|
هـــمـــه فـــن حـــريف |
||||
|
Wednesday, December 31, 2003
روز آخر،
گاهي اوقات زمان خود ماجراست. اگر بدترين خاصيت وبلاگ نويسي اين باشه که شما مجبوريد هر روز يک مطلب جديد بنويسيد شايد بهترين خاصيتش هم همين باشه. امروز جدا هيچ چيزي براي گفتن نداشتم هرجا رو که نگاه مي کردم خالي از هرچيز جديدي بود. خبر قطعا زياده، همينطور که ايران در صدر تمام اخبار جهان قرار داره. زلزله و ابعاد خرابي ها فعلا هيجان انگيز ترين مطالب رو براي بينندگان، شنوندگان و خوانندگان رسانه ها فراهم مي کنه. به راستي چرا مردن و تخريب تا اين اندازه هيجان انگيزه. اگر ميگيد که مردم از نگراني و دلسوزي به اخبار وحشتناکي مثل زلزله در بم علاقمند هستند، به نظر شما چند درصد از اين مردم در سراسر جهان کوچکترين کمکي به آسيب ديدگان در جاي ديگر مي شتابند. بگذريم به هر حال اخبار خسارات همه جا هست و من هم خبر جديد تري ندارم.
اما بعد از ظهر اتفاق ديگه اي افتاد، من به تقويم کامپيوترم نگاه کردم و ديدم خبر اصلي امروز اونجا نهفته. امروز 31 دسامبر يعني آخرين روز سال ميلاديه. اين خودش خبر مهميه. چون امروز سال 2003 ميميره و فردا سال جديد به دنيا مياد. هر دوي اين اخبار از هيجان خبري خاص خود برخوردارند و من هم بجا دونستم که در مورد هردوشون اينجا صحبت کنم. اول، سال درگذشته: براي من که سال افتضاحي بود. اين سال رو با خبر تومور بدخيم توي لگن شبنم شروع کردم و آخرش هم با مرگ اون دارم کنار ميام. در طول اين سال خوشي هاي بسيار زيادي رو همراه با مشکلات بسيار بيشتر تجربه کردم. در اين سال، شعار هميشگي من به زير سوال رفت. من هميشه مي گفتم که توي زندگي فقط مي تونه مشکلات جلوي راه آدم باشه و آدم هم مي تونه اون ها رو مرتفع کنه. اما اين يکي رو هيچ کدوممون نتونستيم از جلو راه برداريم. سال بعد: سال بعد رو بدون خيلي ها شروع مي کنم. چند هفته پيش به رئيسم گفتم سال بعد مي تونيم همگي خوب کار کنيم. چون همه اون هايي که دوست داشتيم مردن و ديگه نگران کسي نيستيم. من که سال پيش سه نفر رو از دست دادم. اما چند روز پيش 40000 نفر ديگه رو هم از دست داديم و فکر مي کنم که همه مردم ايران سال بعد کلي کار براي انجام دادن داشته باشند. به هر حال بايد خودمون رو آماده کنيم. Tuesday, December 30, 2003
زندگي،
آيا مي دانيد فرق بين جانداران و بقيه موجودات در جهان چيست؟
در زنده بودن؟ آيا زندگي حرکت است؟ زندگي به دنيا آمدن بودن و مردن است؟ شايد، اما موجودات بي جان هم مي توانند حرکت کنند، به دنيا مي آيند و بميرند. تا کنون در مورد به دنيا آمدن کهکشان ها چيزي شنيده ايد؟ آيا مي دانيد مرگ، از زيبا ترين پديده ها در طبيعت است. کدام فصل سال از زيبا ترين هاست؟ پاييز فصل مردن طبيعت زيبا نيست؟ مرگ يک ستاره را ديده ايد؟ لحظه انفجار بزرگ؟ ستارشناسان در سراسر جهان چشم به آسمان دوخته اند، يکي از جذاب ترين پديده هايي که به دنبال آنند، مرگ است. تمام موجودات در طبيعت روزي به دنيا آمده اند، مدتي هستند و روزي مي ميرند.مدت ها، زيبايي در همين جابجايي و تغيير نهفته بود. اما در تمام سال هاي وجود جهان، تمام بوده ها به نوعي مي خواستند که بمانند. اين بود، تا روزي که حيات به وجود آمد. براي نخستين بار يک ذره از اجزاء موجود، توانست مثل خود را پديد آورد. خود مرد اما از خود مانندي را بر جاي گذاشت که او مي ماند. باشد که او نيز مرد اما همانندش باقي بود. راز زندگي بنا گذاشته شده بود. اصل بقا توليد مثل بود. عشق همان روز شکل گرفت. عشق به ماندن و عشق به زندگي. شايد خود آن ذرات معنايش را نمي فهميدند، اما بود و آن شد دليل ماندن نسلشان. همين است که در تمام جهان زيبا ترين چيز مشترک عشق به زندگي و عشق به توليد نسل شد. در تمام گياهان و جانوران اين حس نهفته ماند، و جز آن زندگي معنايي نداشت. اين بود که فصل بهار را زيبايي بخشيد، مرگ هنوز هم زيباست اما بودن شايد زيبا تر است، همينطور، آفريدن و توليد کردن. شايد لذت باقي ماندن و اثر گذاشتن بالا ترين لذتي باشد که هر زنده اي تجربه مي کند و آن را دوست دارد. و قطعا تنها چيزي است که هيچ بي جاني در مدت بقايش نمي تواند داشته باشد. Sunday, December 28, 2003
مهدي جان بازم متشکرم،
آقا من حتما بايد اينجا از مهدي عزيز تشکر کنم. يک بار يک جمله به عنوان تشکر ازش نوشتم که البته خيلي کم بود. هر وقت هرجايي کارتون گير کرد لازم نيست که انتظار ظهور بکشيد فقط بياين توي اينترنت و ببينيد که مهدي عزيز هست يا نه. اگر بود کارتون راه افتاده. (ضمنا در جملات بالا از صنعت تشبيه استفاده شده و توهين به مقدسات فرض ننماييد.)
اعداد،
گاهي اوقات نگاه کردن به اعداد و ارقام کار جالبيه. توي برج هاي دوقلوي نيويورک که در 11 سپتامبر در اثر حمله هاي تروريستي گروه القاعده نابود شدند، نزديک به 40 هزار نفر کار مي کردند که در آن ساعت صبح تقريبا همگي سر کارهاي خود بودند. خوب دقت کنيد که 40 هزار نفر در دو ساختمان، و در شهر بم 80 هزار نفر ساکن بودند که دو برابر جمعيت موجود در ساختمان هاي تجارت جهاني است. در هنگام فروريزي ساختمان ها، با اينکه يکي از دلايل بالا بودن تلفات اين بود که از ساکنين خواسته شده بود براي جلوگيري از شلوغي بيش از حد از دفاتر خود خارج نشوند جمعا حدود 3000 نفر جان خود را باختند اما در زلزله بم که در آن 12 ثانيه، قطعا هرکه توانسته بود فرار کند اين کار را انجام داده بود، تا کنون رسما 20000 نفر قرباني شده اند. جالب اينکه در نيويورک که در نهايت چند ساختمان خراب شد، شک عظيمي به اقتصاد جهان وارد آمد ولي در ايران هر چند سال يکبار يک يا چند شهر با خاک يکسان مي شوند و آب هم از آب تکان نمي خورد.
Saturday, December 27, 2003
Friday, December 26, 2003
آزمايش الهي
بار پيش که در 1990 زلزله شهر رودبار 50 هزار نفر را گرفت و دفعه بعد که در طبس 25 هزار نفر قرباني شدند هر بار مجامع رسمي آن را آزمايش الهي اعلام کردند. خداوند هر چندوقت يکبار مردم دنيا را مورد آزمايش قرار مي دهد. در امريکا، ژاپن و ديگر کشور هاي متمدن دنيا مردم معمولا از اين آزمايش هاي الهي درس مي گيرند و خود را از پيش آماده مي کنند تا در آزمايش بعدي خسارت کمتر ببينند. اما ملت بزرگي مثل ايران هيچ گاه از هيچ چيز درس نمي گيرند، هر بار که مورد چنين آزمايش هايي قرار مي گيرند، مدتي عزادار مي مانند و بعد...
به هر حال يادمان باشد که خدا ممکن است از تهراني ها هم يک Quiz بگيرد، خود را براي امتحان بعدي آماده کنيد. Wednesday, December 24, 2003
اهداي دکتراي افتخاري به کيارستمي،
در مراسم شکوهمندي که پنجشنبه شب (18 دسامبر) در تالار کلمانسوي کاخ سناي فرانسه برگزار شد، دانشسراي عالي پاريس ( اکول نرمال سوپريور) که يکي از دانشکده هاي بسيار معتبر و قديمي فرانسه است و اکثر دولتمردان و صاحبان صنايع موفق از فارغ التحصيلان آن هستند، به هفت شخصيت برجسته علمي، ادبي و هنري از کشورهاي مختلف جهان دکتراي افتخاري اهدا کرد.
بلقيس
يکي از کارهاي بد در اين دوره زمانه شرطبندي روي اسم است. به عنوان يک دوست از من قبول کنيد و هيچ وقت اين کار رو انجام نديد. ديشب من يکي از اين شرط بندي ها رو تجربه کردم و خيلي ناراحت شدم. يکي از دوستان من به نام رضا براي يک موضوع خيلي ساده روي اسم خودش شرطبندي کرد، و امروز معلوم شد که مجبوره نامش را به بلقيس تغيير بده. واقعا براي کسي که يک عمر رضا خوانده شده شايد سخت باشه بلقيس صداش کنند. درس عبرتي باشد براي ديگران.
Tuesday, December 23, 2003
Dust in the wind
اين هم متن کامل و ترجمه ترانه " Dust in the Wind" يا "همچون غباري در باد" از Sarah Brightman . شنيدن اين ترانه خالي از لطف نخواهد بود، اما من راهي براي قرار دادن اون توي وبلاگم پيدا نکردم. اميدوارم که بتونيد کاست يا سي دي اون رو خودتون يک طور پيدا کنيد.
همچون غباری در باد چشمان خود را تنها براي لحظه اي مي بندم ،و آن لحظه سپري گشته. تمام روياها پيش از آنکه چشمان کنجکاوم از حيرت تماشايشان بيرون آيند از کنارم مي گذرند. همچون غباري در باد. هر آنچه که هست همچون غباري در باد مي نمايد. همان ترانه قديمي. قطره آبي تنها در دريايي بي پايان. هر آنچه که ساخته ايم، در چشم به همزدني نقش بر آب است. همچون غباري درباد. هر آنچه که ما هستيم همچون غباري در باد مي نمايد. زمان را از دست نده، هيچ چيز ابدي نخواهد بود بجز زميني که برآنيم و آسمان. اين نيز از چنگ تو خواهد رفت و با تمام ثروت خود دريغ از لحظه اي که بتواني بخري. همچون غباري در باد. هر آنچه که ما هستيم همچون غباري در باد مي نمايد همچون غباري در باد هر آنچه که هست همچون غباري در باد مي نمايد Monday, December 22, 2003
برچسب روي شيشه اتومبيل، راننده ايراني را روانه زندان کرد
اين هم داستان يک راننده تاکسي که به خاطر چسباندن يک برچسب به شيشه عقب اتومبيل خود نزديک به دو ماه در سلول انفرادي حبس بوده است.
رو در رو: گفتگوي دو جوان ايراني از دو سوي آبها
گفتگوي دو جوان ايراني - يکي از نسل دوم از ايرانيان مهاجر به آمريکا و ديگري جواني که در ايران بدنيا آمده و در ايران هم زندگي مي کند - درباره تفريحاتشان، آروزهايشان براي آينده و بالاخره درباره ايران، کشوري که يکي در آن بزرگ شده و ديگري تنها نامي از آن شنيده، چيزي نيست که هميشه اتفاق بيفتد. پرشا، پسر هفده ساله اي است که در "فرناندو ولي" در کاليفرنيا به دنيا آمده و در منطقه "وست ليک ويلج" زندگي مي کند. ايران را از روي خاطرات پدر و مادرش که حدود سي سال پيش از آن رخت بر بسته اند مي شناسد و زبان فارسي را از روي ديسک فشرده ياد گرفته، آرزويش ديدن ايران است، آروزيي که هنوز محقق نشده است. در آنسوي آب ها، در تهران، آرش شانزده ساله است که در دبيرستان غيرانتفاعي کامپيوتر مي خواند و از زندگي در ايران بسيار راضي است. وب سايت بخش فارسي بي بي بي، صفحه "رو در رو" از بخش صداي شما را در اختيار اين دو جوان قرار داده است تا ببينيم به هم چه مي گويند.
Sunday, December 21, 2003
يلدا: جشن تولد خورشيد، جشن آغاز خلقت
اين آدرس رو حتما چک کنيد، اما چون توي اين شب هم مثل خيلي شب هاي ديگه قراره که من تنها باشم. براي رفع بيکاري شعر و ترجمه متن يکي از آهنگ هاي Sarah Brightman رو به نام Harem اينجا ميارم. از اين به بعد هم هر چند وقت يکبار ترجمه آهنگ خواهيم داشت.
Harem شن هاي سوزان کوير، باد هاي هوس تصوير مرغزار در کوير همچون آتشي سوزان موج مي زند درون قلبم، بي آب ، شعله اي مي رويد به حرم من خوش آمدي برايم ترانه اي از رخساره زندگي بخوان برايم آهنگي از سراب عشق سر بده آرزو هاي قديمي، هنوز ناگفته آرميده اند زمزمه هايي که در صحراي روح من پژواک مي يابند عهد و پيمان شرقيت را کنار قلبم نگاه خواهم داشت به حرم من خوش آمدي برايم ترانه اي از رخساره زندگي بخوان برايم آهنگي از سراب عشق سر بده زمان در حال تغيير است، فريب خورده زمان است انسان هيچکدام توان فرار از ميان شن هاي گذران زمان را نخواهند داشت عهد و پيمان شرقيت را کنار قلبم نگاه خواهم داشت به حرم من خوش آمدي
اين هم آدرس يک وب سايت خوب در مورد Sarah Brightman : http://www.xs4all.nl/~josvg/cits/sarahbr.html Saturday, December 20, 2003
LoLarennt،
اين اسم فيلمي است که من دو سه سال پيش توي جشنواره سينماي آلمان ديده بودم، اما هميشه اسم ديگه اي واسش توي ذهنم بود. يکي از تاثير گذار ترين فيلم هايي که ديده بودم. البته ظاهرا فقط براي من خيلي تاثير گذار نبود چون يک جايي خوندم که توي آلمان هم خيلي از دخترهاي جوان به تقليد از شخصيت زن فيلم مو هاي خودشون رو قرمز رنگ کرده بودند.
نکته بسيار جالب فيلم درک بسيار کامل نويسنده داستان از نظريه chaos يا آشوب در فيزيک هستش، که اون رو به بهترين شکل و بدون نياز به بيان پيچيدگي هاي رياضي نظريه و همونطور که واقعا در طبيعت هست به بيننده نشون ميده. در تمام مدتي که شبنم دوره درمانش رو ميگذروند من صحنه هاي فليم رو جلوي چشمام مي ديدم، چون مشکل ما هم مانند مسائل فيلم بود شايد هر اتفاقي که مي تونست بيوفته يا نمي افتاد سرنوشت رو طور ديگه اي رقم مي زد و ما از قبل هيچ چيز رو نمي دونستيم. به هر حال خبر خوب واسه من اين بود که DVD اين فيلم رو خونه همون دوستي پيدا کردم که با هم تو جشنواره فيلم رو ديده بوديم. ديدنش رو به همه پيشنهاد مي کنم.
هر روز، هر ثانيه ای که در آن تصميم جديدی بگيريد می تواند سرنوشت زندگی شما را تغيير بدهد. Thursday, December 18, 2003
Wednesday, December 17, 2003
Tuesday, December 16, 2003
دوران گذار 1،
وقتی که دارید منطقی فکر می کنید، و بر مبنای همین افکار منطقی زندگی رو می گذرانید. تمام رفتار های شما ریشه گرفته از تفکراتتان به نظر می رسد. وقتی شُک های وحشتناک روند زندگی آدم رو دگرگون می کنند پیروی کردن از منطق ذهنی شاید راه حل مناسب به نظر نرسه. برای مثال، وقتی دلیل خاصی برای زنده موندن ندارید پیروی از منطق شاید خطرناک باشه، البته که خود خطر نیاز به تعریف دوباره داره.
دیروز یک کتاب رو فقط بخاطر یک جمله که قبلا توش خونده بودم خریدم. اون جمله در واقع شرح یک اثر هنری از مجموعه ساچی،لندن، کار دمین هرست، 1991است «امکان ناپذیری فیزیکی مرگ در ذهن شخص زنده». این جمله رو یکی دو هفته قبل از مرگ شبنم خونده بودم. Monday, December 15, 2003
Sunday, December 14, 2003
صدام حسين دستگير شد،
خبر هيجان انگيز و تکان دهنده امروز اين بود "صدام حسين دستگير شد". با اينکه اين خبر را منابع خبري مختلفي تاييد کرده اند اما بيشتر افرادي که من با آنها صحبت کردم همچون خودم، هنوز با ناباوري يا شک با آن روبرو مي شوند. در واقع کسي تصور نمي کرد که ديگر بتوان مستبدي مثل صدام حسين را دستگير نمود. در حالي که دستگيري يک سارق شناخته شده در يک شهر يا ايالت گاهي ماه ها طول مي کشد و در حالي که بن لادن و ديگر رهبران طالبان آزاد هستند خبر دستگيري صدام حسين مي تواند نويد بخشي براي آزادي خواهان باشد و زنگ خطري ديگر را براي کساني به صدا در آورد که فکر مي کنند هميشه مخفيگاهي خواهد بود. در اين لحظه فکر مي کنم که تنها حرفي که مي توان زد تبريک گويي است، اگر که خطر صحت داشته باشد.
وبلاگ نویسی،
اول بابد بگم که بعد از نزدیک به 2 سال مقاومت تازه داره از وبلاگ نویسی خوشم میاد.به نظرم اشکالات قدیمی توش باقی هستند اما خاصیت اصلیش اینه که تورو با وبلاگت می شناسند. با اینکه دریچه کوچکی هم برای اظهار نظر دیگران وجود داره که گاهی بدم نیست که فقط خودت حرف بزنی. الان که دارم این مطلب رو می نویسم دارم به "The Boxer" از "Paul Simon" گوش می کنم که خیلی با احوالات این لحظه می خونه.
Saturday, December 13, 2003
Crash
چند دقيقه پيش يک فيلم عجيب و غريب رو ديدم. هنوز نمي دونم که نظرم در موردش چيه! اسم فيلم "تصادف" بود. يک فيلم بسيار اروتيک و عجيب در مورد زن و شوهري که رابطه جنسي خوبي با هم ندارند. اما بعد از يک سانحه اتومبيل که براي مرد اتفاق مي افته، هر دوي اونها به تصادفات رانندگي علاقه اي عجيب پيدا مي کنند و اون رو روش خوبي براي تحريک شدن و داشتن رابطه اي بهتر مي يابند. فيلم در واقع شرح نوعي از فتيشيسم هستش اما من در اين مورد چيزي نديده و نشنيده بودم. فعلا هم در مورد او نظر خاصي ندارم. اگر در مورد اين فيلم چيز خاصي مي دونيد من هم دوست دارم آشنا شم.
|
دربــاره همه فن حريف نگاه غير انتقادی همه فن حريف به ديگران...
بــا تـشـكــــــر از | |||