هـــمـــه فـــن حـــريف



Sunday, October 31, 2004
  اهواز،


چند روز پيش رودخانه تيمز را با کارون وقتي از اهواز مي گذرد مقايسه کردم، اما وقتي پنج شنبه صبح از روي کارون رد مي شدم، کاملا منصرف شدم. کارون امروزه، رودخانه اي بد بو، کم آب و بسيار کثيف است.
اگر هر قطره آبي که در سرچشمه هاي تيمز مي بارد تا به دريا برسد 8 بار نوشيده مي شود معلوم نيست که در رود کارون چند بار نوشيده مي شود اما به هر حال بسيار آلوده به نظر مي رسد.

نکته ديگر در مورد اهواز معماري است. اگر چند سالي است که به اين شهر سر نزده ايد، احتمالا خانه هاي ويلايي بسيار بزرگ و معمولا با معماري هاي زيبا رو از اون به ياد داريد به علاوه شهرک هاي شرکت نفتي که به سبک انگليسي ساخته شده اند (استعماري). اما امروزه بخش زيادي از آن ويلاهاي قشنگ با ساختمان هاي چند طبقه اي جايگزين شده اند که سازندگان آنها نه از حس زيبايي شناسي بويي برده اند و نه از طراحي، رنگ و نما چيزي مي دانسته اند. ارزاني و روزمره گي دو شاخصه اصلي ساختمان هاي جديد را تشکيل مي دهند، به علاوه اينکه مجوزهاي بي رويه براي ساخت و ساز بر فشار آب شهر نيز تاثير خود را گذاشته اند.

آسفالت خيابان هاي اهواز نيز جلب توجه مي کردند، گرماي هوا، و احتمالا جنس بد مصالحي که براي کف پوش خيابان هاي شهر به کار مي رود، باعث شده بود که اتومبيل ها بجاي اينکه روي آسفالت حرکت کنند بيشتر به نظر مي رسيد روي قير سفت شده حرکت مي کردند، طوري که موقع ترمز گرفتن صداي ليز خوردن چرخ هاي اتومبيل ها به راحتي شنيده مي شد.

آخر اينکه پيتزا آتنا که به حق معروف ترين پيتزا فروشي شهر است هنوز هم بر کيفيت غذاي خود تاکيد دارد و در اين کار موفق هم است.

 
 
| | Email



Saturday, October 30, 2004
  محافظه کاري،


چند روز بيشتر تا انتخابات رياست جمهوري امريکا باقي نمانده، و جالب اينکه ظاهرا ايرانيان تنها ملتي هستند که در محافظه کاري با يکديگر مسابقه مي دهند. در انتخابات پيشين محافظه کار و اصلاح طلب و بطور کلي اکثر ايرانيان طرفداري از بوش مي کردند و هرکدام به اميدي. اين دوره نيز متفاوت نیست. بسياري از مخالفان در خارج از بوش طرفداري مي کنند و دولت نيز رسما انتخاب بوش را ارجح دانسته است!!!!!

به نظر شما جالب نيست که دوست و دشمن در ايران از حکومت بوش طرفداري مي کنند و بقيه دنيا اميد به دموکرات ها دارند و بوش...؟

به هر حال، بايد از ياد نبريد که بيش از يک ميليون ايراني در امريکا هستند که حق راي دادن دارند و اگر با فکر راي دهند مي توانند علاوه بر منافع خود در امريکا به نفع منافع کشور زادگاهشان نيز عمل نمايند.


 
 
| | Email



Monday, October 25, 2004
  رودخانه Thames،


اسم لندن و رودخانه تيمز هميشه به نوعي به هم گره خورده اند، اگر اهواز بوده ايد رنگ و حالت رودخانه تيمز بسيار شبيه رود کارون است وقتي از اهواز مي گذرد اما به نظرم پر آب تر (شايد اگر سد هاي روي کارون نبودند کارون هم به همان پر آبي بود) به هر حال گل آلود و آرام.

رودخانه شهر را به دو نيم مي کند اما در واقع مسير مارپيچ بسيار طولاني را از ميان شهر مي گذرد، در اين مسير سدها کانال و رودخانه فرعي به آن مي پيوندند که بعضي بسيار بزرگ و طولاني هستند. کانال هاي لندن خود داستاني ديگر دارند که بايد جداگانه به آن پرداخت.

برخي از اهالي لندن صبح ها با قايق سرکار خود مي روند (شايد باورکردنش در قرن بيست و يکم ساده نباشد) اما در برخي موارد استفاده از قايق براي رسيدن به مقصد بسيار سريع تر و ساده تر ( و حتما دلپذيرتر) از استفاده از اتومبيل شخصي يا وسايل نقليه عمومي است.

داستان رودخانه تيمز طولاني تر از خود رودخانه است. در زير رودخانه نيز کيلومترها لوله فاضلاب و تونل به جامانده از عصر ويکتوريا وجود دارد تا شهر را از تعفن نجات دهند. در ضمن رودخانه تيمز در گذرگاه هايي به رودخانه هاي گمشده لندن متصل مي شود که سالها پيش مدفون شده اند اما هنوز زير خيابان هاي شهر جريان دارند.

فاضلاب لندن،

در قرن نوزدهم فاضلاب لندن به رودخانه تيمز مي ريخت. اين باعث شدهد بود که نه تنها رودخانه بوي بسيار بدي بدهد بلکه حامل بيماري هاي کشنده اي مانند وبا و حصبه نيز باشد. پس از آنکه در سال 1853 شيوع وبا جان بيش از 10000 لندي را گرفت مهندسي به نام Joseph Bazalgette ، شروع به طراحي و پياده سازي سيستمي کرد که فاضلاب هاي زير زميني را پيش از آنکه به رودخانه سرازير شوند منحرف و به بيرون شهر هدايت کند.

زمان به اتمام رسيدن کار Bazalgette، 318 ميليون آجر براي ساخت 130 کيلومتر فاضلاب بکار رفته و 2.5 ميليون مترمکعب خاک برداري انجام شده بود.

دوتا از اين تفکيک کننده ها در دوسوي ساحل تيمز – Victoria Embankment در شمال و Albert Embankment در جنوب قرار دارند.

Victoria Embankment، نه تنها شامل تفکيک کننده فاضلاب است بلکه در برگيرنده سرويس تونل گاز، برق و آب نيز است، علاوه بر آن خط هاي متروي زير زميني District و Circle نيز در آنجا استگاه دارند.

رودخانه هاي گمشده،

بيشتر مرکز لندن بر پهنه اي پست و مسطح گسترده شده است که Flood Plain (فکر مي کنم جلگه سيل گرفته يا جلگه رود يا چيزي مشابه اين بتوان ترجمه کرد) نام دارد. اين منطقه شامل چندين چشمه، چاه و رودخانه هاي کوچک است که به تيمز سرازير مي شوند. همانطور که شهر لندن بزرگ تر مي شد، اين آب راهه ها در فاضلاب ها و زهکش ها مدفون مي شدند اما خيلي از اين رودخانه ها هنوز پابرجا هستند، هرچند که در زير سطح شهر جريان دارند.

Effra

رودخانه اي است که زير Brixton Road جريان دارد، اين رودخانه در سال 1016 پس از ميلاد، توسط وايکينگ ها براي حمله به London Bridge (يکي از پل هاي قديمي لندن) استفاده شده است. (دقت کنيد که در لندن پل هايي است که بيش از 1000 سال قدمت دارند و ما فکر مي کنيم پل هاي اصفهان قديمي ترين پل ها هستند).

Fleet

رودخانه Fleet منطقه Westminster (محل کنوني ساختمان پارلمان، ساعت بيگ بن و خيلي از بناهاي معروف شهر) را از بقيه شهر جدا مي کرده است و مردم براي سفر بين دو منطقه از پلي در Holborn استفاده مي کرده اند. در قرون وسطي، کشتارگاه ها و دباغي هاي دو ور ساحل رودخانه رنگ Fleet را قرمز کرده بودند. بين سالهاي 1732-1765 روي رودخانه بطور کامل ساخته شد.

Walbrook

رودخانه Walbrook زير شهر لندن (همانطور که قبلا هم گفته بودم لندن هم مثل تهران است که يک شهر تهران داريم و يک تهران بزرگ) و در ايستگاه Cannon Street (در حالي که از فاضلاب Walbrook خارج مي شود) به رودخانه تيمز مي ريزد. تاريخچه اين رودخانه را مي توان در زمان رومي هاي باستان بر مي گردد [رومي ها حدود 2000 سال پيش انگلستان را فتح کرده اند و لندن را که البته فکر مي کنم قبل از آن هم پايتخت بود، پايتخت خود قرار دادند، ظاهرا بعد از حمله رومي ها تنها در حدود 1000 بعد از ميلاد بود که وايکينگ ها موفق به فتح اين کشور شدند و از آن زمان تا به امروز هيچ کشور خارجي نتوانسته خاک انگلستان را فتح کند] که در دور ترين نقطه رودخانه که يک قايق مي توانست سفر کند بندگاهي ساخته بودند و معبدي براي خداي ميترا [به ياد داشته باشيد که ميترا از خدايان ايراني بوده است] (که اخيرا در خيابان Queen Victoria کشف شده است).


حيات وحش،

پرندگان،

وضعيت جز و مدي رودخانه تيمز، گونه هاي مختلفي از پرندگان ساحلي را با خود به مرکز شهر لندن آورده است. پرندگاني مانند، مرغ نوروزي(Gull)، مرغ طوفان (Fulmar)، قره قاز (cormorant) و حواصيل (Heron) که خوراکشان ماهي هاي کوچک است و نشانه اي از آن به حساب مي آيند که امروزه آب رودخانه تميز است.

ماهي ها،

بيش از صد نوع ماهي مختلف در رودخانه تيمز زندگي مي کنند که بين آنها مي توان ماهي خاردار (Sea Bass)، Flounder و ماهي قزآلا را نام برد که اکثرا از انشعابات رودخانه براي تخمگذاري استفاده مي کنند.

خرچنگ دستکش دار چيني (Chinese Mitten Crabs) که بخاطر موهايي که در انتهاي چنگال هايشان دارند اينگونه خوانده مي شوند، در واقع بومي رودخانه تيمز نبوده اند و بطور اتفاقي توسط مخازن آب کشتي هاي باري که از چين باز ميگشته اند به آب هاي رودخانه وارد شده اند.

نکاتي در مورد رودخانه تيمز،

رودخانه تيمز توسط رومي ها تامسيس ناميده مي شده است اما لغت اصلي آن احتمالا به معني (آب تاريک) در زماني سانسکريت (هندي باستان) يا (آب خروشان) در لاتين بوده است.

7.2 ميليون نفر آب آشاميدني خود را از اين رودخانه تامين مي کنند. هر قطره باراني که در سرچشمه هاي تيمز باريده مي شود تا زماني که به دريا برسد توسط هشت نفر خورده مي شود.

رودخانه تيمز در تپه هاي Cotswold شروع مي شود و با پيمودن 344 کيلومتر تا به دريا دومين رودخانه طولاني بريتانياست.

در زمستان هاي خيلي سرد رودخانه کاملا يخ مي زند، بطوري که مردم مي توانند قدم زنان عرض رودخانه را طي کنند. جشنواره هاي بسيار بزرگي به نام "Frost Fairs" بر روي يخ رودخانه اجرا مي شده است. آخرين اين جشنواره ها در 1814 برگذار شده است.


 
 
| | Email



Thursday, October 21, 2004
  کمي دور تر از لندن،


خوب اين مدت همش در مورد لندن نوشتم، که البته بخش کمي از مطالبي است که آماده کرده ام. اما تصميم دارم بين مطالب مربوط به مسافرت فاصله بياندازم.
در رسيدن به تهران، گرماي هوا اولين چيزي بود که توجه من رو به خود جلب کرد، منتظر هوايي بسيار خنک تر بودم. دومين چيز زبان فارسي بود، ديگه مجبور نبودم به خودم فشار بيارم تا يک کلمه حرف بزنم و نگران اين باشم که منظورم رو درست نرسوندم. سوم، طبق عادت يک ماه گذشته که بايد به هرکسي لبخند بزنيد و شوخي کنيد با خانم نسبتا اخمويي که مسئول چک کردن پاسپورت ها بود شوخي کردم که به روي خودش نياورد.
بعد هم با يک لبخند از گمرک رد شدم، اما رانندگي تهران، گرماي هوا، دود، صداي بوق و ... لبخند من رو هم به همون قيافه ايراني معمولي بدل کرد.
خيلي زود تونستم خودم رو با شرايط جديد وفق بدم، اما هنوز با ساعت خواب و غذا مشکل دارم.

 
 
| | Email



Wednesday, October 20, 2004
  باز همان خانه کثيف،


تا ديروز قصد من اين بود که تجربيات روزانه خودم رو در مورد زندگي در لندن اينجا بنويسم، اما حال که به خانه برگشته ام لندن خاطره اي بيش نيست، هرچند بسيار شيرين و دل انگيز.

در اين نوشته ها سعي خواهم کرد نکات مربوط به زندگي در لندن و بعضي تجربيات رو با جزئيات توضيح بدم.

لندن يک شهر کاملا توريستي است. مردم در شهر لندن عادت به ديدن خارجي ها دارند و معمولا رفتار بسيار دوستانه اي نيز با خارجي ها دارند، به اين دليل در سفر به لندن بيشتر از دانستن زبان، آشنايي با آداب معاشرت و روش زندگي انگليسي لازم است.

برخلاف زندگي در تهران، در لندن براي انجام دادن يا ندادن هرکاري بايد دلائل منطقي داشته باشيد، در غير اين صورت ضرر مي کنيد. تمام سرويس هاي لازم براي زندگي يک خارجي در شهر در نظر گرفته شده اند که با کيفيت بسيار بالا و به گونه اي معقول در اختيار همه است، اما يک فرد براي انجام هرکاري بايد هزينه آنرا پرداخت نمايد که معمولا بسيار بالا هم است.

به اين دليل، حتي در گذر از يک خيابان بايد از اول جهت حرکت خود را انتخاب نماييد، قبل از خريد يک بطري آب، يا سوار شدن به قطار بايد هزينه هاي آن را حساب کنيد.

در اين مسافرت توانستم، با بخش هايي از زندگي انگليسي آشنا شوم، که از اين به بعد تا مدتي در مورد اين تجارب خواهم نوشت.

مسافرت،

سفر در لندن بسيار پر هزينه است. اگر ميليونر نيستيد فکر سوار شدن به تاکسي را که در لندن (Black Cab ) ناميده مي شود از سر بيرون کنيد. اما بد نيست که يک مقدار با تاکسي هاي لندن آشنا شويد.

تاکسي هاي لندن يا همان Black Cab ها، اتومبيل هاي معمولا مشکي رنگي هستند (تازگي ها به رنگ هاي ديگه هم ديده مي شوند) که سقفشان بلند تر از اتومبيل هاي معمولي است. هدف آن بوده که وقتي يک جنتلمن انگليسي سوار تاکسي مي شود مجبور نباشد کلاه خود را از سر بردارد و به همين منظور سقف تاکسي ها بلند تر از عادي است. همانطور که قبلا اشاره کردم هزينه مسافرت با تاکسي در شهر بسيار بالا است.
اما راننده هاي تاکسي در لندن آدم هاي عجيبي هستند، براي اينکه يک نفر اجازه رانندگي يک Black Cab را به دست بياورد بايد نزديک يک سال دوره ببيند و بعد از گذراندن يک چيزي شبيه کنکور خودمون مجوز رانندگي تاکسي را به دست مي آورد. يک راننده تاکسي در لندن نه تنها بايد به تمام خيابان ها، کوچه ها و مکان هاي لندن آشنا باشد بلکه بايد بداند که در هر ساعت از روز چه مسيري بهترين راه رسيدن به مقصد است. به همين دليل، هروقت دنبال آدرسي مي گشتيد که هيچ کس بلند نيست و نقشه محل را نيز در اختيار نداشتيد نگراني به خود راه ندهيد، کافيه که پشت يک چراغ قرمز يا ترافيک اتومبيل ها از يک راننده تاکسي خواهش کنيد که شيشه پنجره را پايين بکشد و آدرس را از او بپرسيد، حتما بلد است و حتما راهنماي خوبي برايتان خواهد بود، اما به خاطر داشته باشيد که اگر جلوي تاکسي در حال حرکت را بگيريد ممکن است که فکر کند مي خواهيد سوار شويد.

قطار،

در لندن کلمه قطار استفاده زيادي دارد. اصولا قطار مي تواند زير زميني (مترو) ، شهري يا ملي باشد. تمام اين خطوط به يکديگر متصل هستند اما بليطي که شما تهيه مي کنيد ميزان دسترسي شما به اين سرويس را محدود مي کند.
در مورد قطار هاي لندن بايد بيشتر توضيح بدم اما اول از همه لازمه که يادآوري کنم که سيستم قطار و اتوبوس شهري طوري طراحي شده که يک پيوستگي و هماهنگي خاصي با يکديگر داشته باشند، طوري که تمام شهر و حومه را بطور کامل پوشش دهند، به همين دليل، با خريد بليط قطار شهري مي توانيد از خدمات اتوبوس نيز استفاده کنيد.

لندن از نظر منطقه بندي تا حدي به تهران شباهت دارد، به اين دليل که ما در تهران يک شهر تهران و کلي شهر و منطقه (مثل تجريش، ونک و...) را داريم که مجموع آنها تهران بزرگ را مي سازند، در لندن نيز به همين صورت است، در واقع City of London منطقه اي در شرق مرکز شهر است و London به مجموعه اي از حدود 20 شهر و منطقه گفته مي شود.
اما سرويس هاي قطار منطقه بندي خاص خود را براي شهر دارند.
بطور کلي شهر به 6 منطقه حلقوي شکل تقسيم مي شود. در مرکز اين حلقه ها Zone 1 قرار دارد. در موقع خريد بليط براي قطار بايد توجه داشته باشيد که بليط شما تا چه Zone اي معتبر است. مثلا اگربليط شما براي Zone يک باشد و مقصد شما در Zone 2، در موقع خروج از ايستگاه بليط شما عمل نکرده نمي توانيد از در خروجي عبور کنيد، اما نگران نباشيد، با پرداخت هزينه اضافي مربوط به Zone 2 بليط ديگري به شما داده خواهد شد که با آن قادر به عبور از در خواهيد بود.
هميشه به ياد داشته باشيد که بليط شما دوبار چک مي شود، يک بار هنگام ورود به ايستگاه، و يک بار هنگام خروج، گاهي هم ممکن است ماموران راه آهن درون قطار بليط ها را بازرسي کنند. هيچوقت به فکر کلک زدن نباشيد، زيرا علاوه بر بي آبرويي، مجبور به پرداخت 10 پند خسارت براي نداشتن بليط خواهيد شد.
نکته ديگر اينکه ممکن است کساني پيشنهاد خريد بليط مصرف شده شما را بکنند که هيچوقت قبول نکنيد زيرا جرم به حساب مي آيد.
مطالب مربوط به سفر با قطار بسيار زياد است که در نوشته هاي بعد به آنها خواهم پرداخت.


 
 
| | Email



Sunday, October 10, 2004
  SARAH BRIGHTMAN،


بالاخره 7 اکتبر اومد و کنسرت سارا برایتمن. بليط کنسرت که در واقع کادوي تولد پارسال من بود امسال به واقعيت تبديل شد. کنسرت در استاديوم معروف ويبلي برگذار شد و نزديک به 2 هزار نفر به ديدن اون اومده بودند. جاي همه دوستان و از همه بيشتر جاي شبنم و حامد عزيز خالي بود. به هر حال من دوتا بليط داشتم و تقصير خود اونها بود که نتونستند بياند.
همين جا هم بايد بگم که خواسته حامد يادم بود که به سارا بگم اون حاضره تا آخرش عمرش مجاني واسه سارا پيانو بزنه اما وقتي خودش شروع به پيانو زدن و آواز خوندن بطور همزمان کرد ديگه خجالت کشيدم اينو بهش بگم!!!!!!!!!!!!

کنسرت به موقع و سر ساعت 8 شروع شد. ما سمت راست سالن و بالا نشسته بوديم. سالن طوري طراحي شده بود که هر جاي اون که مي نشستيد از يک زاويه مناسب برنامه رو مي تونستيد ببينيد. اجرا هم بسيار عالي بود.

مجموعه اي از رقص، اوپرا، موسيقي هاي عربي و راک و نمايش بي نظير و بي عيبي از نور بود.
در موقع اجراي What a Wonderful World ترانه معروف Louis Armstrong يک تاب خيلي بزرگ از سقف پايين اومد و سارا روي اون نشست (از تابي که بچه ها تو لالون سوار شده بودند خيلي بزرگ تر و بلند تر بود) و دوتا از دخترهاي همراهش با کمک او بندي که به تاب وصل بودند اون رو تاب مي دادند، البته فرق سارا برایتمن با دوست هاي ما اين بود که به جاي جيغ زدن آواز مي خوند و چقدر هم قشنگ خوند.

بيشتر ترانه هايي رو که مي خوند تنظيم جديد کرده بود که واقعا جالب بودند. در آخر يکي از شاهکارهاي خود را به نمايش گذاشت. يکي از ترانه هاي اپرايي معروف خودش رو که مي خوند ناگهان به وسيله دوتا بند که از سقف آويزون بودند با بالا کشيده شد و با تغيير ريتم به راک اند رول شروع به خوندن راک کرد (در حالي که با حرکت هاي آکروباتيک روي هوا آواز هم مي خوند) بعد از اينکه همه سالن به هيجان اومده بودند ريتم به اصل خود بازگشت و شروع به خودند به شيوه اپرايي کرد.

خانه چرچيل،

يکي از سفر هاي اين روزها به Chartwell، دهکده کوچکي که خانه وينستون چرچيل در آن واقع است بود.

برخي از مردم هستند که در خانه هايي بسيار بزرگ تر از لياقتشان زندگي مي کنند، این موضوع، در مورد چرچيل برعکس بوده است.

وينستون چرچيل نخست وزير بريتانيا در سال 1922 اين خانه را به قيمت 5000 پوند خريداري کرد. بعد از آن با کمک يک آرشيتکت جوان بناي آن را دوباره سازي نمود و تا پايان عمر آن را حفظ کرد.

خانه در باغ بسيار زيبايي بنا شده است. روبري آن جنگل و يک درياچه بسيار زيبا قرار دارد و در کنار آن استوديوي خصوصي چرچيل و باغ او واقع شده اند که بسيار ديدني و زيبا هستند.

بعد از مرگ چرچيل، نگهداري خانه به دولت سپرده شده و تا به امروز تمام اجزاي آن به همان شکل اوليه نگهداري شده اند. بر ديوارهاي خانه نقاشي هاي بسياري از کارهاي شخصي او آويزان است و در استوديوي شخصي او نيز مي توانيد ديگر کارهاي نقاشي سياست مدار هنرمند و هنر دوست انگليسي را مشاهده کنيد.

آشپذخانه، و اتاق خواب نخست وزير نيز بسيار ديدني هستند، مخصوصا ميزکاري که در اتاق خواب قرار دارد و نخست وزير حتي شب ها پشت آن مشغول به رسيدگي به امور مملکت داري بوده است.

يک ايراني، در گذر از خانه چرچيل به راحتي مي تواند تفاوت بين زندگي يک سياست مدار انگليسي را با حرمسراهاي پادشاهان ايراني مقايسه کند.

يکي ديگر از علايق چرچيل گل بوده است. باغ گل او بسياز زيباست. جاي جاي خانه گلدون هايي از گل رز و ديگر گلها ديده مي شود که همه طبيعي هستند و هر روز آراسته مي شوند، در تمام خانه ماموراني هستند که مسئوليتشان نه تنها مراقبت از خانه و راهنمايي بازديد کنندگان است، بلکه وظيفه کمک کردن به پيرها و معلولين را نيز به عهده دارند.

در بعضي از راهروها و سالن ها، پسترها، اسناد رسمي ، و صدا و تصوير هايي است که بازديدکنندگان را بيشتر با شخصيت منحصر به فرد اين مرد آشنا مي کند.

در يکي از سالن ها، مدالها، جايزه ها، مدارک تحصيلي، لباس هاي رسمي، و نشان هاي افتخاري که به او داده شده بود به همراه هدايايي که از سران کشورهاي دوست دريافت کرده بود مشاهده مي شود.
در ميان اين هدايا، يک جام ايراني هم هست که البته توسط روزولت به نخست وزير اهدا شده بود. همچنين نامه اي که دولت امريکا رسما، شهرواندي ايالات متحده امريکا را به صورت افتخاري به او اهدا کرده است بر ديوار آويزان است.
از جمله ديگر مدارک يکي هم تکه اي از روزنامه اي است، مربوط به افريقاي جنوبي که در آن براي زنده يا مرده وينستون چرچيل 25 پوند جايزه تعيين شده است.

داستان از اين قرار است که چرچيل در جواني خبرنگار جنگي بود و در نبردهايي که در افريقاي جنوبي در گرفته بود گرفتار آفريکان ها (همان هايي که تا چندسال پيش دولت نژادپرست افريقاي جنوبي را در دست داشتند) مي شود اما از زندان فرار مي کند.

يکي ديگر از علايق چرچيل اين بود که از او عکس بگيرند يا پرتره او را نقاشي کنند. به همين دليل در سنين مختلف زندگي عکس هاي بسيار زيادي از او گرفته شده است.

بازديد از خانه چرچيل يک روز کامل را به خود اختصاص مي دهد، و بعد از آن احساس بودن در خانه يک مرد بزرگ بسيار لذت بخش است.

حالا که به Chartwell آمديم از خود دهکده هم کمي بايد حرف زد. دهکده هاي انگليسي شباهتي به اونچه ما در در ايران ده و دهاتي مي گوييم ندارد. در واقع مکاني است بسيار آرام، حتما بسيار زيبا و کاملا متمدن و پيشرفته، اما کوچک که بيشتر مردم آن زندگي خود را از طريق کشاورزي يا دامپروري مي گذرانند.

در انگلستان به مشروب فروشي Pub مي گويند. يک پاپ در زندگي انگليسي جاي مهمي به حساب مي آيد. نه به خاطر اينکه در آن مشروب سرو مي شود بلکه به اين دليل که در آن مي توان نشست، نوشيدني (الکلي و غير الکلي) نوشيد، حرف زد، با ديگران آشنا شد، فيلم، فوتبال يا اخبار نگاه کرد، موزيک گوش کرد، و شام يا نهار بسيار خوب خورد و بطور کلي زندگي کرد.

ما هم بعد از بازديد از خانه چرچيل به يک Pub قديمي در دهکده رفتيم و بعد از آن به يک رستوران قديمي و بسيار زيباي انگليسي رفتيم. رستوران به قول انگليسي ها در Middle of Nowhere يا به قول خودمون در ناکجا آباد بود. اما چه ناکجا آبادي. کنار رستوران يک آسياب آبي قديمي و داخل آن در طبقه پايين Pub و در طبقه بالا رستوران بود. خوشبختانه طبق معمول بنده مهمون بودم و قرار نبود پول بدم (اگر تو اينجور جاها مياين حتما پول با خودتون زياد داشته باشيد)، به هر حال منه بچه جهان سومي (همون دهاتي خودمون) هرجا ميرم با اسامي غذاهايي روبرو مي شم که تو عمرا نشنيدم و خودم هيچ چيزي انتخاب نمي کنم، الان هم يادم نيست اسم شامي که خوردم چي بود اما خيلي خوشمزه بود.

لينک ها:

مصاحبه در لينک زير با دکتر شبنمه
آرسنيک 'می تواند در معالجه سرطان خون موثر باشد'

 
 
| | Email



Monday, October 04, 2004
  همچنان لندن،


اول اينکه بنده کماکان در لندن هستم. در مورد آپ ديت نکردن هم بايد بگم که هميشه دلائل زيادن. گاهي از بس کار زياد هست آدم نمي رسه آپ ديت کنه، گاهي بس که تفريح زياده. گاهي هم احساس مي کنيد فارسي يادتون رفته و فارسي حرف زدن سخته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از اين حرف ها که بگذريم ظاهرا اينجا آدم فرصت نمي کنه هر روز Online بشه واسه اين موضوع بيشتر چيزهايي رو که به فکرم مي رسن تو دفترچه يادداشت مي نويسم و کم کم آپ لود مي کنم. بايد توجه داشته باشيد که خيلي از اين مطالب در زمان هاي مختلف نوشته شده اند.

برخلاف بيشتر خاطرات و سفرنامه هاي ايراني هايي که به اين ديار سفر کرده اند دارم سعي مي کنم بي طرفانه بنويسم. بايد اعتراف کنم که تا اين لحظه غم غربت ندارم. اين مردم بسيار مودب، بسيار با فرهنگ و بسيار اهل کمک کردن به ديگران هستند، خيلي زياد به هنر اهميت مي دهند به صورتي که هرجا رنگ بويي از هنر مي آيد. در تربيت بچه ها بسيار دقيق و جدي هستند. به آموزش بسيار اهميت مي دهند. مطالعه کردن بخش جدا ناشدني از زندگي اين مردم را تشکيل مي دهد و رفتارشان با خارجي ها بسيار دوستانه و محبت آميز است ( شايد جاهاي ديگري از دنيا باشه که مردم بهتر از اين با خارجي ها رفتار مي کنند اما در مقايسه با رفتار ايراني ها با افغاني ها بسيار عالي است).

وقتي به عنوان يک خارجي، اين حجم از تغييرات بين کشور خودتون و اين سرزمين را مي بينيد به راحتي مي توانيد تصور کنيد که چرا يکي کشور توسعه يافته صنعتي و ديگري کشور عقب افتاده (يا به صورت محترمانه در حال توسعه ناميده مي شود).

يکي از چيزهايي که در اولين قدم به خاک انگليس متوجه مي شويد آن است که از هرکسي که کمک بخواهيد خود را موظف مي داند که به شما کمک کند. اين را قبلا در کتاب خوانده بودم اما هيچ وقت در شهري زندگي نکرده بودم که مردم در کنار زندگي خود بخشي از وقت و پول خود را در خدمت کمک به ديگران صرف کنند.

Casco،

امروز به يک فروشگاه جالب رفته بوديم (يکي از نکات جالب اين سفر اينه که زندگي واقعي انگليسي رو تجربه مي کنم نه اون چيزهايي رو که يک توريست معمولي در چند روز سفر در لندن مي بينه).
اين فروشگاه در نگاه اول بيشتر شبيه يک انبار بزرگه تا يک فروشگاه بزرگ. وقتي درون اون قدم مي زنيد از جون انسان تا شير مرغ را مي تونيد توي کارتون ها و قفسه هاي بزرگي که تا سقف 7-6 متري اون چيده شده اند رو ببينيد مثل يک انبار بزرگ کالا، اما ورود به اين فروشگاه براي همه آزاد نيست. براي ورود به اون بايد کارت عضويت داشته باشيد که دم در ورودي چک ميشه. اين کارت رو فقط، پزشکان و دندان پزشکان، مهندسين و مديران شرکت هاي بزرگ مي توانند داشته باشند. در اين فروشگاه که يک نوع خاصي از عمده فروشي است اما چيز با نرخ هاي اصلي خود به فروش مي رسه، اما انتخاب مشتريان از قشر خاص (از نظر شغلي) نوآوري مديران اين فروشگاه است.

Argos،

حالا که صحبت از فروشگاه شد بايد از يکي ديگه از انواع فروشگاه هاي لندن هم حرف بزنيم. فروشگاه زنجيزه اي Argos، ابداع ديگه اي به خرج داده. وقتي وارد اين سوپر مارکت بسيار بزرگ مي شيد بسيار تعجب مي کنيد، چون تمام مساحت اون کمتر از يک فروشگاه معمولي در تهران است.
در اين سوپر مارکت بجاي اينکه کالاها در قفسه ها به نمايش گذاشته شوند در انبار نگهداري مي شوند. در عوض، کتابچه هاي بسيار قطوري در دسترس مشتريان است که اطلاعات مربوط به تمام کالاها با عکس، شرح و تفسير در آن آمده است. دستگاه هايي نيز در دسترس است که با کمک آن مشتري مي تواند موجودي کالاي مورد نظر خود را با کمک کد اختصاي کالاي مورد نظر چک کند. در صورتي که کالاي مورد نظر موجود باشد مشتري مي تواند به يکي از صندق ها مراجعه کرده آن را سفارش دهد، و بعد از پرداخت پول کالاي مورد نظر شما در اختيارتان است. در بيشتر موارد حتي بعد از اينکه از وسيله مورد نظر در خانه استفاده کرديد و اگر متوجه شديد اين وسيله، مورد نظر شما نيست مي توانيد آن را به فروشگاه پس بدهيد و پول خود را دريافت کنيد.

National Portrait Gallery،

يکي از موزه هاي بسيار ديدني شهر لندن است. وقتي در لندن به موزه مي رويد، اولين چيزي که جلب توجه شما را مي کند، حظور کودکان در موزه هاست. معلمان مدرسه و والدين، به کودکان ياد مي دهند که به موزه هاي بيايند و چگونه از آن ديدن کنند.

برنامه معمول اين کودکان نيز نقاشي، از تابلوها، مجسمه ها و ديگرچيزهايي است که به نمايش گذاشته شده اند. الان که در حال نوشتن اين يادداشت هستم، در يکي از گالري ها روي يک نيمکت نشسته ام و دور و بر من را بچه هاي يک مدرسه که به همراه معلم هايشان به گالري آمده، پر کرده اند.
زمين اينجا پراست از وسائل نقاشي، کاغذ و دفتر و همچنين بچه هايي از نژادهاي مختلف که در حال نقاشي از پرتره ها هستند. اين گروه از بچه ها حدود 8-6 سال بيشتر سن ندارند و بعضي ها مادر يا پدر خود را نيز در کنار خود دارند. البته اين مادر و پدر ها به معلم ها در کنترل و راهنمايي ديگر بچه ها کمک مي کنند.

اينجا خوبه که از مادر و دختري ياد کنم که چند روز پيش در Natural History Museum ديده بودم، و آن وقتي بود که داشتم از Human Biology Gallery ديدن مي کردم. در اين گالري، از لحظه لقاه به بعد همه چيز رو در مورد بدن انسان و چگونگي شکل گيري اون شرح مي داد. و از جمله نکات جالب اون فيلم 20 دقيقه اي بود که چگونگي شکل گيري جنين تا سن 6 ماهگي رو نشون مي داد و در اون فيلم هايي از درون شکم مادر و از جنين هاي واقعي رو هم نشون مي دادن.
همزمان با من يک مادر و دختر 10- 9 ساله اش در حال بازديد از گالري بودند. دخترک که از ديدن آلت تناسلي مرد و زن، و فيزيولوژي بدن آن دو هنگام هم آميزي خجالت زده شده بود با تشويق هاي مادر براي ديدن و ياد گرفتن و رفتار مادر که سعي مي کرد از خجالت دختر بکاهد بيشتر علاقمند به ديدن و ياد گرفتن مي شد. صحنه خجالت + کنجکاوي دختر بچه از يک طرف و فرهنگ و حوصله مادر از طرف ديگر بسيار جالب و ديدني بود.

اگر توسط دولت ايران تورهاي مجاني لندن، پاريس و نيويورک ( به شرط بازديد از موزه ها و مکان هاي فرهنگي) براي آن کساني که هنوز جمله "هنر نزد ايرانيان است و بس" را به زبان مي آورند گذاشته شود، شايد ببينند و شايد بفهمند که عقب افتادگي ما نه تنها در علم و تکنولوژي است بلکه بيشتر و حتي مهم تر از آن در فرهنگ و هنر است.

وقتي توي لندن وارد يک موزه مي شيد اول غمتون مي گيره که چرا تا حالا نشده بود که بياين و ببينيد، بعد کلي اعصابتون خورد مي شه که چرا تو کشوري که شما زندگي مي کنيد اينقدر به هنر و فرهنگ اهميت داده نميشه، بعد از مدتي بس که چيزهاي جديد ديديد و توضيحات در موردشون خودنديد سردرد مي گيريد و در آخر که از موزه در مياين آرزو مي کنيد که باز هم تو زندگيتون فرصت کنيد، دوباره بياين و اينجا رو ببينيد، و همين ميشه که به خودتون قول مي ديد که يا بياين لندن زندگي کنيد يا اينکه اينقدر چول در بياريد که هر ففط خواستيد بتونيد بياين اينجا رو ببينيد.

ضمنا بايد بگم که امروز خيلي ياد مهديس افتادم و دوست داشتم اون هم اينجا بود، چون تو اين موزه (National Portrait Gallery) حدود 13000 پورتره است که بايد تو يکي روز ديده شن.

لبخند انگليسي،

يکي از چيزهايي که بايد در مورد انگليسي ها ياد گرفت اينه که اگر اينجا هميشه لبخند بر لب نداشته باشيد، کم کم متوجه مي شيد که با بقيه مردم فرق داريد. برعکس ايران که اصطلاح بهش رو ندهد رو بايد هميشه به خاطر داشته باشيد، اينجا مرد، زن، بچه، يا بزرگ به هم لبخند مي زنند يا با هم شوخي مي کنند بدون اينکه همديگر با بشناسند يا اينکه به کسي بر بخوره. نکته ديگه اينکه در يک فضاي نسبتا کوچک (مثلا در فضايي به وسعت ميدان تجريش) آنقدر جاهاي ديدني است که براي ديدن همه اونها شايد يک هفته هم کم باشه. چندين موزه بزرگ، سينما، تئاتر و رستوران در يک محله کوچک و جمع و جور.

McDonald،

الان تو يکي از شعبه هاي McDonald نشستم. ممکنه که گرون باشه اما اينجا با 1 پوند ميشه نيم ساعت از اينترنت استفاده کرد و غذا خورد. ضمنا براي اولين بار در عمرم تفلن عمومي با کي بورد و مانيتور ديدم که مي شد با کمک اون به اينترنت وصل شد. فکرش رو بکنيد که تو يک خيابان شلوغ در يکي از باجه هاي تفلن عمومي قديمي انگليسي هستيد و داريد ايميل هاتون رو چک مي کنيد.

آخر اينکه تو چند روز 2 بار هم سينما رفتم، فيلم هاي Terminal و I Robot، اما الان مي خوام برم بخوابم و صحبت در مورد فيلم، سينما هاي لندن، Pub هاي لندن و رستوران ها رو بعدا تو همين صفحه بخونيد.

 
 
| | Email
 

 دربــاره همه فن حريف
نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...


 بقيه همه فن حريفها
 نوشته هاى قديمى
همه فن حريف با RSS


 بــا تـشـكــــــر از

Powered by Blogger