|
هـــمـــه فـــن حـــريف |
||||
|
Wednesday, March 31, 2004
غرب زدگي (4)،
(اين مطلب در ادامه بحث غرب زدگي، پاسخي است به نوشته اي از وبلاگ "لحظه اي آزادي........لحظه اي پرواز")
دوست عزيز، من چيزي را غرب زدگي نخواندم، دليلش هم اين است که اصولا به چنين مفهومي اعتقاد ندارم. داشتم سعي مي کردم تعريفي براي واژه غرب زدگي پيدا کنم. تعريفي که بازگو کننده کاربرد عام آن در ذهن جامعه ايراني باشد. در آغاز هم گفتم که اگر کسي را بتوان غرب زده خواند شايد خود من نمونه بارز آن باشم چون معتقدم که غربيان (اروپاييان) در تمام ارکان زندگي فردي و اجتماعي از ما پيشرفته تر هستند و حداقل کاري که از دست ما بر مي آيد اين است که استاندارد هاي زندگي آنان را بپذيريم. نگين کامنتي گذاشته و آنجا را که تقليد کورکورانه و از بي هويتي باشد را غرب زدگي خوانده که خوب شايد در همان تعريفي که من کردم بگنجد. شما در جايي (تقريبا سخن جلال را تکرار مي کنيد) که ما بزرگان خود را نمي شناسيم ولي غربيان را همه مي شناسند. "من ميگم ما تاريخمون و فرا موش کرديم ما هويتمون و گم کرديم ما به شريعتي ٬به فروغ٬به صادق هدايت٬به مصدق٬به بازرگان٬به گلپايگاني٬به شهريار٬به زرتشت٬به ابوعلي سينا به رودکي و به ...افتخار نمي کنيم...آرش کماندار را نمي شناسيم...کنابهاي مولانا رو نمي خونيم...ما امير کبيرو نمي شناسيم...ما آقا محمد خان رو نمي شناسيم...ما افتخارات خودمون رو فراموش کرديم ما فيلسوفهاي قدر خودمون و عرفا مونو فراموش کرديم چون به فياسوفهاي ما مي گن عارف... به جهان غرب نگاه کنيد...هزار جور فتل و کثافت کاري کسي و مي نويسن تا بگن مثلا اين نکته خوب هم تو زندگيش هست...اما کل زندگي يه نفر رو حذف مي کنيم چون اسمش مثلا فلان بوده ...تمام تاريخمون رو مسخره کردن و همه نکات خوبشو در آوردن و تمامي کاستيها و نکات تاريکش موند...اينطور شد که ما گذشته اي نداريم هويتي نداريم که به اون بباليم افتخار کنيم پيوندمون از گذشتگان گسسته شده.." اشکال به نظر من در غرب زدگي نيست، اشکال در اين است که نخست ( بر خلاف راي شما) ما ملتي بزرگ با فرهنگ و هنر و با تاريخ درخشان نيستيم. شايد سخن گفتن از حافظ و سعدي مولانا ديگر بس باشد. من خودم بس که از اون ها شنيدم ديگه... بيشتر آن بزرگاني که شما نام برده ايد خود در آثار خود از همين گلايه داشته اند. همين روز ها برنامه اي از بخش فارسي بي بي سي پخش مي شود تحت عنوان "صادق هدايت پيشگام داستان نويسي جديد در ايران" در تهيه اين برنامه با جمعي از بزرگان ادبيات و هنر ايران مصاحبه شده است. جداي آنچه از خود او بجاي مانده، شنيدن اين سري برنامه ها ديد خوبي در مورد شخصيت، طرز فکر و نگراني هاي هدايت به دست مي دهد. او با تمام عشقي که به ايران داشت، روزي گفت، "هر آنچه که وطني است را بايد دور افکند". حسين تهراني استاد تنبک، در مصاحبه اي که با راديو بي بي سي انجام داده بود، يک بار تعريف مي کرد که چطور تنبک خود را قايم مي کرده و به کلاس درس مي رفته و اگر او را در خيابان مي ديدند با سنگ کلوخ بر سرش مي کوفتند و چگونه پدر از او ناراضي بوده و ... "هنر نزد ايرانيان است و بس" اين در حالي است که موزارت 150 سال قبل از او در بچگي کنسرت مي داده و در 14 سالگي اولين سنفوني خود را بدون دست زدن به ساز نگاشته است. اگر ما هنرمندان خود را نمي شناسيم، دليلش غرب زدگي نيست، دليلش اين است که در اين برهوت ايران، اگر کسي هم کاري از دستش برآيد، از ترس حسودان و متحجران بايد آن را مخفي کند که به خانه اش نريزند و او را تکفير نکنند. اما در غرب و فقط در غرب هر آنچه که نشان از نوآوري و هنر داشته باشد گرامي داشته مي شود. همين است که ايرانيان موزيک خود را از لوس آنجلس مي شوند (هر چند نا پخته) و ما بايد با تاريخ و فرهنگ خود از طريق راديو بي بي سي آشنا شويم. و آن مربوط به اين 25 سال، اين حکومت و اين طرز فکر نيست. اين در خون ايرانيان جريان دارد. همانطور که بازرگان جايي گفت: "روح استبداد در وجود ما جاي دارد." عبيد زاکاني که بود؟ قبرش کجاست؟ جز آن بود که بزرگ ترين طنز پرداز در طول تاريخ اين کشور شناخته شده است؟ پس بگوييد که کجاست؟ مصدق که بود؟ بجز کمک ايرانيان و دسيسه چيني عليه او مي توانستند او را بردارند؟ مجله تايمز او را مرد سال اعلام کرد، اما در ايران کسي جرات نکرد از او حمايت کند. دهخدا که بود؟ مگر آن نبود که يک روز نوشت، "من مي ترسم، و از ترس خود خجالت نمي کشم"، فکر مي کنيد او از که مي ترسيد؟ از انگليسي ها؟ نه او از مردم ايران مي ترسيد. پس اينطور نيست که ما بزرگان خود را ول کرده ايم و به غربيان پناه برده ايم. در ايران کسي جرات بزرگ شدن ندارد که مورد تقدير آنان قرار گيرد که دنبال بزرگان مي گردند. به نظر من، اين در غرب زدگي ما نيست، بلکه امروز که غربيان افتخارات بي حد خود را به رخ جهانيان مي کشند، و ما خود را هزاران سال عقب تر يافته ايم، باز از روي حسادت، راه نفي را در پيش گرفته ايم که آنان اينگونه نيستند که ديده مي شود و هرچه داشته اند از خود ما داشته اند و بعد هم که همه چيز را از ما ياد گرفتند دست و پاي ما را بستند که عقب بمانيم و هرچه در اين کشور اتفاق مي افتد کار خارجي هاست و ... و هرکه هم بخواهد تغيير ايجاد کند، غرب زده است و دارد تقليد مي کند و مي خواهد به تاريخ ما پشت کند. مي خواهد ما را از خود بي خود کند و اين جور چيزها.
داروهای جديد ضد ويروس ايدز آزمايش می شود،
دانشمندان بريتانيايی يک نوع جديد از داروی ضد ايدز را تهيه کرده اند که به باور آنها می تواند مانع از سرايت ويروس اچ آی وی (عامل انتقال ايدز) به ميليون ها نفر در سراسر جهان شود.
Tuesday, March 30, 2004
Boby McFerrin،
اگر اهل هنر نيستيد، و اگر از موسيقي خوشتون نمياد، باز هم نمي تونيد از شينيدن کارهاي Boby McFerrin لذت نبريد. کارهايي که با آنچه تا کنون به نام موزيک شنيديد شايد تفاوت زياد داشته باشند، اما در اصل خود ريشه هاي غني از هنر رو دارند.
براي آشنايي بيشتر با اين هنرمند اينجا رو کليک کنيد.
و آدرس هايي ديگر:
Monday, March 29, 2004
Sunday, March 28, 2004
غرب زدگي (3)،
(اين مطلب ادامه بحث غربزدگي است، از مطلبي تحت عنوان غرب زدگي 1 از وبلاگ رختکن خاطرات)
همينطور که پايين تر هم اشاره کردم، بحث هاي ماهوي و خير و شري معمولا به نتيجه هاي ملموسي نمي رسند. اصولا خوب يا بد بودن، کاملا به نظريات شخصي افراد بر مي گردد. من فکر مي کنم، براي جلوگيري از خسته کننده و تکراري شدن بحث، بجاي بحث از کيفيت هايي مثل، خوب، بد، و ماهيت. به خصوصيات، کنش ها و واکنش ها، تاثيرات و ريشه هاي اين واژه و طرزفکر پشت سر آن در جامعه بپردازيم. به اين صورت، جداي از اينکه استفاده، يا وجود داشتن آن را خوب يا بد بدانيم، با ريشه ها، و تاثيرات آن در جامعه و بر خودمان آشنا مي شويم. از طرف ديگر، با شرکت افراد ديگر در بحث، گستره پندار جمعي، و تابو هاي پيرامون اين نگرش را بيشتر آشکار خواهيم کرد. به نظر من، با توجه به تعاريفي که شيف از غرب زدگي داده، و نوشته هاي جلال و آنچه روزانه بکار مي رود. پيشنهاد مي کنم. اين واژه را به صورت کلي تر آن تعريف کنيم، تا معناي عام استفاده از آن، به کاربردي کاملا اختصاصي بدل نشود. غرب زدگي: عبارت است از هرگونه شيفتگي، خودباختگي، و تقليد از رفتار غربيان در زندگي جمعي و خصوصي به صورتي که ايراني بودن فرد را در رفتارهايش کم رنگ نمايد. اين تعريف پيشنهادي من است. و بنابر نوشته هاي بالا پيشنهاد مي کنم، بجاي اظهار نظرهاي شخصي در مورد خوب يا بد، بجا يا نابجا بودن اين مفهوم، به دلايل به ذهن آمدن آن و لزوم رفتار يا پرهيز از رفتارهاي غير ايراني (اينجا غربي) و همچنين دلايل مقابله افراد جامعه (از جمله روشنفکران) با هنجار هاي غير ايراني بپردازيم. و ببينم چرا اين شيفگي و خودباختگي به وجود آمد و چرا برخي با آن مخالفند؟
غرب زدگي (2)،
(مطلبي رو که الان مي خونيد پاسخي است به نوشته شيف تحت عنوان "غرب زندگي (1)" در ادامه بحث غرب زدگي. Trackback)
جناب شيفت سعي در تعريف واژه غرب زدگي دارد. به نظر من مي شه اين تعريف رو به عنوان پايه بحث در نظر گرفت اما به ماهيت اون چند اشکال وارده. 1. اين تعريف رو همونطور که خود شيفت اشاره کرده، فقط به زمامداران مي توان نصبت داد. 2. به نظر من به منظور اوليه جلال نزديکي ندارد. 3. چرا ما به نقليد کور کورانه و بدون مطالعه و تحقيق، غرب زدگي بگوييم و به آن حساس باشيم، اما به تقليد هاي ديگر بي تفاوت؟ به نظر من بايد در تعريف اين واژه به نکات بالا توجه کنيم، تا بحث ما در مورد آن، بحث در مورد مفهومي باشد که در جامعه ايراني کاربرد عام پيدا کرده است. البته بايد به ياد داشته باشيم که بحث هاي ماهوي معمولا بي پايان و بي نتيجه هستند و منظور من از تعريف واژه، وارد همچين بحثي شدن نيست، بلکه فقط توافقي است بين طرفين شرکت کننده در بحث، که زباني مشترک بيابيم و تمرکزمان بر مفهموي مشترک باشد.
Cabaret،
خلاصه داستان، Sally Bowles، خواننده امريکايي سال هاي 1930 برلين، عاشق Brian که مردي دو جنس گرا(Bi-Sexual) است مي شود. هر دو آنها بوسيله Max جوان خوش گذاري و پولداري اغوا مي شوند. Sally حامله مي شود و Brian از او درخواست ازدواج مي کند.. تمام کاراکتر هاي داستان به نوعي، با کلوپ Kit-Kat، کلوپ شبانه اي که Sally در آن آواز مي خواند مرتبط هستند. ريشه هاي ساخت فيلم، Cabaret نمايش موزيکالي بود که در 1966 در Broadway بر پايه اجرايي از John Van Drutenبه نام "I Am a Camera" به صحنه رفت. اجرايي که بنيانش، بر داستان هايي از Christopher Isherwood، و کتابي از Joe Masteroff، اشعاري از Fred Ebb و موزيکي از John Kander گذاشته شده و به وسيله Hal Prince کارگرداني و با هنر نمايي Bert Convy, Jack Gilford, Jill Haworth, Lotte Lenya و Joel Grey اجرا شده است. داستان موزيکال آن مجموعه اي است از وقايع که در برلين سال هاي 1930-1929 و در دوره قدرت گرفتن نازي ها به رهبري Adolf Hitler در آلمان اتفاق مي افتند. اجرا هاي اوليه آن در نيويورک بين سال هاي 1969 – 1966 بود، که در 1967 برنده جوايز بهترين موزيک، بهترين آهنگ سازي و تصنيف، بهترين بازيگر مرد در نمايش موزيکال، بهترين بازيگر زن در نمايش موزيکال، بهترين طراحي صحنه و بسياري جوايز ديگر در جشنواره Tony Award شد. تا به امروز، در سال هاي 1987 و 1998 اين نمايش دوبار ديگر بر صحنه رفته است. Saturday, March 27, 2004
بگو مگوي وبلاگي،
در مورد بحث هايي که شايد از امروز بين وبلاگ ها در بگيره (شروعش بين "همه فن حريف" و "رختکن خاطرات" است)، بايد بگم که اين بحث ها آزاد است، تنها شرط شرکت و ادامه بودن در آن، حفظ احترام متقابل، عدم توهين به اشخاص چه حقيقي و چه حقوقي، عدم توهين به اعتقادات و مذهب افراد اعم از هر مذهب يا گرايش فکري، و رعايت تمام شئونات رفتار متمدنانه انساني است.
براي شرکت در اين بحث ها در صورتي که صاحب وبلاگ هستيد، لطفا نظر خود را در يک Post در وبلاگ خود نوشته، لينک آن را به صورت Comment در زير مطلبي که به آن پاسخ مي دهيد اضافه کنيد، در آغاز مطلب نوشته شده خود هم يک لينک به مطلبي که به آن پاسخ مي دهيد بياوريد، در اين صورت خوانندگان هر دو وبلاگ قادر به پيگيري بحث ها خواهند بود. در صورتي هم که از خود وبلاگي نداريد، مي توانيد، به صورت Comment زير مطلب مورد نظر خود اظهار عقيده کنيد.
غرب زديگي(1)،
(اين مطلب ادامه بحثي است که شروع آن از مطلبي تحت همين عنوان از وبلاگ رختکن خاطرات مي باشد)
ميگن، چرا آدم کند کاري ... ، حالا ما هم يک حرفي زديم، شيف هم انداخت گردن خود من. بابا جان به خود شما گير دادن، منم خواستم ابتکار به خرج بدم. خوب حالا من شروع مي کنم. راستش رو بخواين من از اولين باري که اين اسم رو شنيدم ازش بدم اومد (غربزدگي رو مي گم) دليلش هم اين بود که اگر کسي رو بشه غربزده دوست، قطعا خود من هستم. از روز هاي اولي که تاريخ مي خوندم از صيد ضيا خوشم مي اومد که مي گفت، "ما بايد تا مغز استخوان خود غربي شويم"، شايد دليلش شرق زدگي چامعه ايراني بود از وقتي که من چشم باز کردم. معنيش اينه که، از وقتي من يادم مي اومد، همه مردم همه چيزشون غربي بود، اما موقع بحث کردن که مي شد. ملي گراييشون گل مي کرد و شرق زدگيشون مي گرفت. شلوار جين، تلويزيون رنگي، راديو، مدرسه و دانشگاه، انتخابات، اتومبيل، صف، شير پاستوريزه، آب تصفيه شده، صابون، حوله حمام، کفش ورزشي، فوتبال، باروني، چتر، عينک هاي طبي و آفتابي، بيمارستان، عمل جراحي، تب سنج، مسواک و خمير دندان، اتو و هر چيز ديگه اي که من به غير از اشعار حافظ ، سفره هفت سين، و نماز جمعه ميديدم، غربي بود. اما اون هايي که با غرب زدگي مخالف بودند مي گفتند که ما با اين ها مخالف نيستيم بلکه با جنبه هاي بد زندگي غربي مخالفيم، خوب در اون صورت هم بايد مي گفتند که مثلا چه جنبه هايي، دزدي؟ روسبي گري؟ دروغ گويي؟ ... خوب اينها هم که اگر ريشه در خاک پاک خودمون نداشتند لااقل خاص غرب هم نبودند. از همون دوران دبيرستان به عمه و خاله که مي گفتند شما داريد غرب زده مي شيد مي گفتم که خوب شما که غرب زده نيستيد بفرماييد توي کپر زندگي کنيد که ايراني باشيد و مي گفتند، تو هنوز خامي و بعدا مي فهمي، تو جاسوس مي شي، تو ( يادم رفته عرق ملي رو همينطوري مي نويسند يا نه احتمالا اين هم از غرب زدگي ماست) عرق ملي نداري و از اين جور صحبت ها. اين مقدمه طولاني رو نوشتم، تا به اين سوال اساسي برسم. غرب زدگي يعني چي؟ اگر جواب اين سوال از اول معلوم نشه، ادامه بحث معني نخواهد داشت، به اين دليل که هر کدام از چيزي دفاع مي کنيم يا به چيزي حمله مي کنيم که در ذهن خود داريم و الزاما همان چيزي نيست که در ذهن طرف مقابل تعريف شده است. پس، بياييد اول تعريفي براي غرب زدگي بيابيم.
انسان مغز بزرگ خود را مديون يک ژن ناقص است،
'ندامت' عنان از کوتاهی در جلوگيری از نسل کشی رواندا
زنجان آنلاين،
ساعت 4:40 دقيقه رسيدم سر گاندي، موقع پياده شدن از تاکسي متوجه شدمد سه پايه دوربين نيست. ديرتر از اون بود که برگردم خونه. بقيه بچه ها راس ساعت 4 رسيدن، مينيبوس هم به موقع اونجا بود. بعد از اينکه مامان مهيا اتومبيلشون رو پارک کرد و همه جمع و جور شدند، حدود ساعت 4:20 راه افتاديم.
در طول راه طولاني، ظاهرا به دليل کم خوابي شب قبل، و با وجود سر و صداي بچه ها، اکثر همراهان و خود من خواب بوديم. در جمع ما، دو بلاگر ديگر هم بودند، رختکن خاطرات، و شهرفرنگ. حدود ساعت 11:30 براي اولين توقفگاه ايستاديم.
پس از تهيه بليط 11:40 دقيقه وارد غار شديم. داخل آن شباهت زيادي به غارهاي طبيعي که تا به حال ديده بودم نداشت. با نورافکن ها و خاکبرداري هاي راهروهاي داخلي، نماي آن بيشتر شبيه قلعه هاي قرون وستايي مي نمود تا يک غار طبيعي. گشت و گذار ما، دو ساعتي طول کشيد. مسئولان نگهداري غار بخش هاي مختلف آن را بر مبناي اشکلي که احجام و سنگ هاي رسوبي ساخته بودند، نام گذاري کرده اند. نام هايي مانند "دو جادوگر"، "پاي فيل"، "سفره عقد" و ... براي غار در آهني ساخته اند که ورود و خروج بازديدکنندگان را از يا به درون کنترل کنند. بازديدکنندگان به گروه هاي 60-50 نفري تقسيم مي شوند و هر گروه به همراه يک مامو (تحت نام راهنما) وارد غار مي شود. در طي بازديد بيشتر از 80 عکس گرفتم. براي ديدن عکس هاي غار اينجا را کليک کنيد. تلاش کارکنان غار در حفظ نظافت محيط داخل، قابل تقدير است، ضمنا مسيربندي هاي غار طوري انجام شده که بازديد کنندگان اعم از پير و جوان بدون خطر يا مشکلي در راه پيمايي مسافت نزديک به دو کيلومتر را به راحتي طي مي کنند. نورپردازي هاي درون غار، جلوه هاي باور نکردني از زيبايي هاي درون آن را جلوي چشم بيننده نمايان مي کند. از طرفي ديگر، طولاني بودن مسيرهاي دروني و کثرت بازديدکنندگان باعث شده، هواي درون غار( که عاري از هيچ مکانيزم تهويه هوا است)، خفه، با اکسيژن بسيار کم، سنگين، گرم و مرطوب شود. به نظر من، اگر اين روند براي مدت طولاني ادامه پيدا کند، دير زماني نخواهد پاييد، که بخش هاي دروني تر غار غير قابل تنفس شود. به علاوه، تعداد بسياز زياد بازديدکنندگان، با وجود تمام تدابير انديشيده شده، تاثيرات مخرب خود را بر طبيعت غار نهاده است. در راه بازگشت، به دليل کنجکاوي و همچنين سنگيني هوا، با فاصله زيادي جلوي گروه حرکت مي کردم که ناگهان، شبه سياهي، در جا ميخکوبم کرد. شبه قد بلند سياهي که دستان خود را کاملا در بالاي سر باز کرده بود، چيزي نبود جز، خانم چادر سياهي که جلوتر از گروه خود که تازه وارد غار مي شدند حرکت مي کرد، و پشت به من در حال درست کردن چادر خود ايستاده بود. با گذشتن از اين گروه، يکي ديگر از زيبايي هاي وصف ناپذير غار را تجربه کردم، سکوت، مدتي بي حرکت ايستادم، و از سکوت کرد کننده لذت بردم. آمدن مهدي و سامان، سکوت را شکست، و به دنبال آنها بقيه گروه بودند که مي آمدند. موقع نهار، که در محوطه خارج از غار صرف شد، به دو گروه تقسيم شديم، من، مهدي و سامان روي ميزها و تخت هاي ديزي سراي محل بوديم و بقيه زير آلاچيق هاي دورتر نشستند. بعد از نهار، مستقيم به سمت گنبد سلطانيه راه افتاديم. حدودهاي ساعت 4:30 به گنبد سلطانيه رسيديم. در راه رسيدن، بعضي مشغول بازي پر يا پوچ بودند که در حين آن، با روش معجزه گونه "مبينا" دختر کوچک گروه آشنا شديم.
نمي دونم چرا، محيط طبيعي اطراف گنبد و کوه هاي دور و بر من رو ياد اردبيل و سبلان مي انداختد. گنبد سلطانيه، با ارتفاع 50 متر و قطر دهانه 25 متر، گنبدي هشت ضلعي است. اين گنبد اولين گنبد تمام آجري و سومين گنبد مرتفع در جهان است. براي ديدن عکس هاي گنبد اينجا را کليک کنيد. بازديد از اين گنبد زيبا و حمام کنار آن که اکنون به سفره خانه سنتي تبديل شده است، حدود 2 ساعت طول کشيد. با اينکه در اين سفر فرصتي براي ديدن شهر زنجان مهيا نشد، اما در مجموع، براي من يک روز کامل به همراه ديدني هاي بي پايان به حساب مي آيد. فکر مي کنم از همين الان، بايد به فکر مسافرتي ديگر براي بازديد بقيه ديدني هاي استان زنجام باشم. Saturday, March 20, 2004
Friday, March 19, 2004
29 اسفند ماه،
امروز 29 اسفند ماه 1382 است. همه در حال تبريک گفتن سال نوي از راه نرسيده به هم هستند، شايد دوست دارند هرچه زودتر از شر سال کهنه راحت شوند. سال 1382 براي خيلي ها سال مزخرفي بود. براي من که سه نفر از کساني رو که دوست داشتم از دست دادم، اون هم درست بعد از حادثه اي که توي غار براي دوتا ديگه از دوستهام پيش اومده بود و باعث از دست رفتنشون شده بود. براي صدام حسين که هرچند، حکومتش رو از دست داد و پسرها و قدرتش رو اما خيلي ها هم ته دلشون از آقاي بوش با همه ... هاش تشکر کردند که مردم عراق و منطقه رو از دست چنين حيواني راحت کرد. براي اصلاح طلب هاي ايراني که بهار تهران رو تمام شده مي بينند و سال بعد رو بايد به سوگ آرزوهاي از دست رفتشون بشينن، و براي آقاي خاتمي که آخرين سال رياست جمهوريش رو بايد بدون اميد و به قول خودش به عنوان تدارکچي ديگر ارگان هاي نظام سپري کنه.
اما 29 اسفند ماه روز ديگري نيز هست. شايد به دليل اينکه امسال 29 اسفند، اتفاقا به روز جمعه افتاد، مردم تعطيل رسمي بودش رو هم از ياد بردند. بله 29 اسفند ماه روز ملي شدن نفت در ايران است. طي مبارزه اي که داستان ها بر سر آن گفته شده، آخر در اين روز محمد مصدق، نخست وزير وقت صنعت نفت را در ايران ملي اعلام کرد، که حداقل نتيجه اش براي او خلع از نخست وزيري و محاکمه بود. Thursday, March 18, 2004
مقاله تحليلی ابطحی در فايننشال تايمز ،
محمدعلی ابطحی معاون پارلمانی و حقوقی رئیس جمهوری اسلامی ایران در مقاله ای که در شماره امروز (دوشنبه پانزدهم مارس) روزنامه بریتانیایی فاینانشال تایمز تحت عنوان " مسیر آهسته اما تغییر ناپذیر دموکراسی در ایران" به چاپ رسیده آینده اصلاحات در ایران را بررسی کرده است.
برای خواندن متن کامل مقاله از وب سايت بخش فارسی بی بی سی اينجا را کلیک کنید.
هفت سین،
از اونجايي که دو روز بیشتر تا نوروز نمانده، همه در تدارک سفره هفت سین خود هستند. ابراهیم نبوی هم پیشنهادات خود را دارد.
برای سر زدن به سفره هفت سین نبوی اینجا را کلیک کنید.
"آمريکا پيشنهاد گفتگو با ايران را رد کرد..."،
"ايران ده ماه پيش، پيشنهاد گفتگو برای عادی سازی روابط خود با آمريکا را به اين کشور ارائه داد، اما آمريکا آن را نپذيرفت."
برای خواندن متن کامل خبر از وب سايت بخش فارسی بی بی سی اينجا را کلیک کنید.
'چهارشنبه سوری' سرانجام رسميت يافت،
Wednesday, March 17, 2004
Dreamer (Gussie's Song)،
نام ترانه اي است که Kane خواننده و ترانه سراي هلندي به ياد همسر از دست رفته اش که ظاهرا در اثر بيماري سرطان جان داده سروده. دوست خوب من مژگان اسم اين ترانه رو گذاشته آهنگ افشين و شبنم. من خودم اون رو هنوز نشنيدم، اما متنش رو اينجا ميارم، فکر مي کنم که نيازي به ترجمه کردن نداشته باشه.
Tuesday, March 16, 2004
Monday, March 15, 2004
BBC Monitoring،
معمولا در خبرگزاري ها و رسانه هاي بزرگ ، بخشي براي بررسي دقيق ديگر رسانه هاي جهان وجود دارد. در اين بخش، کارمنداني که به زبان هاي مختلف آشنايي کافي دارند، روزنامه ها، راديو ها و تلويزيون ها را زير نظر دارند تا آخرين اخبار و گزارش هاي منتشر شده از آنها را ثبت کرده و به اطلاع خبرگزاري مربوطه برسانند. در اين زمينه يکي از معروف ترين ها BBC Monitoring است. وب سايت بي بي سي مانيتورينگ هم يکي از کامل ترين ها به شمار مي رود. در اين وب سايت، صفحه ويژه اي نيز براي ايران وجود دارد، که شايد بتوان آن را گنجينه اي از متن، صدا و تصوير در مورد وقايع مختلفي که در يک قرن گذشته بر اين کشور گذشته و خيلي چيزهاي ديگر دانست.
براي ديدن اين صفحه اينجا را کليک کنيد.
وبلاگي ديگر،
فکر مي کنم براي تمام کساني يکي از عوامل اعصاب خورديشون ديدن و شنيدن برنامه هاي صدا و سيماي ايران است، خوندن اين وبلاگ خالي از لطف نباشد. براي ديدن اين وبلاگ اينجا را کليک کنيد.
Sunday, March 14, 2004
Monday, March 08, 2004
Saturday, March 06, 2004
آقاي ابطحي،
Friday, March 05, 2004
کويتي پور،
Thursday, March 04, 2004
با حسين درخشان آشنا شويد،
حسين درخشان گرداننده وبلاگ "سردبير خودم" که به تازگي بوسيله وزارت پست تلگراف و تلفن جمهوري اسلامي ايران مسدود شده است، در گفتگويي با مسعود بهنود در برنامه نيم رخ بخش فارسي بي بي سي شرکت کرده است. براي آشنايي بيشتر با او و ديدن صفحه مربوط به برنامه نيم رخ اينجا را کليک کنيد.
Wednesday, March 03, 2004
عاشورا،
Tuesday, March 02, 2004
Monday, March 01, 2004
نمايش آثار هنرمندان پيشگام بريتانيا در موزه هنرهای معاصر تهران،
موزه هنرهای معاصر ميزبان نمايشگاه بسيار ديدنی "کانون تحول: پيشگامان مجسمه سازی نوين بريتانيا" است.
برای خواندن متن کامل خبر از وب سايت بخش فارسی بی بی سی اينجا را کليک کنید.
ثبت کافه نادری درفهرست آثار ملی،
معمولا بيشتر آثاری در فهرست آثار ملی ثبت می شوند که مردم خاطره های روشنی از آن ها ندارند. اما اين بار اعلام خبر ثبت ساختمان کافه و هتل نادری در فهرست آثار ملی ايران، خاطره های زيادی را در يادهای کسانی در داخل و خارج از ايران زنده کرد.
براي خواندن متن کامل خبر از وب سايت بخش فارسي بي بي سي اينجا را کليک کنيد.
ديشب،
ديشب ديشب داشتم کنار بندم قدم مي زدم، جايي که قايق هاي ماهيگيري لب ساحل کنار يکديگر صف کشيده بودند، اخبار به سرعت پيچيده بود و همه خود را به جايي رسانده بودند، که شهردار مشغول سخنراني بود، و جمعيت شروع به هورا کشيدن کردند، آنگاه که او از پيروزي و همه اين چيز ها سخن گفت، و فرزندان بودند که از جنگ باز مي گشتند دشيب، همه در خيابان مشغول رقصيدن بودند، و در کوچه ها و بار ها، ترانه مي سرودند، از خانه اي در پايين تر صداي گيتا مي آمد، مارگريتا، تنها منتظر بود، با موهاي مشکي بلندش زير نور چراغ هاي قرمز پرسه مي زد وانتظار مي کشيد، و به پسر هايي که از جنگ باز مي گشتند لبخندي مي زد، پسر هايي که از جنگ باز مي گشتند، و آنها مي گفتند، ما قهرماناني بوديم از آن خود، ما عالي عمل کرديم، ما پادشاهاني تحت فرمان بوديم، و خدا با ما بود، و ما بوديم که گفتيم، "هيچ چيز نمي تواند ما را تغيير دهد" همچون ديروز - همان بوديم که هستيم همچون ديروز - هيچ چيز تغيير نکرده همچون ديروز - همان بوديم که هستيم خوب که مي نگريستم، عتش تازه اي رو مي ديدم، که بايد ارضا مي شد، و اون رو ديشب مي شد حس کرد. ديشب، در ميان تاريکي ها قدم مي زدم، بسيار دورتر از تمام موزيک و دختران، جايي، سربازي را ديدم که با زني سياه پوش بي کلامي ايستاده بودند، به عکس کسي نگاه مي کردند، که او شروع به گريستن کرد، براي پسري که در جنگ از دست داده بود، ما پسراني را در جنگ از دست داده ايم، و آنها مي گفتند، ما قهرماناني بوديم از آن خود، ما عالي عمل کرديم، ما پادشاهاني تحت فرمان بوديم، و خدا با ما بود، و ما بوديم که گفتيم، "هيچ چيز نمي تواند ما را تغيير دهد" همچون ديروز - همان بوديم که هستيم همچون ديروز - هيچ چيز تغيير نکرده همچون ديروز - همان بوديم که هستيم خوب که مي نگريستم، عتش تازه اي رو مي ديدم، که بايد ارضا مي شد، و اون رو ديشب مي شد حس کرد. |
دربــاره همه فن حريف نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...
بــا تـشـكــــــر از | |||