هـــمـــه فـــن حـــريف



Tuesday, November 30, 2004
  قال الله حکیم,


لطفا برای خوندن کامنتی که يکي از خوانندگان همه فن حريف برای مطلب "عاطفه ای ديگر" گذاشته اينجا را کليک کنيد.

 
 
| | Email



Monday, November 29, 2004
  عاطفه ای دیگر،


زیتون این متن رو از وبلاگ صورتک کپی کرده بود و من هم به نظرم اومد که اون رو بطور کامل از وبلاگ صورتک کپی کنم، بیایید کمک کنیم شاید بتوانیم جان انسانی را نجات دهیم.


طومار اعتراض به حكم اعدام ليلا را امضا كنيد


ليلا 19 سال دارد و حالا 11 ماه است كه در گوشه زندان كابوس چوبه دار را مي بيند.8 ساله بود كه مادرش به بهاي چند اسكناس تنش را به حراج گذاشت. ليلا تازه‌ وارد 9 سالگي‌ شده‌ بود كه‌ تجربه‌ مادر شدن‌ و اولين‌ ستيزه‌هاي‌ تازيانه‌ (صد ضربه‌ شلاق‌) را آزمود، خانواده‌اش‌ او را در 12 سالگي‌ به‌ يك‌ مرد افغاني‌ با دريافت‌ مبلغي‌ به‌ عنوان‌ صيغه‌ واگذار كردند. ليلا اين‌ بار نه‌ توسط‌ مادر كه‌ با فرمان‌ آمرانه‌ مادر شوهر در تجارت‌ يك‌ سويه‌ جسمش‌ به‌ حراج‌ گذاشته‌ شد. او در 14 سالگي‌ براي‌ دومين‌ بار پس‌ از تحمل‌ 100 ضربه‌ شلاق‌ به‌ زايشگاه‌ منتقل‌ و دختران دوقلويش‌ را به‌ دنيا آورد.پس‌ از پايان‌ دوران‌ اولين‌ صيغه‌، ليلا بار ديگر توسط‌ خانواده‌اش‌ در بازار بي‌ رحمانه‌ معامله‌ جسم‌ و شهوت‌ به‌ فروش‌ رسيد، آخرين‌ تصاحب‌ كننده‌ روح‌ و جسم‌ ليلا مردي‌ 55 ساله‌ صاحب‌ همسر و دو فرزند بود كه‌ از مشتريان‌ ليلا در منزلش‌ پذيرايي‌ مي‌كرد. عاقبت‌ در يكي‌ از روزهاي‌ سرد پاييزي‌ در روزنامه‌ها نوشتند دختري‌ 18 ساله‌ كه‌ سر كرده‌ باند فحشا بود در شهر اراك‌ دستگير شد! دادگاه‌ ليلا خيلي‌ زود تشكيل‌ و قاضي‌ شعبه‌ 25 پس‌ از بررسي‌ پرونده‌ و اعترافات‌ متهم‌ او را به‌ تحمل‌ شلاق‌ و اعدام‌ محكوم‌ كرد و راي‌ قاضي‌ جهت‌ تاييد به‌ تهران‌ فرستاده‌ شد. وكيل‌ ليلا با ارسال‌ دو دادخواست‌ مبني‌ بر اظهار ندامت‌ او از دادگاه‌ تقاضاي‌ فرجام‌ خواست‌ اما....
ليلا به جرم تن فروشي محكوم به اعدام شده است. اما او كه از اين خريد فروش هيچ نصيبي جز رنج و تازيانه نداشت.
خودش مي گويد "با مادرم كه مي رفتم برايم پفك و آبنبات و شكلات مي خريد . من كه من‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ پول‌ نمي گرفتم، شايد مادرم‌ يا همسران‌ صيغه‌يي‌ام‌ پول‌ مي‌گرفتند من‌ كه‌ چيزي‌ نمي‌ديدم‌" ‌ مددكاران‌ زندان‌ بارها از او تست‌ هوش‌ گرفته‌اند و هر بار با پاسخي‌ يكسان‌ روبرو شده‌اند،دختري‌ 18 ساله‌ با ضريب‌ هوشي‌ بين‌ هفت‌ تا هشت‌ ساله‌، دختري‌ كه‌ قرباني‌ خواسته‌هاي‌ طمعكارانه‌ خانواده‌اش‌ شده‌، سر كرده‌ باند فحشايي‌ كه‌ در اين‌ مدت‌ 10 سال‌ هيچ‌ چيز عايدش‌ نشده‌ نه‌ لذت‌، نه‌ ثروت‌، نه‌ اندوخته، نه حساب بانكي و نه... .هيچ چيز ديگر جز رنجي مدام و چوبه دار.
زهره تركماني كه گزارشي از زندگي ليلا را در روزنامه اعتماد چاپ كرده مي نويسد: " وقتي‌ مي‌خواهم‌ تركش‌ كنم‌ از او مي‌پرسم‌ آرزويت‌ چيست‌؟ مي‌گويد: نمي‌دانم‌ قاضي‌ من‌ را ببخشد و از اعدامم‌ بگذرد و آزاد شوم‌ و... ديگر نمي‌دانم‌. مي‌پرسم‌ اگر دوباره‌ اجازه‌ بدهند به‌ ملاقات‌ بيايم‌ چه‌ چيز برايت‌ بياورم‌؟ با همان‌ لبخند تلخ‌ مي‌گويد... يك‌ بسته‌ پفك‌ و چند شكلات‌ كاكائويي‌. ليلاي‌ 19 ساله‌ كه‌ 11 ماه‌ است‌ در حصار ميله‌هاي‌ زندان‌ بسر مي‌برد و در اين‌ مدت‌ من‌ تنها ملاقات‌ كننده‌اش‌ بوده‌ام‌، از من‌ هيچ‌ نمي‌خواهد، او هوس‌ پفك‌ كرده‌ است‌. او از من‌ تقاضاي‌ درخواست‌ برائت‌ از دادگاه‌ را ندارد. ليلا روياي‌ كودكي‌ گمشده‌اش‌ را از من‌ طلب‌ مي‌كند
يادتان هست كه عاطفه هم در آخرين لحظات التماس كرده بود كه اگر قاضي مرا ببخشد و اعدامم نكند ديگر به هيچ مرد نامحرمي نگاه هم نمي كنم.
رنج هاي دختران اين سرزمين چقدر به هم شبيه است و چه دردهاي مشتركي دارند. انگار كه اين عاطفه است كه دوبارمحكوم مي شود و به پاي چوبه دار مي فرستندش. انگار اين عاطفه است كه دوباره همه مي خواهند از دستش خلاص شوند و زمين را از لوث وجودش پاك كنند . بي آنكه دردهايش را و زخم هايي را كه بر جسم و روحش نشسته ببينند. مي دانم تنها كاري كه از دست ما بر مي آيد اين است كه در اين رابطه بنويسيم و اين بيداد را به گوش همه برسانيم. شايد امضاهاي ما و اعتراض ما نگذارد كه تن رنجور ليلا نيز همچون عاطفه بر بالاي دار رود.


طومار اعتراض به حكم اعدام ليلا را امضا كنيد

لينک ها:

سرنوشت تكان دهنده دختر جوانى كه در آستانه اعدام است

در صورتی که صفحه مربوط به طومار با متن به هم ريخته باز شد، روی متن کليد سمت راست ماوس را فشار دهيد و از ليست باز شده آيتم Encoding را انتخاب نماييد، فهرست جدیدی باز می شود که از آن یکی از آیتم های زیر را انتخاب کنید.


Unicode(UTF-8)
Western European(Windows)



 
 
| | Email



Saturday, November 27, 2004
  و باز هم کوير،


اينبار به قصر بهرام رفتيم با همان گروه صميمي و باز هم در رکاب استاد علي پارسا.
قبل از هر چيز بايد يادآوري کنم که صفحه ريگ جن در وب سايت علي پارسا با عکس هاي تازه از آن منطقه به روز رساني شده است، و اما قصر بهرام.
بر خلاف آنچه نخست به نظر مي آيد، نام "قصر بهرام" هيچ ربطي به بهرام گور ندارد. جالب تر اينکه، اين بنا در واقع قصر نيست بلکه کاروانسرايي است ملوکانه، که به دستور و براي شاه عباس صفوي ساخته شده است.
قصر بهرام، بنايي زيبا است، با نماي سنگ و داراي يک شاه نشين نسبتا بزرگ که امروزه در آن شش تخت چوبي، فرش ماشيني و موکت است، به علاوه يک بخاري، ظروف چيني و ديگر لوازم اقامت.
در شمال، نماي زيبايي از دماوند، دشت پهناور، چند درخت که شامل يک درخت اکاليپتوس نيز است، و مخروبه اي از يک ايستگاه هواشناسي و نزديک تر به کاروانسرا، تابلويي مربوط به سازمان حفاظت محيط زيست، با غلط املائي (آري بجاي عاري).





در قسمت جنوبي بنا، با فاصله اي در حدود يک کيلومتر، کاروانسراي مخروبه ديگري قرار دارد که ظاهرا حرمسراي شاه بوده است.
(فاصله حرمسراي شاه از مقر اصلي من را به ياد يک جوک مي انداخت، که از اين قرار بود.
يک روز يک حاج آقاي اصفهاني مشغول نشان دادن منزل، به مهماني بود. وقتي که نوبت به اتاق هاي خواب مي رسد، مهمان، متوجه مي شود که جاي خواب حاج آقا و حاج خانم در دو اتاق متفاوت است. مهمان به طعنه مي پرسد، حاج آقا، اگر نصف شب حاجتي پيش آيد، حاج خانم را چگونه خبر مي کنيد؟ و در پاسخ، حاج آقا جواب مي دهد که، در اين مواقع سوت مي زنيم و حاج خانم تشريف مي آورند! مهمان دوباره سوال مي کند، که اگر براي حاج خانم حاجتي پيش آيد، چگونه شما را خبر مي کنند؟ اينبار در پاسخ جاج خانم مي گويند، "من داد مي زنم، حاج آقا شما بوديد سوت زديد؟")

به هر حال فکر نمي کنم از آن فاصله صداي سوت شاه عباس به گوش کسي رسيده باشد، ظاهرا چاره اي ديگر در کار بوده!!!!

آب، يکي از مهم ترين عناصر زنده ماندن در کوير است. از آنجا که بناي قصر بهرام در دامنه شمالي سياه کوه (به ارتفاع حدود 2000 متر) واقع شده است در فاصله اي دورتر از قصر و در يکي از دره هاي سياه کوه چشمه اي است ( که هنوز آب دارد)، و به دستور شاه، کانال آبي (در واقع يک جوب سنگي) از چشمه به قصر کشيده شده است. معماري کانال، پل هايي که براي عبور از مسيل ها و دره هاي کوچک ساخته شده اند و در نهايت آب انبار نزديک قصر از ديگر ديدني هاي منطقه به شمار مي آيند.

از بناهاي دست ساخت بشر که بگذريم، اين منطقه از کوير ديدني هاي ديگري نيز دارد. اين قسمت که در منطقه پارک ملي کوير واقع شده است، منزلگاه گونه هاي مختلفي از جانوران مي باشد. ظاهرا در اين منطقه 12 تا چهارده يوز (حيواني که به اشتبار يوزپلنگ خوانده مي شود) به علاوه چهارپايان ديگري مانند کل، آهو، نوعي خرس و پرندگان متنوعي مثل کبک، هوبره و .. زندگي مي کنند.

ما پنج شنبه، حدود ساعت 10 از محل قرار حرکت کرديم، حدودهاي ظهر به ورامين رسيديم، و اولين توقف مهم مان کنار مسجد جامع ورامين بود، که بنايي زيبا دارد. بعد از صرف نهار در همان منطقه، به سمت پارک جنگلي حرکت کرديم و قبل از تاريک شدن هوا به قصر بهرام رسيديم. کمي ديرتر، گروهي از دانشجويان دانشگاه اميرکبير نيز، که براي سفري مشابه به آنجا آمده بودند به ما پيوستند. يکي از شکاربانان هم آلبوم عکس کاملي از جانواران منطقه فراهم کرده بود و با راهنمايي هاي علي پارسا به ديدن عکس ها نشستيم. برخلاف سفر مرنجاب که شبي پر از ستاره داشتيم، اينبار ماه بالا بود و ستاره ها به راحتي ديده نمي شدند، اما در عوض، مهتاب همچون چراغي، بيابان را روشن کرده بود. شب به ديدن بيابان رفتيم.

وقتي در اين منطقه قدم مي زنيد احساس مي کنيد از کنار دريا عبور مي کنيد. اگر کمي با دقت به دور و بر نگاه کنيد، تمام منطقه پر است از گوش ماهي ها و بقاياي صدف هاي اعماق درياهاي کهن. حتي بعضي از فصيل هاي برجاي مانده در دل سنگ هاي رسوبي را به راحتي مي توان ديد.

بعد از قصر بهرام به کاروانسراي ديگري در همان نزديکي رفتيم. نام اين کاروانسرا عين الرشيد است. ظاهرا، به دليل علاقه هارون الرشيد به اين منطقه آن را عين الرشيد نام نهاده اند، اما معماري بنا بيشتر شباهت به بناهاي دوران صفوي دارد و بعيد به نظر مي رسد که در زمان هارون الرشيد ساخته شده باشد.
در ضمن، چشمه اي هم در کنار کاروانسرا وجود دارد، و اگر اشتباه نکنم، در زبان عربي عين به معني چشمه نيز است. در کنار کاروانسرا يک آب انبار نيز قرار دارد. گفتني است که بناي اين کاروانسرا و آب انبار کنار آن، به خرابه اي تبديل شده بوده و به همت متخصصان سازمان ميراث فرهنگي با حفظ ترکيب بندي اصلي بازسازي شده است. و نکته ديگر اينکه، قرار است محل اين کاروانسرا و قصر بهرام به نوعي متل بدل بشود.

از ديدني هاي ديگر منطقه، جاده اي است که بر روي مناطق هموار تر ساخته شده است. به دليل جنس خاک و گودي قسمت هاي مرکزي اين ناحيه، عبور کاروان ها در فصل هاي باراني غير ممکن بوده يا به سختي انجام مي شده است. به دستور شاه عباس صفوي، جاده اي از ميان اين ناحيه ساخته شده است که ما تنها توانستيم از دور دست آن را ببينيم. در ساخت جاده از ذغال به عنوان زيرساخت استفاده شده است و کل راه، طوري ساخته شده که کاروان ها موفق شوند، از اين مسير دشوار، عبور کنند.

دوربين،
يکي از ابزارهاي بسيار مهم در سفر به اينجور مناطق دوربين چشمي است. حيوانات و مناظر دور دست، غالبا با چشم غير مسلح قابل تشخيص نيستند و داشتن تنها يک دوربين در گروه جوابگوي نياز اعضا نيست.


خليج فارس،

باز هم مدتي است که رگ غيرت ايراني ورم کرده.
اينبار به دليل نام خليج فارس. ظاهرا مسئولان موسسه National Geography، در نسخه جديد اطلس خود، جلوي نام Persian Gulf يا همان خليج فارس، نام Arabian Gulf را نيز قرار داده اند. ظاهرا طبق مصاحبه اي که مسئولان اين اطلس انجام داده اند (براي خواندن متن مصاحبه اينجا را کليک کنيد) هدف از قرار دادن نام Arabian Gulf اضافه کردن کلمه کليدي (Keyword) به متن بوده که جستجو گران در اينترنت (احتمالا اعراب) موفق به يافتن اين صفحه باشند.
برادران و خواهران ايراني ما در سراسر جهان هم به پا خواسته اند و روزي نيست که وب سايت جديد و نامه اعتراض آميز جديد و امروز صفحه امضائي راه نيافتد و عليه اين توطئه جديد چيزي نوشته نشود.
ظاهرا در افغاني ها يک ضرب المثل دارند که مي گويد "ما در برابر زور مقاومت مي کنيم مگر زورش زياد باشد". اين، البته يکي از اصول زندگي ايراني نيز است. اگر زورمان به يک موسسه علمي برسد روزي هزار نامه ميزنيم اما اگر درياي خزر را با چاه هاي نفت تقسيم کنند صدايمان در نمي آيد و اگر نقشه ايران را عوض کنند (لطفا به اين نقشه توجه کنيد)




و اگر.. چون زورمان نمي رسد صدايمان نيز در نمي آيد.
اما در مورد نام خليج فارس، جالب اينجاست که همچين دعوايي هم سر نام درياي مانش، بين دول انگليس و فرانسه برقرار است. بريتانيايي ها آن را خليج انگليس و فرانسوي ها آن را درياي مانش مي نامند. و جالب تر اينکه، راديو بي بي سي، در تمام برنامه هاي انگليسي زبان خود آن را خليج انگليس و در برنامه هاي فرانسه خود درياي مانش مي نامد و به کسي هم بر نمي خورد.


لينک ها:

نبرد اول: کانادا دنیا تسخیر شد

ايران توزيع نشنال جئوگرافيک را ممنوع کرد


وبلاگ نويسان و 'بمباران گوگلی' به نفع خليج فارس


 
 
| | Email



Tuesday, November 23, 2004
  باله،


تا به حال باله ديدید؟؟




 
 
| | Email



Sunday, November 21, 2004
  بوشهر،


جمعه شب براي يک ماموريت به بوشهر رفته بودم. شهر هنوز فقر بود، گرم بود و مهربان. بوشهر شايد يکي از فقير ترين مردم ايران را دارد در حالي که برخي از بزرگ ترين صنايع کشور در آن واقع شده اند. نيروگاه اتمي، گمرک، پايگاه هاي مهم نيروي دريايي و هوايي ارتش، ماهي گيري، صنايع نفت و گاز عسلويه و ...
جاي سوال است که چرا مردمي مقيم چنان منطقه صنعتي تا اين حد فقير باشند.
آب مشکل بزرگ ديگر مردم بوشهر است. مدت هاست که آب در شهر جيره بندي است. مردم شهر بوشهر در هر 48 ساعت فقط 12 ساعت آب دارند. صنايع آب شيرين کن نيز چنان گران هستند که مردم شهر توانايي مالي استفاده از آن را ندارند.
هتل دلوار هنوز جاي راحتي براي مسافران است و مردم بوشهر مهمان نواز. تاکسي هنوز ارزان است و مطمئن. در شهر بوشهر مسافرت با تاکسي در بست با قيميت 200 تومان چيز عجيبي نيست.
دريا آرام بود، هرچند که جوش و خروشش را هم ديده بودم.
ماهي مرکب يکي از غذاهاي دريايي خوشمزه بوشهري است که من هنوز هم موفق به خوردنش نشدم. ظاهرا مردم در آن منطقه يک نوع کتلت با اين جانور درست مي کنند.

 
 
| | Email



Friday, November 19, 2004
  کاندوليزا رايس،




شناخت مسائل روز دنيا، تحولات و انتصابات جديد، چيزي است که هر انسان زنده اي که امروزه روي کره زمين وجود دارد به آن نيازمند است. چه کساني که غرق در سياست هستند و چه آنان که هيچ علاقه اي به اين مقولات ندارند، همگي در عصر جديد اطلاعات نياز به درک دنياي اطراف خود دارند.

ضمنا، به اين نکته هم توجه داشته باشيد که شناخت صحيح، شناخت کامل و بي طرفانه است. ما نياز داريم، صرف نظر از روابط سياسي کشورمان با بقيه دنيا، جهان پيرامونمان را بشناسيم، از تجارب ديگران درس بگيريم و اگر سرمشقي براي ديگران نيستيم لااقل از آنان بياموزيم.

چند روزي است که مشاور امنيت ملي دولت امريکا به مقام وزارت امور خارجه اين کشور منصوب شده است، در مطلب زير تا حدودي با اين چهره مشهور در دولت کنوني امريکا آشنا مي شويم.

خانم کونداليزا رايس، نخستين زني است که تواسته، مقام کليدي مشاور امنيت ملي امريکا را به دست آورد.

او آکادميک ترين شخص در تيم مسئول امور خارجه در دولت جرج بوش است و به دليل، جنسيت، پيشينه و جوانيش برجسته ترين اين افراد به حساب مي آيد.

خانم رايس، دوست صميمي خانواده بوش به شمار مي آيد، و کسي است که در انتخابات رياست جمهوري سال 2000 آشکارا جانب جرج بوش را گرفت. او با وجود تجارب بسيار کم در سياست خارجي، توانسته است به عنوان يک يار نزديک در کنار جرج بوش، نقش مشاور سياسي مورد اطمينان رئيس جمهور را بازي کند.

ميزان حضور و نقش مشاورين امنيت ملي در دولت هاي ايالات متحده از شخصي به شخص ديگر متفاوت است، و بستگي به توانايي هاي سياسي افراد دارد.

برخي چون، برنت اسکاکرافت، سلف خانم رايس (و مشاور امنيت ملي در دولت جرج بوش پدر) حضوري موثر دارند اما در امور سياست خارجي تنها نقشي هم عرض را به عهده مي گيرند.

و برخي ديگر همچون، سندي برگر در دولت بيل کلينتون حضوري بارزتر داشته اند.

شايد برجسته ترين و قدرتمند ترين مشاور امنيت ملي در سال هاي اخير هنري کيسينجر بوده است. او کار خود را به عنوان مشاور امنيت ملي در دولت ريچارد نيکسون شروع کرد و پس از مدتي مقام وزارت امور خارجه را در دولت او به عهده گرفت.

مواضع انعطاف ناپذير،
نقش خانم رايس در امر سياست گذاري خارجي دولت اول جرج بوش بسيار چشمگير بوده است. او مذاکرات ماهرانه اي را حول موضوع دفاع هسته اي با رويسه (تخصص دانشگاهيش) رهبري کرد. مواضع انعطاف پذير او در مورد مسائل مربوط به دفاع موشکي، روسيه و مسائل محيطي نهايتا با موفقيت روبرو شدند، اما به کاريکاتوريست هاي اروپائي نيز کمک کرد تا رئيس جمهور جديد امريکا را همچون يک غارنشين وحشي ترسيم نمايند. و تنها پس از آن بود، که او اذعان نمود، دولت امريکا مي بايست واکنش مناسب تري نسبت به توافق کيوتو نشان مي داد.

به هر حال، خانم رايس، نيز همچون بسياري ديگر از حکومت گران امريکا به سياست خارجي همچون ابزاري براي حفظ منافع ملي و استراتژيک امريکا مي نگرد تا نقش پدرسالارانه امريکا در هدايت ديگر ملت هاي جهان.

برخلاف ديگران،

خانم رايس در سال 1954 در شهر بيرمنگام ايالت آلاباما متولد شد و در همان شهر، زير سايه نژاد پرستي پرورش يافت.

همانطور که بار ها خودش اشاره کرده است، او هميشه مجبور بود بهتر از ديگر باشد تا مثل ديگران با او رفتار شود، و تازيانه هاي زندگي او را استوار تر نمود و با جزمي راسخ بار آورد. والدينش به او آموخته بودند که تحصيلات تنها سلاحي است که مي تواند از او در برابر نژادپرستي و پيشداواري محافظت کند. با اين پيشينه، خانم رايس در سن 15 سالگي به دانشکده راه يافت.

او در سن 19 سالگي از دانشگاه دنور در رشته علوم سياسي فارغالتحصيل گرديد.

علاقه به اتحاد جماهير شوروي،

در دانشگاه دنور بود که او به روابط بين الملل و تحقيق در مورد اتحاد جماهير شوروي علاقمند شد. الهام بخش او در اين راه، دوره آموزشي بود، که توسط يک پناهنده چک به بنام جوزف کوربل، پدر وزير امور خارجه قبلي امريکا مادلين آلبرايت، درس داده مي شد.

مدارک فوق ليسانس و دکتري در پي مي آمدند، و نهايتا، خانم رايس 26 ساله به عضويت مرکز امنيت بين الملل و کنترل تسليحات در دانشگان استانفورد در آمد.

پس از خدمت به عنوان مشاور امور اتحاد جماهير شوروي در شوراي امنيت ملي دولت بوش پدر، خانم رايس به دانشگاه استانفورد بازگشت، اينبار به عنوان اولين و جوان ترين رئيس مونث و غير سفيد پوست اين دانشگاه. او بين سال هاي 1991 تا 1993 رياست اين دانشگاه را به عهده داشت.

عموميت دادن در مورد خانم رايس کار مشکلي است. او به عنوان يک امريکايي، آفريقايي تبار مقام مشاور امنيت ملي دولت حذب جمهوريخواه را به عهده دارد. حذبي که در انتخابات قبلي تنها توانسته بود 10 درصد از راي سياه پوستان را به خود جلب نمايد.

برخي خانم رايس را زني آراسته و خشک توصيف مي کنند در حالي که او پيانيستي(نام کونداليزا که نام هنري او است در زبان ايتاليايي به معني قطعه موسيقي شيرين است. خانم رايس در نوجواني پيانيستي بسيار ماهر بود و کنسرت هاي بسياري نيز برگذار کرده است، او همچنين عضو فرهنگستان علوم و هنر امريکا نيز است، و در سال 1991 موفق به کسب دکتري افتخاري موزيک از از دانشکده مورهاوس گرديد) ماهر و اسکيت بازي خوب است که به ورزش علاقه بسيار دارد.

ظاهرا، خود سازي و آموزش دو اصل کليدي در درک شخصيت رايس به شمار مي آيند.

رايس در مصاحبه اي با مجله نيوزويک، ابراز داشته بود که، با وجود اينکه، در محيطي کاملا نژادپرست بزرگ شده بود، انتظار او از خودش بسيار بالا بود. در اين مصاحبه گفته بود، مادر و پدرم، من را متقاعد ساخته بودند که شايد هيچ وقت نتوانم از فروشگاه وولورث (يکي از فروشگاه هاي زنجيره اي در امريکا و اروپا که هيچ وقت غذا نمي فروشد) همبرگر بخرم اما حتما قادر خواهم بود که رئيس جمهور ايالات متحده بشوم.

ترجمه توسط همه فن حريف (اين متن توسط همه حريف ترجمه شده است، استفاده از بخش يا همه متن با ذکر ماخذ آزاد مي باشد).
متن اصلي توسط بن رايت تحليل گر امور امريکا در بي بي سي نوشته شده است و در لينک زير قابل دسترس مي باشد.


Profile: Condoleezza Rice

 
 
| | Email



Thursday, November 18, 2004
  ليلي با من است،


نگران نباشيد، ليلي با من نيست، و نمي خوام در مورد فيلم "ليلي با من است" صحبت کنم. يک ماه است که سعي مي کنم راه منطقي و مناسبي را براي فرستادن فيلم "ليلي با من است" پيد کنم. اول از همه به سراغ DHL و TNT رفتم. جواب، ارسال سريع، با هزينه بسيار بالا بود.
به نظرمنطقي نميومد نزديک به 30 هزار تومان براي ارسال فيلمي پول بدم که تنها 2200 خريده بودم. بد تر اينکه DHL مشتريان را مجبور مي کند که براي ارسال بيش از 2 CD، فاکتور فروش و اسناد گمرک فراهم کند که براي فيلم کمدي که آدم مي خواد کادو بده خنده دار بود.
پست راه حل نهايي به نظر مي رسيد، هرچند که حداقل در 5 ماه گذشته 2 نامه که به صورت سفارشي و از طريق همين پست عزيز براي من فرستاده شده بودند هيچ وقت به دستم نرسيدند و در نهايت مجبور شده بوديم از DHL استفاده کنيم. به هر حال، يک روز پيش از رفتم به شرکت، به يکي از دفاتر پستي نزديک منزل سر زدم و خواستم از طريق اونها فيلم رو بفرستم. جواب اين بود، در تهران شعب مرکزي (مثلا اداره پست در ميدان ولي عصر) رسيدگي به ارسال مراسلات خارجي را به عهده دارند.
امروز صبح به يکي از اين دفاتر سر زدم، هزينه ارسال يک بسته 70 گرمي با پست عادي (به صورت سفارشي) 3900 تومان و همان بسته با پست پيشتاز 24000 تومان است. تفاوت در سرعت ارسال است.
پست سفارشي، بطور معمول بين 14 تا 30 روز، بسته را به مقصد در بريتانيا مي رساند در حالي که، پست پيشتاز، همان بسته را بين 7 تا 12 روز. از نکات جالب در دفتر پست، يکي اينکه، خواهران و برادران همشهري، بيشترين مرسولاتشان چيزهايي از قبيل، سبزي خشک، ترشي، گز و از اين جور چيزها بود، نا آگاه از آنکه، اين روزها، بهترين اين چيزها رو تو خود لندن ميشه گير آورد. شايد باور نکنيد اما حلوا شکري که تو لندن خوردم (و از ايران صادر شده بود) هنوز تو تهران گير نياوردم.

Duel،
حال که حرف از فيلم به ميان آمد خوبه به وب سايت فيلم دوئل سري بزنيد به اين آدرس www.duel.ir . من هنوز موفق به ديدنش نشدم اما ظاهرا توليد کنندگان اون بسيار حرفه عمل مي کنند. از آغاز نمايش فيلم وب سايت اون هم در اينترنت قابل دسترس بوده است. اين طور که من شنيدم پر هزينه ترين فيلم در تاريخ سينماي ايران بوده است.

 
 
| | Email



Wednesday, November 17, 2004
  باز هم RSS،


همانطور که شايد بدانيد، هر کاربر Yahoo به طور مجاني مي تواند از سرويس my yahoo استفاده کند. my Yahoo، در واقع يک صفحه مجاني مربوط به کاربران است که محتوي آن را کاربر به ميل خود از ميان مطالبي که yahoo در اختيار قرار مي دهد انتخاب کرده، محل قرار گرفتن مطلب، شکل و رنگ صفحه همه به سليقه کاربران قابل تغيير است.
کاربران مي توانند از اخبار از منابع مختلف گرفته تا فهرست فيلم ها و آلبوم هاي موسيقي پرفروش يا پيشبيني آب و هواي شهر هاي مورد علاقه را در اين صفحه قرار دهند. کاربران Yahoo با مراجعه به اين صفحه در هر زمان خواهند از آخرين اطلاعات مربوط به عناصر انتخابي خود آگاه خواهند شد.
به تازگي Yahoo به اين سرويس خدمات جديدي اضافه کرده است. از اين پس، با اضافه کردن، ابزار RSS Reader به اين صفحه، کاربران محدود به انتخاب از فهرست هاي فراهم شده توسط ياهو نيستند، و هر سايتي که مطالب خود را به کمک RSS منتشر نمايد قابل اضافه شدن به اين صفحه است.
از جمله خاصيت هاي جالب اين خواهد بود که به کمک اين سرويس جديد، خواندن وبلاگ ها کاري بسيار ساده خواهد بود، کافي است، کاربر Yahoo، آدرس RSS مربوط به وبلاگ مورد نظر خود را به صفحه my yahoo خود اضافه نمايد تا هر روز(بدون سر زدن به وبلاگ ها) از آخرين نوشته هاي وبلاگ هاي مورد علاقه خود با خبر شود.

 
 
| | Email



Tuesday, November 16, 2004
  مغز،


تا حالا شنيديد که مي گن فلاني مطالب رو مثل ضبط صوت به خاطر مي سپره؟ يا وقايع رو بطور کامل به ياد داره! يا عجيب تر اينکه بعضي ها مي گن ما لحظه تولد يا يک سالگي مون رو به ياد داريم؟؟
تا حالا به سيستم حافظه مغر فکر کردين؟ اينکه مغز چطوري اطلاعات رو در خود ذخيره مي کنه و بعدا به ياد مياره؟ آيا مي دونيد که خاطرات شما هم با خودتون بزرگ مي شن و رشد مي کنند؟ يا مي دونيد در هنگام خواب مغز چکار مي کنه؟
ممکن است به پرواز روح در حين خواب اعتقاد داشته باشيد يا نداشته باشيد اما هيچ فکر کرديد در اين زمان مغز به چه کاري مشغول است؟
آيا فکر کرديد که اگر مغز حافظه اي مانند کامپيوتر، CD يا DVD داشت، تا به اين برسيد چند هزار از آنها لازم بود تا خاطرات و آموخته هايتان را در خود جا دهند؟
آيا هيچگاه، وحشت آن را به خود راه داده ايد که اگر حجم آموخته هايتان از حدي بالاتر رود مغزتان گنجايش آن را نداشته باشد؟ اگر چنين روزي فرا مي رسد زندگي بعد از آن چه معنايي مي تواند داشته باشد؟

اينها سوال هاي مهمي هستند، دانستن جوابشان نه تنها به بالا رفتن دانش ما از خود کمک مي کند، بلکه به ما مي آموزد که چگونه بتوانيم از پيچيده ترين ابزاري که در بدن داريم، يعني مغز بهتر استفاده کنيم.

امروز قصد داشتم در اين موارد بنويسم، اما به نظرم رسيد، شايد بهتر باشه براي درک مکانيزم کار مغز يک بحث دو طرفه راه بياندازم.

اگر قبلا به پرسش هايي مثل اون هايي که من در بالا مطرح کردم فکر کرده ايد، يا براي بار اول است که با اين نوع پرسش ها روبرو مي شويد، از شما خواهش مي کنم، دوباره به آنها فکر کنيد، و نظر خودتون رو به صورت کامنت، زير همين مطلب بيان کنيد. در مرحله بعد تا حد ممکن بحث رو باز مي کنم.

لينک ها:

گزارش کامل و عکس های بسيار زيبا از مرنجاب

 
 
| | Email



Monday, November 15, 2004
  به اين لينک ها سر بزنيد،


اختلاف بر سر اعلام زمان عيد فطر بر سر چيست؟

شصت هزار سردبیر

لیست سایت های علمی

نمايشگاه عکس از کوير در اطراف مرنجاب

گذر از ريگ جن براي اولين بار

کشف پروتئينی که می تواند غدد سرطانی را بخشکاند

گوگل ابزار جستجوی حافظه سخت را عرضه کرد

 
 
| | Email



Sunday, November 14, 2004
  همه فن حريف،


يکي از مسائل جالب در زندگي تشابه اسمي است. به اين معني که دو يا چند نفر داراي نام و نام خانوادگي مشابه باشند، اما در مورد وبلاگ ها نيز ظاهرا اوضاع متفاوت نيست. مثلا همين همه فن حريف خودمون يک هم نام دارد در Persian Blog به اين آدرس http://mahdi3000.persianblog.com که البته ظاهرا سال هاست که به روز نشده و البته هيچ ارتباطي هم با همه فن حريف فعلي ندارد.


وبلاگ نويسان ايرانگرد،

باز هم امروز که به همه فن حريف سر مي زدم متوجه بازديد هاي زياد شدم و از همه جالب تر کامنت از زيتون عزيز که خود مايه افتخار بود. به هر حال منبع بازديد کنندگان شبح بود. ما که در کاروانسراي مرنجاب بوديم يک گروه از جوانان هم به آنجا سر زدند که با اتومبيل هاي شخصي به ديدن منطقه آمده بودند و جالب که يکي از آنان شبح بوده و او نيز سفرنامه اي دارد از داستان مرنجاب و لينکي هم به عروسک کوکي که سفرنامه ديگري در مورد مرنجاب است.
به هر حال جالب است که در قرن بيست و يکم، در بيابان هم تنها نيستيد و چشم ها و گوش هايي به ثبت وقايع مشفولند.

 
 
| | Email



Saturday, November 13, 2004
  درياچه نمک،



پنج شنبه بعد از ظهر، با گروهي به شدت نا متجانس و متنوع به سوي کاروانسراي مرنجاب حرکت کرديم. علاوه بر تعداد زيادي عکاس در سنين مختلف،کارگردان، معمار، شيميدان، متخصص IT ، پزشک، کويرنوردان بسيار بزرگي نيز در برنامه حضور داشتند. حدود ساعت 2 بعد از ظهر از مکان قرار راه افتاديم و بعد از صرف افطاري در مسير اتوبان تهران-قم از شهر هاي قم، کاشان و آران و بيدگل گذر کرديم و به مسير خاکي مرنجاب وارد شديم، پنچري ميني بوس درست زماني که از خوش اخلاقي راننده آن صحبت به ميان آمد، نيم ساعتي ما را با بيابان مشغول کرد تا به کاروانسراي مرنجاب رسيديم.
اولين چيزي که در کاروانسراي قديمي جلب توجه مي کرد، استخر پر از آبي بود که غازها و اردک ها درون آن مشغول شنا بودند و سگ هاي خوش اخلاق محل که از ديدن ما خوشحال هم شده بودند.
کاروانسرا تا حدي بازسازي شده بود و اهالي آن را تميز نگه مي داشتند. شب کوير آرام بود. خشکي هوا بسيار محسوس بود و از همه جالب تر اين بود که تقريبا بدون استثنا پيشبيني هاي کارشناسان محترم سازمان هواشناسي کشور اشتباه از آب در آمدند. قرار بود هوا ابري باشد با رگبار پراکنده، کاهش دما و باد (با سرعت حدود 30 کيلومتر در ساعت) اما هوا ابري نبود، باران نيامد و باد هم نبود، ضمنا سرد هم نبود طوري که سرمايي ترين همسفران با يک پوشش گرم اما معمولي در هواي باز تا نيمه شب منتظر بودند، زيرا قرار بود شام جوجه کباب باشد.
ظاهرا به کمک اهالي محل، موتور برقي در مجاورت کاروانسرا نصب شده است که ساعاتي از شب در کاروانسرا و محوطه دوروبر آن روشنايي ايجاد مي کند. بعد از شام بود که آتش کم کم رو به خاموشي رفت و مسافران به خواب و ما عده بوديم که تصميم گرفتيم شب کوير را بر بام کاروانسرا تجربه کنيم.

يک نکته جالب در مورد کوير،
همانطور که شايد بدانيد امواج صوتي از نوع امواج مکانيکي بوده و براي انتشار به محيط مادي نياز دارند. سرعت و نفوذ اين امواج را محيطي که در آن منتشر مي شوند تعيين مي کند و يکي از عوامل موثر در محيط غلظت ماده محيطي و جنس آن است. در هواي کوير که ميزان رطوبت هوا بسيار پايين است، ميرايي امواج صوتي بسيار بالا و سرعت انتشار نيز تا حدي پايين تر است. بنابراين، انتشار صدا در محيط کوير به خوبي محيط هاي مرطوب تر انجام نمي پذيرد، و شايد همين، دليل آن باشد که کوير نشينان نه موسيقي دانان خوبي هستند و نه موسيقي شناسان خوب، و شايد همين دليل ديگري باشد بر نوع خاص موسيقي کوير که در جاي ديگر خوب صدا نمي کند همانطور که موسيقي جاي ديگر نيز در کوير زيبا نيست. بايد توجه داشته باشيد که گرماي روز در پراکندگي صدا نقش موثر داشته و باعث مي شود که لايه هاي گرم تر نزديک سطح زمين امواج را به سطوح بالاتر هدايت کرده و شنيدن صدا را مشکل تر از پيش کند.

به هر حال، صبح قبل از خوردن صبحانه به تجربه رمل هاي درون کوير رفتيم و بعد از صبحانه به قلب درياچه نمک که عجيب و ديدني بود. همينطور جزيره سرگردان که درون درياچه بود و چند ديدني ديگر.

براي ديدن بعضي از عکس هاي سفر اينجا را کليک کنيد.

در راه بازگشت به محلي سر زديم که شايد از نظر اهميت کمتر خود کوير نبود، و آن جايي نبود جز مجتمع استراحتي آفتاب و مهتاب.

آفتاب و مهتاب، نام يک مجتمع استراحتي (يا Service Area) در مسير اتوبان تهران قم است که دربردارنده دو رستوران و تعدادي مغازه است و از همه جالب تر توالت.

بله ممکنه خنده دار به نظر برسه اما توالت هاي اين مجتمع خود داستاني دارند. همانطور که حتما بايد بدانيد، ادرار به طريقه ايستاده در دين اسلام منع شده است، و به همين خاطر هم توالت هاي مردانه مخصوص اين کار در ايران يافت نمي شوند. اما، امروزه در جاده قم اين توالت ها (اما به شيوه هاي اسلامي) براي استفاده عموم ساخته شده اند و آن هم در همين مجتمع آفتاب و مهتاب.
اسلامي بودن در آن است که شايد براي اولين بار(حد اقل تا آنجا که من خبر دارم) دوش هاي تلفني براي پاکيزگي در کنار اين توالت ها قرار داده شده است و همچنين پرده هايي از جنس پرده حمام.
به هر حال، بر خلاف ديگر رستوران هاي درون و اطراف شهر قم، اين مجتمع جايي بسيار تميز با غذايي خوب و متنوع و سرويسي قابل قبول و تميز براي مسافراني است که از اين مسير عبور مي کنند.
در زير بعضي از عکس هاي گرفته شده از توالت ها را مي بينيد.







 
 
| | Email



Thursday, November 11, 2004
  ياسر عرفات،


مادربزرگ من نه سواد استفاده از کامپيوتر و اينترنت را دارد و نه فکر مي کنم علاقه اي به اين کار، شايد مهم ترين حسن اين ناتواني او اين باشد که به راحتي مي توان اينجا پشت سرش حرف زد بدون اينکه نگران با خبر شدنش باشم.
به هر حال، پارسال که اون مادربزرگ فوت کرد و قبل از اون شوهر خاله و يکي دو نفر ديگه، مادر بزرگ که شايد يک جورايي نگران يک چيزايي بود، مي گفت، ظاهرا مد شده آدم راحت نميره و حتما بايد يک مدتي تو بيمارستان زجر بکشه.
معمولا خيلي از مردم (و احتمالا خود شما که اين مطلب رو مي خونيد) ميگن، در مورد من اگر کار به اونجاها رسيد نمي خوام ادامه بدم و من رو راحت کنيد يا خودم خودم رو راحت مي کنم (اما بجز مژگان) در مورد بقيه شک دارم که اينچينين کنند، همينطور که در مورد ياسر عرفات نمي کنند.
از اين حرف ها که بگذريم، ياسر عرفات هم در حالت اغما به سر مي برد و در حالي که تمام نزديکان و دوست دارانش حرف از اميد مي زنند، همان ها در درون خود واقعيت را پذيرفته اند و رسما در حال آمادگي براي خاکسپاري او هستند.
اما يکي از سوال هاي مهم تو ذهن من اينه که در اين شرايط که ظاهرا از نظر پزشکي هنوز با مرگ مغزي روبرو نشده ايم، آيا حالت او چيزي شبيه خواب است؟ منظورم اين است که آيا افکار او زنده هستند و مثلا خواب مي بيند؟ اگر اينچنين باشد، احتمالا برخلاف آرامش ظاهري بايد دوران بدي به حساب بيايد زيرا مغز پيام هاي عصبي را به نوعي دريافت و حتي تحليل مي کند و مثل وقتي خواهد شد که در خواب هستيم و چيزي آزارمان مي دهد و ما خواب بد مي بينيم. اما اگر مغز به اين پيام ها واکنشي نشان نمي دهد پس فرق بين اين حالت و مرگ مغزي چيست؟
به هر حال نمي دونم که اگر در اين حالت مغز او نوعي از فعاليت را (منظورم از نظر منطقي است) انجام مي دهد و در حالتي که بدن او بطور طبيعي براي بقا تلاش مي کند آيا ميل به زنده ماندن در او قوي تر است يا مردن؟ اما مطمئن هستم وقتي که بميرد خيلي ها اين جمله تکراري را به زبان خواهند آورد که "راحت شد!"

مقدمه اي بر کوير،

در اين سفر از "نبرد با هيولاي کوير" و عبور از "باطلاق هاي آدمخوار" و از چيزها خبري نيست.
مار و عقرب همه جاي ايران هست ولي ما کسي را نمي شناسيم که در حين کوير نوردي مارگزيده و عقرب زده باشد.
جاي ما در کاروانسراي قديمي پاکيزه است ولي رختخواب ندارد. حتما کيسه خواب بياوريد.
کوشش مي کنيم هرجا را پاکيزه تر از قبل ترک کنيم، پس يکي دو کيسه زباله (البته خالي) همراه بياوريد.
اگر اهل ساز و آواز هستيد همسفران را به هنر خود ميهمان کنيد.

 
 
| | Email



Wednesday, November 10, 2004
  دي جي مريم،


اگر تا حالا صداي دي جي مريم رو شنيديد حتما اينجا رو کليک کنيد.

 
 
| | Email



Tuesday, November 09, 2004
  فرشته،


امروز تو راديو داستان جالبي رو تعريف مي کرد (البته بدون ذکر منبع). خلاصه داستان اين بود که وقتي حضرت محمد به معراج رفته بود در آنجا مي بيند که روح حضرت علي آنجاست و فرشتگان او را تکريم مي کنند. از جبرئيل مي پرسد مگر مقام حضرت علي از من بالاتر بوده که زودتر از من به اينجا آمده است و جبرئيل در پاسخ مي گويد از بس که فرشتگان علي را دوست داشتند و مي خواستند که با او باشند، خداوند فرشته اي را به شکل علي خلق کرد تا ديگر فرشتگان به جاي علي او را تکريم کنند.

 
 
| | Email



Saturday, November 06, 2004
  Kill Bill،


ديشب با احسان به ديدن فيلم Kill Bill رفتم. به نظر من در مورد بعضي از فيلم ها نبايد قضاوت کرد و Kill Bill از اون دسته فيلم هاست. به هر حال ديدنش رو به کساني که عاشق فيلم هاي رزمي به سبک سامورايي هستند پيشنهاد مي کنم، از طرفي موسيقي متن فيلم جاي بحث داره، چون با وجود ريتم هاي تند و هيجان زياد، اما رنگ و بويي از موسيقي رزمي نداشتند، و شايد يکي از زيبا ترين قطعات اجرايي از Bumble Bees با ترومپت بود. و البته قطعه بسيار زيباي The Lonely Shepard که استفاده از اون در فيلمي با اين حجم خشونت به نظر کاري نابخشودني است. به هر حال تارنتيو حس اين قطعه زيبا رو براي هميشه از بين برد.

Link(توضيح در مورد لينک هاي داده شده به مطالب اين صفحه)،

شايد هر وبلاگ نويسي از اينکه بازديد کنندگان سايتش زياد بشن خوشحال بشه، همه فن حريف نيز از اين امر جدا نيست. امشب وقتي از سينما برگشتم خونه و بعد از اينکه يک روز خسته کننده رو با ديدن يک فيلم اکشن تموم مي کردم و بعد از اينکه، تو راه خونه خيلي چيزهاي ديگه واسم معلوم شد، متوجه شدم ساعت 11:40 دقيقه است و چند دقيقه اي براي اينکه پست امروز رو بنويسم وقت دارم و مطلب بالا رو هم نوشتم.

وقتي داشتم سايت رو وارسي مي کردم، متوجه تعداد غير عادي بازديد کنندگان سايت شدم که بسيار بيشتر از نرمال هر روز بود. نتيجه اخلاقي اينکه سايتي با خواننده زياد به سايت يا يکي از مطالب من لينک داده.
بعد از تحقيقات بيشتر، معلوم شد حدس من کاملا درست است.
آقاي حسن آقا يا خسن آقا يا هر نام ديگري (که البته با وجود اينکه هيچ آشنايي با ايشان ندارم، لينک به سايتشان را به عنوان سايت عبور از پراکسي در لينک هاي سمت راست قرار داده بودم) به عکسي از تظاهرات عليه بوش که در چند مطلب قبل گذاشته بودم لينک داده اند و در مورد آن نظرياتي نيز ابراز کرده اند. پيش از هرچيز بايد بگويم که عکس را من نگرفته ام و مالکيت آن نيز متعلق به من نيست. و اما بعد..

نخست بايد اين مطلب را روشن کنم که اين سايت وابسته به هيچ گروه يا گرايش فکري نيست و کاملا مستقل مي باشد.

دوم، در اين سايت به هيچ فرد، گروه، يا عقيده توهين نمي شود و نخواهد شد. بر همين منوال هر توهين به شخص يا گروهي که با استناد به مطالب منتشر شده در اين صفحه انجام شود مورد تاييد همه فن حريف نمي باشد.

سوم، همانطور که در بالاي صفحه توضيح داده شده است اين سايت نگاهي کاملا غير انتقادي به مسائل پيراموني دارد، بنابراين بدين وسيله خواهش مي کنم موقع انتقاد از هر شخص، گروه يا حکومتي پاي همه فن حريف را پيش نکشيد.

مطالب بالا نظر مشخص و صريح همه فن حريف هستند و هر کس حق دارد با آن موافق يا مخالف باشد.

 
 
| | Email



Friday, November 05, 2004
  دو نکته،


امروز در گزارشهاي تلويزون بي بي سي خبر جالبي پخش شد. در شهر پنوم پن، نوع خاصي از لاتاري مد شده است. اما جايزه اين نوع لاتاري پول نيست، بلکه برخورداري از خدمات رايگان پزشکي در همان روز اعلام برندگي است. مردم فقيري که دسترسي به خدمات درماني ندارند، ساعت ها مقابل در ورودي بيمارستان صف مي کشند و مسئولين شماره هاي لاتاري را روي دستان بيماران مي نويسند، در ساعت موعود، شماره ها از صندوق بيرون کشيده مي شوند و ده نفر خوش شانس اول اجازه مي يابند که در آن روز از معاينه رايگان برخوردار شوند. بدين صورت بعضي از بيماران هستند که روزها به اميد ملاقات پزشک در اين لاتاري شرکت مي کنند.

تماشاي اين گزارش من را به ياد خبري انداخت که چند وقت پيش آمده بود و بيانگر آن بود که بيش از نيمي از پزشکان ايران زير سطح فقر زندگي مي کنند، از طرف ديگر رسم صادر کردن پزشکان در دنيا امري شناخته شده است، آيا نمي توان امکانات کاريابي براي اين دسته از پزشکان فراهم کرد، شايد با ديدن جاهاي ديگر دنيا دست از روياي مطب در بالا شهر تهران هم بردارند و بيشتر به فکر خدمت کردن باشند.

نکته بعد اينکه، در ايران کراوات زدن در مکان هاي دولتي ممنوع است و به تازگي شهرداري تهران نيز کراوات زدن در غرفه هاي نمايشگاه ها را نيز براي غرفه داران ممنوع کرده است اما در بيمارستان هاي خصوصي تهران پزشکان و کارمندان بيمارستان از کراوات استفاده مي کنند. اين نيز من را به ياد خبري مي اندازد از وب سايت بخش فارسي بي بي سي که بر مبني آن، قرار است استفاده از کراوات براي پزشکان در بريتانيا ممنوع شود، دليل هم اين اعلام شده که در مورد پزشکان کراوات مي تواند عامل انتقال بيماري به حساب آيد (برخورد کراوات با زخم يا پوست يک مريض و انتقال بيماري به مريض ديگر).

متن کامل خبر را اينجا بخوانيد.

 
 
| | Email



Thursday, November 04, 2004
  ياسر عرفات،


ظاهرا يکي ديگه از آدم هايي که من دوست دارم در حال مردن است. ياسر عرفات يکي از مردان سياسي مورد علاقه من است. او مردي است که بدون داشتن زمين، و با داشتن دشمنان بسيار بين اعراب و جهان غرب براي آزادي کشورش جنگيد و بالاخره موفق شد دست کم برخي از زمين هاي از دست رفته را باز پس گيرد. اما به نظر من مهم ترين نکته در مورد او، انعطاف پذيري بود که باعث شد با کساني که تمام عمر با آنها جنگيده بود پشت يک ميز بشيند و مذاکره کند. او معتقد است (يا بود) که خداوند او را زنده نگه داشته تا براي آرمان مردم فلسطين بجنگد، به هر حال بارها و بارها بطور معجزه آسايي از حملات مرگبار جان سالم به در برد اما ظاهرا اين بار تعدادي ميکروب نه ماموران اطلاعاتي اسرائيل در حال شکست دادنش هستند.

نگاهی به فعاليتهای سياسی عرفات

 
 
| | Email



Wednesday, November 03, 2004
 



 
 
| | Email



Tuesday, November 02, 2004
  بدون عنوان،


بعضي چيزها تو زندگي پيش ميان که شايد اثرشان تا آخر عمر بر ذهن انسان باقي بمانند.
ديشب بين کاغذهاي قديمي اين قبض مربوط به آزمايشگاه بيمارستان دي رو پيدا کردم و شب به ياد موندني آن.
قبل از نقل داستان بايد توجه شما رو به ساعت 3:17 دقيقه صبح قبض جلب کنم که باعث شده بود مسئول آزمايشگاه که من او رو از خواب بيدار کرده بودم نام شبنم واعظي رو شبنم وائضي تايپ کنه و از اون جالب تر تاريخ رو که به جاي 4/8/1382، 4/7/1382 چاپ شده است. حالا نميدونم چرا دستگاه تاريخ رو بطور خودکار نمي زده اما مطمئن هستم که اون روز 4/8 بود.





در طي دو ماه و خورده اي که شبنم در بيمارستان گذراند، دقيقا از روز اول مهر تا 16 آذر، برنامه زندگي من اين بود که روزها سرکار مي رفتم و از حدود ساعت 6 بعد از ظهر تا هر ساعتي از شب که نياز بود در بيمارستان پرستاري مي کردم، البته خيلي از کدهاي پروژه ها رو هم در همون مواقع مي نوشتم (به هرحال زندگي خرج داره ديگه). اون روز پنج شنبه بود و من ساعت 5 صبح بيدار شدم و تا ساعت 6 بعد از ظهر در خانه مشغول کد نويسي بودم تا کاري رو که بايد شنبه تحويل مي دادم به پايان برسونم و بقيه روز رو در اختيار شبنم باشم. از ساعت 6 تا 11 شب بيمارستان بودم و اوضاع بد نبود و طبق معمول وقتي شبنم خوابيد من هم داشتم برمي گشتم خونه که يکي از پزشکان ظاهرا در خون او متوجه چيزي شده بود و تصميم بر اين شد که به صورت اورژانسي آزمايشي به عمل آيد. اما مشکل در اونجا بود که اين آزمايش خاص را آزمايشگاه بيمارستان دکتر شريعتي انجام نمي داد، و از طرف ديگر هيچ کسي نمي دانست که نحوه نمونه برداري چگونه است. قرار بر اين شد که من نسخه را بينن آزمايشگاه هايي که شب جمعه هم کشيک دارند بچرخوانم تا ببينم کدامشان اين آزمايش را انجام مي دهند، بعد از يادگرفتن دستور نمونه برداري به بيمارستان بيايم، بعد از نمونه برداري و انجام آزمايش نتيجه را دوباره به بيمارستان برگردانم. بعد از ساعت ها چرخ زدن در بيمارستان هاي تهران، کاشف به عمل آمد که بيمارستان دي اين کار را انجام مي دهد.
اون شب يکي از شب هايي بود که بايد خيلي بي رحم مي بودم و خيلي خونسرد، چون پرستاران و دکترها نمي توانستند از رگهاي نابود شده دخترک خون بگيرند و جدا بيچاره رو سوراخ سوراخ کردند، و من هم از يک طرف سعي مي کردم دختر رو آروم کنم و از طرف ديگه به پزشک کمک کنم چون او پرستاران رو با عصبانيت از اتاق بيرون انداخته بود. به هر حال حدود هاي ساعت 4:30 صبح ماجرا تموم شد، و درست ساعت پنج بود که به خونه برگشتم، بعد از اينکه يکي از بد ترين 24 ساعت بيداري کشيدن هام رو به پايان مي بردم.

نتيجه اجتماعي: وقتي نيروي انتظامي رستوران ها و کافه ها رو مجبور مي کنه ساعت 12 شب تعطيل کنند، اگر کسي تا اون ساعت ها امکان شام خوردن پيدا نکنه ممکنه ساعت 5 صبح گشنه به رختخواب بره.

نتيجه گيري وبلاگي: فکر مي کنم اين پست بيشتر رختکن خاطراتي بود تا همه فن حريفي!!!!!!

لينک ها:
همينطور که حتما مي دونيد الان انتخابات رياست جمهوري در امريکا در حال انجام است.
لينک زير مربوط به وبلاگ خبرنگاران بي بي سي است که دقيقه به دقيقه آپ ديت مي شود و در آن آخرين اخبار از انتخابات را مي توان يافت.

وبلاگ خبرنگاران بي بي سي.


 
 
| | Email



Monday, November 01, 2004
  The Statement،


تو يک ماهي که مسافرت بودم دهها فيلم ديدم، از The Terminal و I Robot تو سينما که بگذريم، کلي هم فيلم تو DVD بود، مثل Shrek II، اون فيلم از Jack Nicholson و Keanu Reeves که با هم عاشق Dian Kitten مي شن و البته خيلي فيلم هاي کمدي ديگه.
به هرحال، امشب يک فيلم با شرکت Michael Cain تماشا کردم، به نام The Statement، که مثل بيشتر فيلم هاي او جذاب و ديدني است.
گروهي از سربازان فرانسوي در دولت ويشي در فرانسه تحت اشغال آلمان بودند که براي خوش خدمتي و ارتقاء در سلسله مراتب حزب نازي، بدون اينکه فرماني از نازي ها داشته باشند دست به کشتار 7 يهودي مي زنند.
پس از پايان جنگ، بسياري از افرادي که در جنايت عليه بشريت دست داشتند بازداشت، محاکمه و اعدام مي شوند اما عده هم بوده اند که از چنگال عدالت فرار کرده اند و عده بسيار کمتري هم بوده اند که بعد از جنگ به مقامات بالا رسيده اند.
داستان فيلم در مورد گروهي از اين افراد است که اتفاقا در آن کشتار نيز دست داشته اند. اين افراد که بعضي شان از بالا ترين مقامات دولت فرانسه به شمار مي آيند از حمايت بخش قدرتمندي از کليسا برخوردار هستند به طوري که واتيکان در حمايت از آنان از چيزي دريغ نمي کند. اين افراد 44 سال را دور از چشم پليس در کليسا ها و دير ها گذرانده اند و بسيار خوب مخفي شده اند. گرايشات بسيار مذهبي، و حمايتي که در جامعه از اينها وجود دارد در فيلم به نمايش در مي آيد.
بازي بسيار خوب مايکل کين در نقش محوري پير بروسارد، حمايت هاي پليس و مقامات از او و نقش خود آنها در از ميان برداشتنش چون که به او اعتماد ندارند، و مقصر جلوه دادن گروه هاي يهودي انتقام جو در قتل او همگي نمايشي پر کنايه و هيجان انگيز را به ارمغان آورده اند.
نکته جالب ديگر آن است که بطور کلي يک فيلم انگليسي است نه يک فيلم فرانسوي، هنرپيشه ها، زبان اصلي فيلم، کارگردان و ديالوگ هاي پيچيده، يک نمايش تمام عيار انگليسي را در کشور فرانسه و با سوژه فرانسوي به بيننده ارائه مي دهند.

لينک ها:

اين لينک رو حتما بخونيد در مورد کتابيه که به تازگی در ايران منتشر شده!!!!

'زنده باد فساد'

 
 
| | Email
 

 دربــاره همه فن حريف
نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...


 بقيه همه فن حريفها
 نوشته هاى قديمى
همه فن حريف با RSS


 بــا تـشـكــــــر از

Powered by Blogger