سرعت زياد در مدار زمين در حال حرکت است. دانشمندان از کشور هاي مختلف دنيا، به اين ايستگاه سفر مي کنند و در آن به آزمايش هاي علمي مي پردازند.
اين ايستگاه هر 104 دقيقه يک بار کره زمين را دور مي زند و اگر شب هنگام از بالاي سر شما عبور کند، حتي با چشم غير مسلح نيز قابل ديدن خواهد بود.
از کرامات پير، يکي آن بود که برنامه عبور اين ايستگاه را در روز هاي سفرمان به ميانکاله (از سايت اينترنتي ناسا) در آورده بود و حدود هاي ساعت شش و نيم که ما در ميانکاله بوديم اين اتفاق افتاد. جماعت شيک پوش گروه مان که در خيابان اصلي شهر، مشغول رديابي نقطه نوراني، در آسمان بود (بعضي مان با دوربين هاي دو چشمي) توجه مردم را به خود جلب کرد و دقايقي ترافيک شهر به هم گره خورد. همه به آسمان نگاه مي کردند و بعضي از ما مي پرسيدند که شما چکاره ايد و اين شئ نوراني چيست؟
و پيربانو، در پاسخ گفت ما دانشمند هستيم!!

پس از بازديد از ايستگاه فضايي، به زاغمرز رفيتم. البته در بين راه نيروگاه عظيم نکا و اسکله بزرگ اميرآباد رو هم از دور ديديم. ما به طبيعت نزديک تر شده بويدم. بر خلاف هماهنگي هايي که از تهران شده بود، دال بر اينکه ما سه روز محل خواهيم بود، ظاهرا عزيز تر مايي مهمانسراي محيط زيست را رزرو کرده بود براي ما جا نداشتند. شب اول را در جاي ديگري خوابيديم و خيلي هم خوش گذشت.
صبح جمعه، به ديدن پرندگان مهاجر رفتيم.
عقاب تالابي، مرغابي، قره غاز، پليکان، فلامينکو، قرقاول، زاغجه، عقاب دم سفيد، چهارتايي (بعدا توضيح مي دهم) گراز، اينها اسامي جانوراني هستند که اکنون به خاطر مي آورم و در ميانکاله ديديم. ضمنا آنجا يک کشتي چوبي (احتمالا روسي) هم ديديم که به تازگي از زير ماسه هاي دريا سر برآورده و محلي هاي آنجا، فکر مي کنند مربوط به هزاران سال پيش است.

در راه برگشت به تهران، مشکلاتي براي اتومبيل هايمان پيش آمد که هيجان سفر را دوچندان کرد. ميول سر سيلندر سوزاند و آهو صفحه کلاج. گفتني است که در اين مدل سفرها، اينجور اتفاق ها دور از انتظار نيستند، همانطور که پدر تعريف مي کند که در همين شبه جزيره ميانکاله يک بار مجبور شده است سي کيلومتر راه را پياده برگردد تا به کمک تراکتور اتومبيل به گل نشسته را در بياورند. اما شايد کمي دقت قبل و در طول سفر، احتمال چنين حوادثي را کاهش دهد. از اين حرف ها گذشته، در طول سفر کلي چيز جديد ياد گرفتيم، و کلي جاهاي جديد ديديم، و کلي هم ماهي خورديم و يک نوع نون محلي به نام توتک که خيلي خوشمزه بود اما طرز پختش خيلي محلي به نظر نمي آمد.

از آنجايي که اکنون، صاحب دوربين عکاسي من کس ديگري است، قادر به عکاسي در سفرها نيستم، اما اگر اميرحسين خان عکاس باشي اجازه بدهند (و البته عکس هاي سفر را براي من بفرستند) آنها را در اين صفحه جا خواهم داد ( يا به آنها لينک مي دهم).

از مسافرت که بگذريم، در اين مدت تعداد زيادي فيلم ديدم، که جالب ترين هايشان از اين قرارند.

Legend of 1900، اين فيلم رو به علاقه مندان فيلم هاي موزيکال توصيه مي کنم، داستان پسري است که تمام عمر خود را در کشتي مسافري که بين اروپا و امريکا سفر مي کرده، گذرانده و هيچگاه از آن خارج نشده است. او از کودکي نبوغ عجيبي در نواختن پيانو از خود نشان مي دهد به طوري که بدون معلم و بدون دانستند نت هاي موسيقي زيبا ترين قطعات را مي نوازد.

Baraka، مستند قديمي که دوباره ديدم و از آن لذت بردم.

در آخر اينکه در اين متن به تعداد 353 عدد حرف "ي" وجود داشته است.


 
 
| | Email
 

 دربــاره همه فن حريف
نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...


 بقيه همه فن حريفها
 نوشته هاى قديمى
همه فن حريف با RSS


 بــا تـشـكــــــر از

Powered by Blogger